نوشتهی عارفه رو میخونم...
عزیزِ از دست رفتهم به خاطرم میاد. این که مدت زیادی بود ندیده بودمش. مدت زیادی بود بهش سر نزده بودم. آخرین بار حتی یادم نمیاد کی رفته بودم پیشش. آخرین بار دستشو بوسیدم یا نه؟ آخرین بار برام چه دعایی کرد؟ آخرین بار... کدوم آخرین بار؟
آلزایمر... از بابا شنیدم آلزایمر داشت. منو یادش میومد؟ اگر منو میدید نمیشناخت؟ نمیگفت فاطمه دخترِ خودمه؟ تو بشقابم قاچِ سیب نمیذاشت؟ آخرین بار... من خیلی دلم براش تنگ شده. من فقط دارم از این که هقهق از دلتنگی و درد گریه کنم فرار میکنم. من فقط دارم فرار میکنم از این که یادم بیادش و مثلِ اون روزی که ۹ سالم بود و بعد از فوت پدربزرگم توی کلاس با یادآوری معلم، زدم زیر گریه، گریه کنم. من دارم مثل آدمهای ترسویی که نمیخوان از دست دادنها رو باور کنن، فرار میکنم.
به نظر من سختترین قسمت زندگی اونجاییه که کسی که دوستش داری حالش خوب نیست، و وجود تو هیچ تاثیری روی بهتر شدنِ حالش نداره که هیچ، ممکنه بدترش هم بکنه و اصلا تقصیر خودت باشه!
به نظرم باید فرهنگِ این که وقتی میریم مهمونی تا خود میزبان ما رو به سمت اتاق شخصی راهنمایی نکرده، وارد اونجا نشیم رو جا بندازیم. وگرنه مجبور میشم فامیلها(آقایون)یی که سرشون رو میندازن پایین و یهو میان توی اتاق رو با بنزین بسوزونم.