امشب دیگر توان زنده ماندن ندارم. کاش میشد گاهی وقتها آدم با ارادهی خودش سر بر زانوی محبوبش بگذارد و بمیرد. مگر چیز بیشتری هم میشود از زندگی خواست؟
تا وقتی نمیتونم از رو صندلیم توی دانشگاه کلیک کنم و در صدم ثانیه به اتاقم منتقل بشم، از پیشرفت علم برام حرف نزن.
اولین شبیه که اتاقم (و بقیه اتاقها و یکم از نشیمن) فرش داره، روی زمین سفت نمیخوابم، یه شام مطلوب خوردم و میتونم با آرامش و خیال راحت روی زمین دراز بکشم و پاهام رو دراز کنم و به رنگ دیوارهای اتاقم فکر کنم.