دلم کلی نوشتن میخواد.
از دانشگاه و ترم ۲، از استادها، از چیزایی که دارم یاد میگیرم. از این که من تازه دارم راهمو پیدا میکنم. یا شایدم فقط دارم یه نقشهای پیدا میکنم که راهم رو نشون میده. یعنی هنوز کامل به نقشههه هم نرسیدم. اما خب قدم به قدم همهچی داره روشن میشه.
ساعت از دوازده گذشته، کف اتاق نشستم، دفتر نقاشیم جلومه. همون دفترِ بدون خط با جلد پارچهای که روش گل و قاصدک و ستاره و اسب تکشاخ داره و منو میبره به سال ۵۴. ریحانه نشسته کنارم و درس میخونه. تای ایرپادم تو گوششه و رندومترین آهنگهای پلیلیستم رو گوش میده با درس خوندنش. مثلا حنا خانوم پلی میشه و ریتم شادش توی گوشمون میپیچه ولی هردو مشغول کار خودمونیم و ریاکشن خاصی نداریم. مامان خوابه! و مگه هر چند وقت یک بار چنین صحنهی جالبی رقم میخوره؟ البته این بچهی تخس داره قوانین خونه رو زیر پا میذاره و خیلی چیزا رو تغییر میده. ولی خب... زندگی دقیقا شاید همین لحظههاست.
نخل و نارنج ؛
ساعت از دوازده گذشته، کف اتاق نشستم، دفتر نقاشیم جلومه. همون دفترِ بدون خط با جلد پارچهای که روش گ
یا مثلا خواننده یکی تو گوش من و یکی تو گوش ریحانه میخونه، «من، میلیونر نیستم!» و ریحانه میگه، عه این. هر دو از کارمون دست میکشیم و گوش میدیم.
«من، میلیونر نیستم، ولی هرچی که میخوام دارم.»
نخل و نارنج ؛
یا مثلا خواننده یکی تو گوش من و یکی تو گوش ریحانه میخونه، «من، میلیونر نیستم!» و ریحانه میگه، عه ای
ریحانه میگه «آره تو فردا امتحان دفاعی نداری» و شروع میکنه به خواننده و دفاعی فحش دادن🤣🤣🤣🤣
امروز یه خانوم کدبانو، صبح از خواب پریده چون کابوس دیده که مهموناش اومدن و غذا درست نکرده و غذاش خراب شده، پس همین که بیدار شده رفته سوپرمارکت و ماکارونی و سوسیس و لیموناد خریده تا ناهارش به موقع آماده بشه. و عجب ماکارونیای، عجب ماکارونیای اجل. جیگرِ کمالطلبیِ وجودم حاااال اومد.
چه حس عجیبی داره یه نفر از وقتی ۱۵ سالت بوده تو رو بخونه و همهی تغییرات شخصیتیت رو ببینه. بزرگ شدنت رو شاهد باشه و هنوزم کنارت باشه. چقدر زندگی میتونه جالب باشه!