eitaa logo
نخل و نارنج ؛
358 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
189 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید عجیب باشه‌ها، اما برای روزهایی که لباس مدرسه تنم می‌کردم و روی آسفالت حیاط اون هنرستانه با بچه‌ها می‌نشستیم و جای ورق زدنِ جزوه‌ها خاطرات‌مون رو مرور می‌کردیم دلتنگم. من واقعا دلم برای نشستن روی اون صندلی‌های اذیت‌کننده که انگار بهت استرس تزریق می‌کردن هم تنگ شده. برای اون یک ماهی که توی اون هنرستان عجیب و مراقب‌هاشون و بچه‌های عجیب‌ترشون معروف شده بودیم به معارفیا... من دلم برای دبیرستان و حتی سال کنکور تنگ شده. دست‌کم می‌دونستم اون کتاب‌های کذایی به درد نخور رو چطوری باید بخونم. اما هنوز از دانشگاه هیچی نمی‌دونم.
نخل و نارنج ؛
شاید عجیب باشه‌ها، اما برای روزهایی که لباس مدرسه تنم می‌کردم و روی آسفالت حیاط اون هنرستانه با بچه‌
دلم برای احساسی که موقع شیر توت‌فرنگی خوردن داشتم، برای نشستن تو پاگرد طبقه‌ی سوم و حرف زدن درباره‌ی بچه‌های کلاس، برای قایم شدن توی کتابخونه و پناه بردن به قفسه‌های کتاب‌ها، برای سیب زمینی‌هایی که هر یدونه‌ش رو ۵۰۰ تومن حساب می‌کردیم، برای ذرت‌های آش‌ولاش‌کننده‌ی معده، برای گربه‌های فسقلی حیاط، حتی برای اون خروس‌های وحشی، یا برای محمد صادق مو نارنجی و شیطنت‌هاش، برای سویل کوچولو که بوی توت فرنگی می‌داد، برای سر به سر بچه‌های پیش‌دبستانی گذاشتن و انتخاب کردنِ بچه‌هامون از بین‌شون، برای دست گرفتنِ کلاس واسه درس نخوندن، برای گوش دادن به تجربه‌های زندگی شخصی معلم‌ها، برای دراز کشیدن روی موکت‌های آبی کلاس و موکت‌های قهوه‌ای راهرو، برای داستان ساختن با بچه‌ها، برای آب‌بازی‌هایی که تهشون دلخوری و دعوا بود حتی، برای شب‌هایی که تا صبح تو مدرسه می‌موندیم، برای وقت‌هایی که به استاد طوق‌کش یا خانم اسماعیلی پناه می‌بردیم، برای روزهایی که اجازه داشتیم روسری رنگی یا لباس غیر مدرسه بپوشیم، برای جشن‌ها و مولودی‌ها و ردیف جلو نشستن‌ها و با تمام وجود مست نجف خوندن‌ها، برای چای‌های هیئت یکشنبه‌ها، برای اون فنجون‌های کوچولو، برای آشپزخونه‌ی طبقه‌ی خودمون، برای آسمونِ پنجره‌ی کلاس، برای جوراب‌های راه‌راهم و «اون دختره که جوراباش همیشه راه‌راهه» صدا شدن توسط کوچیک‌ترا، برای تواشیح تمرین کردن و خوندن، برای بغل‌های خانم عبدالرحیم حتی، تنگ شده. می‌تونم تا فردا بنویسم از چیزایی که دلتنگ‌شونم. کاش به حرف مامانم گوش می‌دادم... کاش از آخرین روزها بیشتر استفاده می‌کردم. کاش بیشتر حواسم به روزای دبیرستانم می‌بود...
کاش قدر کلاس‌هام با این استادم رو بدونم.
- عه اینا هم فرمانده هوکچی دارن. + فرمانده هوکچی کیه؟ - وزیر جنگ بویو تو جومونگ. + وزیر جنگ امام علی (ع) کی بود؟ :))))))) - :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))
نمیدونم چی میشه که اینطوری میشه، اما من گاهی وقت‌ها دلم برای نفس کشیدن تو هوایی که مردمش تُرکی حرف می‌زنن تنگ میشه. برای شنیدن اون آوا و زبان...
من یه زمستون فن هستم که حتی فکر کردن به برف و سرما حالم رو خوب می‌کنه. الانم دلم می‌خواد تابستون و همه‌ی تابستون فن‌ها رو بندازم تو مواد مذاب آتشفشان در حال جوشش تا از گرما لذت ببرن. من رو به زمستون خودم برگردونید.
از غصه‌های دنیا، پناه بر شربت آلبالوی هیئت.
چقدر زندگی عجیبه. تا چند دقیقه پیش چیا داشتیم می‌گفتیم، الان چطوری ماتم همه‌ی قلبمون رو گرفته برای بچه‌ی کوچولویی که عمرش به دنیای ما نبود و رفت که تو بهشت منتظر مامان باباش باشه. درواقع برای خودش نه، برای مامان باباش... برای قلبشون دعا کنید...
خدایا ما رو با نبودن فرزند امتحان نکن. با زنده نبودن، با سالم نبودن، با صالح نبودن.
تو را در دوردست‌هایی به غربت کشتند. پیکرت روی زمین مانده بود؛ پراکنده. ساعت‌ها. دهاتی‌ها دنبال یافتن‌ات رفتند. دهاتی‌ها پیدایت کردند. دهاتی‌ها یک‌جا جمع کردندت. میگویند تکه‌هایی از تو هنوز در آن کوه‌هاست. مردان فاسق به شادمانه ریخته‌شدن خونت شراب نوشیدند و زنان فاجر، همه لخت رقصیدند و تصویرشان را منتشر کردند. بعد از تو دل‌های زیادی سوخت؛ و زندگی بر جماعت کثیری سخت گرفت. بعد از تو باز روستاهای دور فراموش شد. نامه‌ها در دست پیرمردها چروکید. چشم پیرزن‌های مادرشهید به در ماند. بعد از تو هیچ کفش خاکی در خیابان پاستور نیست. جمعه‌ها چراغ پاستور خاموش است. همه به خانه‌هایشان رفته‌اند. به قطب. به کیش. بعد از تو کسی ناگهان در راهروهای یک بیمارستان ظاهر نمیشود به پیگیری مشکلات بیماران. خودروی مشکی هیچ مسئولی، به‌پای درد دل‌های هیچ پیرزن در راه‌نشسته‌ای نیش‌ترمز نزد. بعد از تو همه نهادها نفس آسوده کشیدند از اضطراب سرکشی‌های ناگهانی و سرزده یک رئیس‌جمهور. هر لحظه ممکن بود درب باز شود و مرد عمامه به‌سری وارد شود. تو حیف بودی. تو سوختی و با سوختن‌ات دود سیاه افسوس از دل‌های مستضعفان برخاست. تو؛ مردی افتاده در میان انبوه درختان آن کوه‌پایه مه‌آلوده در لعنتی‌ترین مختصات ورزقان. «مهدی مولایی»