مرد حسابی آخه چرا باید رو تابلو نئونی مغازهت باطری و دیاگ رو با نقطههای قلبی بزنی😭😭😭😭
نخل و نارنج ؛
«قدرتِ نیاز» -
موجود، از آن هنگام که ممکن الوجودیتش به واجب الوجود بالغیر بدل میشود، سر بر دامان نیاز میگذارد. شاید حتی پیش از آن است. از ازل است که ممکن الوجود با واژهی نیاز پیوندی ابدی بسته. او برای قدم به عرصهی وجود گذاشتن، برای بقا، برای زیستن، نیازمند است. خواه بشر باشد و خواه هر موجود دیگری.
چه کسی میتواند ادعای شگرف بینیازی را بر کارنامهی خویش مُهر کند؟ مگر جز الله که بینیاز قادر است، همهی ما از ازل برای بود یا نبودمان نیازمند نبودهایم. پس انسان چگونه میتواند به چُنین مرتبهای از تکبر و خود برتربینی دست یابد که هیچ جاندار دیگری چُنین نباشد؟
از سادهترین چرخهی طبیعت میگویم. گیاه، برای بقیا نیازمند آب و نور و خاک است. از سوی دیگر، گیاه نیازِ جانداری دیگر است. جاندار دیگر، از سویی غذای جاندار دیگریست برای بقا و جاندار دیگری، غذای جاندار دیگری. جاندار دیگری غذای جاندار دیگری و حتی لاشهی جانداری، غذای جانداری دیگر. همهی آنها برای حیات، برای بقا به یکدیگر نیازمندند. حتی دردندهی پر صلابت و قدرتمند طبیعت، شیر هم به جانوری ضعیفتر از خویش نیازمند است. آری، به جانوری ضعیفتر از خویش...
به چیز دیگری میاندیشم. به مثالی دیگر از اعماق طبیعت که زندگی بشریت را تجلیگر است - شاید. حیوان عظیمالجثهای با هیبتی تکاندهنده، پس از رفعِ حاجت و نیاز خود برای بقا - خوردن و آشامیدن، نیاز دیگری دارد. او چیزی را نیازمند است که آزار حشرات کوچک را از جانش، مرتفع سازد.
«وَٱللَّهُ ٱلۡغَنِيُّ وَأَنتُمُ ٱلۡفُقَرَآءُۚ ؛
و خداوند بینیاز است و شما همه نیازمندید - سی و هشتمین بارقهی نور از سورهی مبارکهی محمد»
و سپس به جاندار کوچکی میاندیشم که بالهای ظریفش را در هوا به حرکت در میآورد، باد را میشکافد و در جست و جوی خوراک اندکی که ظرف وجودی کوچکش را بینیاز سازد، از شاخهای به شاخهی دیگر میپرد. اینجاست که نیازمندان به یکدیگر میرسند، حاجت خویش را و دیگری را در مییابند و بنا بر غریضهای برخاسته از الفت و نیاز، یکدیگر را یاری میدهند. موجود عظیمالجثه پرندهی کوچک را در امنیت خاطر میپذیرد تا سیر کند و پرندهی کوچک، ناراحتی جانِ حیوان بزرگ را رفع میکند. کرگدن، راحت میشود و پرنده، سیر.
زندگی بشر نیز همین است. نیازمند است و وسیلهی رفع نیازِ دیگری. پروردگار بشر نیز انفاق را در یکی از سادهترین پدیدههای طبیعت نمایان میکند. «انفاق آنچیزی اسـت که یک خلئـی را پـر میکنـد. یک نیازی را برآورده میکنـد. آن ملتی که امروز به یـک چیـزی احتیـاج دارد، ماننـد آب و هوا، اگر در غیـر آنچیز، به آن ملت کمـک کـردی، اینجا انفاق نکردی، پول حرام کـردن انجام دادی. - بیان مقام معظم رهبری در کتاب طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن»
و من گمان میکنم، نیازیست فرای همهی نیازهای بشری. نیازی بزرگتر از آن که به تنهایی هم، بشود آن را برطرف نمود. نیازی که فلسفهی قرار گرفتن در کنار آدمهای دیگر را، خانواده را، اجتماع را، برایت از افق دید متمایزی، روشن میکند. «محبت» همان نیازیست که انسان را از حیوان جدا میکند، وجودش قلب او را آرام، مطمئن و دوستدار و دوستداشتنی میکند و نبودش، از قلبِ رقیقِ آدمی، سنگ سختی میسازد که چون مذاب آتشفشانها، در حال جوشیدن است؛ بیقرار و مضطرب.
موجود، به نیاز زنده است و انسان، به محبت. این قدرت نیاز است که انسانها را در آغوش یکدیگر جای میدهد، الفت را میانشان برقرار میسازد و حتی عشق را پدید میآورد...
- سیده فاطمه میرزایی
#مسطورات | #جستار | #خانمعلیا
eitaa.com/Alnana
وقتهایی که دلتنگی به قلبم هجوم میاره
واقعا بیدفاع و خسته و پریشون و مضطرب میشم.
چیزهای کوچیک کوچیکی که برای خونهم میخرم، امیدهای کوچیک کوچیکی هستن که باعث میشن در طول روز کم نیارم و انگیزه و احساسم برای تموم شدنِ این روزها و رسیدن روزهایی که به گلدونهای خونهم آب میدم و تو خونهی خودم آشپزی میکنم و «تو خونهی خودم زندگی میکنم» تموم نشه.
امروز دو بار کار بابامو راه انداختم
این باعث میشه حس بهتری داشته باشم
اما فقط یکم
این اواخر دارم فکر میکنم واقعا چی باعث میشه که احساس کنم به اندازه کافی یا حتی به اندازه دیگران خوب نیستم؟ چی باعث میشه مدام فکر کنم یه جای کارم اشتباهه؟ چی باعث میشه همهش یه صدایی ته دلم میگه نکنه اشتباه کنی! نکنه با اشتباهت از دست بدی... چی منو به این روز انداخته؟