هدایت شده از نخل و نارنج ؛
دوست دارم عکسهای خوشگل بگیرم و ازم عکسهای خوشگل بگیرن. دوست دارم زیاد پیادهروی کنم. دوست دارم زیاد بین دستفروشهای انقلاب بچرخم. دوست دارم جسارت و توانِ نقاشی کشیدن رو دوباره داشته باشم. دوست دارم داستان آدمها رو بنویسم. دوست دارم بقیه وقتی نگام میکنن بگن این دختره عاشقه! دوست دارم تجربههای جدید داشته باشم. دوست دارم جاهای جدید برم. دوست دارم کارای جدید کنم. دوست دارم زندگی کنم. یه زندگی رنگی رنگی.
کاش یه نفر با خودش بگه این دختره خیلی طفلیه، خیلی سختشه با یدونه شعلهی کوچولوی گازی که توی تراس وصل کردن غذا درست کنه، اونم غذای خوب. من براش غذا درست کنم و ببرم بدم دستش و نجاتش بدم. اونوقت اون آدم قهرمانم میشه. کاش چهارشنبهها هم مامان خونه بود...
(دانلود یکی که برای غدیر، هدیهی امیرالمومنینی برام بخره. اصلا هم منظورم گردنبند نقطه در نجف یا ذوالفقارِ حرمسسوری نیست.🌝)
ما دیروز رفتیم باغ پرندگان (جاتون خالی)
بین راه، یه کلاه کوچولوی ناز نمکی که مال یه نینی بود افتاده بود روی زمین. فکر کردیم از کجا صاحبش رو پیدا کنیم؟ گذاشتیم لبهی نردههای چوبی شاید مامان بابای نینی برگشتن دنبالش. یکم رفتیم جلوتر، این فسقلی افتاده بود روی زمین(😭😭😭😭😭) فقط یه لنگهی کوچولو(😭😭😭😭😭😭) نینی فکر کنم تا برسه آخرِ راه همهی وسیلههاش رو بندازه زمین.