دلم یه دوست خارجی میخواد. یه دوستی از یه فرهنگ دیگه، یه سرزمین دیگه، یه تفکر دیگه، یه سبک زندگی دیگه، یه آدمِ کاملا متفاوت که بتونم کشفش کنم و با هرچیزی که میفهمم ذوق کنم، هیجانزده بشم، متعجب بشم و احساسات جدید تجربه کنم. در واقع شاید یه دروازه برای ورود به یه دنیای دیگه میخوام.
شاید عجیب باشهها، اما برای روزهایی که لباس مدرسه تنم میکردم و روی آسفالت حیاط اون هنرستانه با بچهها مینشستیم و جای ورق زدنِ جزوهها خاطراتمون رو مرور میکردیم دلتنگم. من واقعا دلم برای نشستن روی اون صندلیهای اذیتکننده که انگار بهت استرس تزریق میکردن هم تنگ شده. برای اون یک ماهی که توی اون هنرستان عجیب و مراقبهاشون و بچههای عجیبترشون معروف شده بودیم به معارفیا... من دلم برای دبیرستان و حتی سال کنکور تنگ شده. دستکم میدونستم اون کتابهای کذایی به درد نخور رو چطوری باید بخونم. اما هنوز از دانشگاه هیچی نمیدونم.
نخل و نارنج ؛
شاید عجیب باشهها، اما برای روزهایی که لباس مدرسه تنم میکردم و روی آسفالت حیاط اون هنرستانه با بچه
دلم برای احساسی که موقع شیر توتفرنگی خوردن داشتم، برای نشستن تو پاگرد طبقهی سوم و حرف زدن دربارهی بچههای کلاس، برای قایم شدن توی کتابخونه و پناه بردن به قفسههای کتابها، برای سیب زمینیهایی که هر یدونهش رو ۵۰۰ تومن حساب میکردیم، برای ذرتهای آشولاشکنندهی معده، برای گربههای فسقلی حیاط، حتی برای اون خروسهای وحشی، یا برای محمد صادق مو نارنجی و شیطنتهاش، برای سویل کوچولو که بوی توت فرنگی میداد، برای سر به سر بچههای پیشدبستانی گذاشتن و انتخاب کردنِ بچههامون از بینشون، برای دست گرفتنِ کلاس واسه درس نخوندن، برای گوش دادن به تجربههای زندگی شخصی معلمها، برای دراز کشیدن روی موکتهای آبی کلاس و موکتهای قهوهای راهرو، برای داستان ساختن با بچهها، برای آببازیهایی که تهشون دلخوری و دعوا بود حتی، برای شبهایی که تا صبح تو مدرسه میموندیم، برای وقتهایی که به استاد طوقکش یا خانم اسماعیلی پناه میبردیم، برای روزهایی که اجازه داشتیم روسری رنگی یا لباس غیر مدرسه بپوشیم، برای جشنها و مولودیها و ردیف جلو نشستنها و با تمام وجود مست نجف خوندنها، برای چایهای هیئت یکشنبهها، برای اون فنجونهای کوچولو، برای آشپزخونهی طبقهی خودمون، برای آسمونِ پنجرهی کلاس، برای جورابهای راهراهم و «اون دختره که جوراباش همیشه راهراهه» صدا شدن توسط کوچیکترا، برای تواشیح تمرین کردن و خوندن، برای بغلهای خانم عبدالرحیم حتی، تنگ شده.
میتونم تا فردا بنویسم از چیزایی که دلتنگشونم. کاش به حرف مامانم گوش میدادم... کاش از آخرین روزها بیشتر استفاده میکردم. کاش بیشتر حواسم به روزای دبیرستانم میبود...
- عه اینا هم فرمانده هوکچی دارن.
+ فرمانده هوکچی کیه؟
- وزیر جنگ بویو تو جومونگ.
+ وزیر جنگ امام علی (ع) کی بود؟ :)))))))
- :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))
#مکالمات
نمیدونم چی میشه که اینطوری میشه، اما من گاهی وقتها دلم برای نفس کشیدن تو هوایی که مردمش تُرکی حرف میزنن تنگ میشه. برای شنیدن اون آوا و زبان...
من یه زمستون فن هستم که حتی فکر کردن به برف و سرما حالم رو خوب میکنه. الانم دلم میخواد تابستون و همهی تابستون فنها رو بندازم تو مواد مذاب آتشفشان در حال جوشش تا از گرما لذت ببرن. من رو به زمستون خودم برگردونید.
نخل و نارنج ؛
بابا میگه، خواب آقای رئیسی رو دیده. خواب دیده سر کلاس درسه، آقای رئیسی هم نشسته اما پاشون توی گچه.
سید، کار مردم رو زمینه... کجایی؟
چقدر زندگی عجیبه. تا چند دقیقه پیش چیا داشتیم میگفتیم، الان چطوری ماتم همهی قلبمون رو گرفته برای بچهی کوچولویی که عمرش به دنیای ما نبود و رفت که تو بهشت منتظر مامان باباش باشه. درواقع برای خودش نه، برای مامان باباش... برای قلبشون دعا کنید...
خدایا ما رو با نبودن فرزند امتحان نکن.
با زنده نبودن، با سالم نبودن، با صالح نبودن.