امروز دو بار کار بابامو راه انداختم
این باعث میشه حس بهتری داشته باشم
اما فقط یکم
این اواخر دارم فکر میکنم واقعا چی باعث میشه که احساس کنم به اندازه کافی یا حتی به اندازه دیگران خوب نیستم؟ چی باعث میشه مدام فکر کنم یه جای کارم اشتباهه؟ چی باعث میشه همهش یه صدایی ته دلم میگه نکنه اشتباه کنی! نکنه با اشتباهت از دست بدی... چی منو به این روز انداخته؟
اینستاگرام با همهی آپشنهای خوبی که داره برای خرید کردن و هرچیز دیگری، متاسفانه تنها اثر بارزش فرسایش روح و روان و از دست دادنِ همهی لحظات خوب زندگیه.
پول زیاد میخوام تا با بُنم کتاب بخرم.
مجموعهی آنشرلی رو تکمیل کنم و چند تا کتاب دیگه هم بخرم. کاش یکی بهم پول زیاد بده.
کاش یکی بهش میگفت که در میان ایرانیها و چینیها پیش از شما دانشمندانی سر برآوردهاند که آوازهشان تاریخ را حیران و متحیر نموده و آثارشان قرنهای پس از شما، به نوادگانتان آموزش داده خواهد شد. باشد که از تباهی و ظلمت، به سپیدی و نور آگاهی و علم دست یابید، دکارت عزیز.
#مکتوبات / گفتار در روش / دکارت
دلم یه دوست خارجی میخواد. یه دوستی از یه فرهنگ دیگه، یه سرزمین دیگه، یه تفکر دیگه، یه سبک زندگی دیگه، یه آدمِ کاملا متفاوت که بتونم کشفش کنم و با هرچیزی که میفهمم ذوق کنم، هیجانزده بشم، متعجب بشم و احساسات جدید تجربه کنم. در واقع شاید یه دروازه برای ورود به یه دنیای دیگه میخوام.
شاید عجیب باشهها، اما برای روزهایی که لباس مدرسه تنم میکردم و روی آسفالت حیاط اون هنرستانه با بچهها مینشستیم و جای ورق زدنِ جزوهها خاطراتمون رو مرور میکردیم دلتنگم. من واقعا دلم برای نشستن روی اون صندلیهای اذیتکننده که انگار بهت استرس تزریق میکردن هم تنگ شده. برای اون یک ماهی که توی اون هنرستان عجیب و مراقبهاشون و بچههای عجیبترشون معروف شده بودیم به معارفیا... من دلم برای دبیرستان و حتی سال کنکور تنگ شده. دستکم میدونستم اون کتابهای کذایی به درد نخور رو چطوری باید بخونم. اما هنوز از دانشگاه هیچی نمیدونم.
نخل و نارنج ؛
شاید عجیب باشهها، اما برای روزهایی که لباس مدرسه تنم میکردم و روی آسفالت حیاط اون هنرستانه با بچه
دلم برای احساسی که موقع شیر توتفرنگی خوردن داشتم، برای نشستن تو پاگرد طبقهی سوم و حرف زدن دربارهی بچههای کلاس، برای قایم شدن توی کتابخونه و پناه بردن به قفسههای کتابها، برای سیب زمینیهایی که هر یدونهش رو ۵۰۰ تومن حساب میکردیم، برای ذرتهای آشولاشکنندهی معده، برای گربههای فسقلی حیاط، حتی برای اون خروسهای وحشی، یا برای محمد صادق مو نارنجی و شیطنتهاش، برای سویل کوچولو که بوی توت فرنگی میداد، برای سر به سر بچههای پیشدبستانی گذاشتن و انتخاب کردنِ بچههامون از بینشون، برای دست گرفتنِ کلاس واسه درس نخوندن، برای گوش دادن به تجربههای زندگی شخصی معلمها، برای دراز کشیدن روی موکتهای آبی کلاس و موکتهای قهوهای راهرو، برای داستان ساختن با بچهها، برای آببازیهایی که تهشون دلخوری و دعوا بود حتی، برای شبهایی که تا صبح تو مدرسه میموندیم، برای وقتهایی که به استاد طوقکش یا خانم اسماعیلی پناه میبردیم، برای روزهایی که اجازه داشتیم روسری رنگی یا لباس غیر مدرسه بپوشیم، برای جشنها و مولودیها و ردیف جلو نشستنها و با تمام وجود مست نجف خوندنها، برای چایهای هیئت یکشنبهها، برای اون فنجونهای کوچولو، برای آشپزخونهی طبقهی خودمون، برای آسمونِ پنجرهی کلاس، برای جورابهای راهراهم و «اون دختره که جوراباش همیشه راهراهه» صدا شدن توسط کوچیکترا، برای تواشیح تمرین کردن و خوندن، برای بغلهای خانم عبدالرحیم حتی، تنگ شده.
میتونم تا فردا بنویسم از چیزایی که دلتنگشونم. کاش به حرف مامانم گوش میدادم... کاش از آخرین روزها بیشتر استفاده میکردم. کاش بیشتر حواسم به روزای دبیرستانم میبود...
- عه اینا هم فرمانده هوکچی دارن.
+ فرمانده هوکچی کیه؟
- وزیر جنگ بویو تو جومونگ.
+ وزیر جنگ امام علی (ع) کی بود؟ :)))))))
- :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))
#مکالمات