معصومهی فسقلی یک نوزاد سه ماههی سفید شیربرنجی با موهای طلایی و چشمای آبیه، که شبیه آلمانیهاست و واقعا از الان یک دختر اداییه. صدای گریهش رو باید بشنوین. وقتی شیر میخواد و گرسنهست میگه ماماما😭😭😭😭😭💘💘💘💘💘
هدایت شده از White
ولی بعضی وقتا مردم یه جوری خیره میشن بهم که احساس میکنم یه ارثی چیزی ازشون خوردم خب چته😭
وقتهایی که احساس ناامنی میکنم، وقتهایی که همهی وجودم متزلزل میشه و فکر میکنم یک چیزی راجع به من یا زندگیم در خطره، شدیدا دلم یه آدمِ امن، یه پناه میخواد. کسی - یا حتی جایی که بهش پناه ببرم، بند بند وجودم که در حالِ متلاشی شدنه رو محکم بغل بگیره و حتی سکوتش توی گوش قلب زمزمه کنه «همه چی درست میشه، آروم بگیر، من اینجام.» آدمِ امن، مکانِ امن، حتی یه وسیله یا فیلم امن، میتونه توی زندگی آدم معجزه کنه.
نوشتهی عارفه رو میخونم...
عزیزِ از دست رفتهم به خاطرم میاد. این که مدت زیادی بود ندیده بودمش. مدت زیادی بود بهش سر نزده بودم. آخرین بار حتی یادم نمیاد کی رفته بودم پیشش. آخرین بار دستشو بوسیدم یا نه؟ آخرین بار برام چه دعایی کرد؟ آخرین بار... کدوم آخرین بار؟
آلزایمر... از بابا شنیدم آلزایمر داشت. منو یادش میومد؟ اگر منو میدید نمیشناخت؟ نمیگفت فاطمه دخترِ خودمه؟ تو بشقابم قاچِ سیب نمیذاشت؟ آخرین بار... من خیلی دلم براش تنگ شده. من فقط دارم از این که هقهق از دلتنگی و درد گریه کنم فرار میکنم. من فقط دارم فرار میکنم از این که یادم بیادش و مثلِ اون روزی که ۹ سالم بود و بعد از فوت پدربزرگم توی کلاس با یادآوری معلم، زدم زیر گریه، گریه کنم. من دارم مثل آدمهای ترسویی که نمیخوان از دست دادنها رو باور کنن، فرار میکنم.