eitaa logo
نخل و نارنج ؛
354 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
189 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از نرگِث
پیام برای من نیست! از کسی نقل شده. بچه ها سلام همه یه لحظه میشه وقت و توجهتون رو بدین بهم دیشب یه اتفاقی افتاد ما تو خیابون یه وانت رو کش دار دیدیم و با فاصله یه ۲۰۶ که راننده صندلی رو خوابونده و استتار کرده بود مسخره مسخره زنگ زدیم ۱۱۰ واقعا مسخره بازی ادامه مسیر دوتا وانت دیدیم دوتا جای خنده دار انگار مثلا شوخی قبلی بهمون خوش گذشته باشه اونارو هم گفتیم ۱۱۰ حدود یکساعت بعد با شماره چهار رقمی با ما تماس گرفتن گفتن هر سه مورد پهباد و تله انفجاری بوده ما خودمون ریختیم پشمامون موند چون اینقدر به نظرمون وانت ها طبیعی بودن که حد نداره یه موتور دیدیم هی عکس میگرفت حرف میزد اونو رو هم گفته بودیم که حقیقتش من قطعا مطمئن بودم زر زدم و یارو فقط داره از تق تق تو هوا فیلم میگیره با دوستاش شیر میکنه ولی چی شد ؟ بهم زنگ زدن گفتن گرفتنش و پلاکش جعلی بوده و مخبر بوده فلذا اون پشمای موندمم ریخت! امروز صبح هم با من هم مهدی تماس گرفتن گفتن ما شما رو رصد کردیم بنا برجمع هاتون میخواستیم از شپا بخوایم که به رفقای امین خودتون اطلاع بدین تا ما بتونیم بهتر رصد کنیم ما الان کثرت سنگین نفوذی های خیلی خیلی خیلی طبیعی داریم ؛ و واقعا نیاز به کمک مردم در شناسایی بهم گفتن شما برات مهم نباشه که ممکنه این درست نباشه همون یک درصد احتمال هم در این شرایط مهمه شما زنگ بزن بررسی با ما موتور عکاسی زیاد پارک ماشین و ماشین مانی(موندن طولانی راننده در ماشین) وانت روپوشیده و همینطور مغازه ای که جنس داره اما نمیفروشه یا القای کمبود داره منم گفتم بگم اینجا شما هم به بقیه معتمدهاتون بگین من هنوز باورم نمیشه اون سه تارو چرا چون جای تابلویی پارک بودن آدم فکر میکنه خب پس باید جای خاصی پارک کنه یا استتار کنه ولی قشنگ زیر تیر چراغ خیلی واضح بهم گفتن دقییا اینبار دردسر اینه اینقدر طبیعی هستن که مردم باور نمیکنن شک نمیکنن برای همین همه چیز رو بگید صدای پرواز نزدیک رو بگید درسته ما پهباد داریم اما باید بگید محدوده رو ما چک کنیم پارک ماشینها ممکنه پارک انتحاری باشه بگید تغییر موقعیت سطل آشغال تغییر وضعیت یهویی بوته ها در چورد سوخت و بنزین ام راستش پررویی کردم پرسیدم گفت خانوم ماشین با باک پر بمب متحرک وقتی ریز پرنده تو آسمونه ضمن این باک نصفه باعث میشه هی نری دور بزنی بچرخی و مطلب آخر التماس میکرد انگار لحنش که فیلم های اصابت رو نه ببینید نه فوروارد کنید خیلی این داره کار رو برای ما سخت و برای اسرائیل راحت میکنه و از جای پدافندها حرف نزنید ما نزدیک پدافندیم من رسالت ام داره میزنه ستارخان آسمونش پره ولی برای فیلم خیلی التماسی گفت که هر کی نشر میده اصلا بهش بپرید دعوا بگیرید ! خیلی حرف زدم ببخشید
هدایت شده از White
بچها الان داستان سر مشترک ترین چیز بین ماهاست لطفا گزارش دادن چیزها-آدم‌های مشکوک و فیلم و عکس نگرفتن رو جدی بگیرید🙏
توی درست‌ترین نقطه‌ی تاریخ زندگی می‌کنم. جایی که همیشه آرزوش رو داشتم. دیدنِ محو شدن صهیونیست از روی زمین. دیدنِ اشک شوق مردم فلسطین. دیدنِ ثمرِ تلاش‌های شهید تهرانی مقدم و سردار حاجی‌زاده. من دقیقا توی درست‌ترین نقطه‌ی تاریخ، دارم آرزوهام رو زندگی می‌کنم. آرزوی مبارزه و نابودی اسرائیل. «نحن عشاق مواجهة اسرائیل»
امشب قهوه نجات‌دهنده بود، اما الان دیگه شکنجه‌کننده‌ست.
اون موقع که امام جواب سوال‌های خبرنگار آمریکایی رو می‌داد و می‌گفت «نمی‌دانم»، مسخره‌ش می‌کردید. حالا ببینید استراتژی چیه و اصل ماجرا به چی بر می‌گرده. احمقا.
هدایت شده از White
یه توصیه رفاقتی، برادرانه اگه این چند روز نشستید یه جا فقط خبر خوندین کم کم باید این رویه رو مدیریت کنید به هرحال معلوم نیست این شرایط چقدر میخواد طول بکشه و زندگی ما کماکان ادامه داره دیروز یه پستی میخوندم برای خودم مفید بود نوشته بود مثلا ده تا کانال خبر داری نه تاشو پاک کن فقط از یه کانال خبرارو بخون مثلا مدام نتت وصله و هر وقت بشینی شروع میکنی به چک کردن برای خودت برنامه بذار بگو هر دو ساعت بیام خبر بخونم نه هر لحظه بعد کم کم فاصله رو بیشتر کن بشه هر سه ساعت، هر پنج ساعت با خودت فکر کن قبل این ایام چه کارهایی انجام میدادی که بخاطر شرایط الان ازشون عقب افتادی مثلا من داشتم یه کتاب میخوندم سر این ماجراها کلا کتابم کنار رفت، دیشب نشستم تمومش کردم. دوش بگیر، اتاقتو مرتب کن، کشو لباساتو بریز بیرون از اول بچین. فعالیت های فیزیکی سبک کم کم به روال سابق زندگی برمون میگردونه اگه درس میخوندین جای درس خوندتونو تمیز کنید کم کم شروع کنید دوباره به مطالعه یه قانون سه تایی هم برای برگشت تمرکز بهتون یاد بدم مثلا خبر خوندین حال و احوالتون میزون نیست سه تا عضو از بدنتو تکون بده مثلا دست پا گردن سه تا صدا که داره میاد رو برای خودت بگو مثلا صدای ساعت صدای گنجشکا صدای چکه کردن اب سه تا چیزی که در اون لحظه میبینید چیه؟ مثلا فرش، کتابخونه، تلویزیون این کار باعث میشه حواس پرت شده تون جمع بشه مکرر انجامش بدین.. - از اینجا: https://t.me/manodokhtaramm
بشینید این روزها رو برای خودتون بنویسید.
/ زندگی جریان دارد.
دوست داشتم این روزها رو از اول بنویسم. کی می‌دونه چقدر این اوضاع قراره طول بکشه؟ همین فردا صبح بیدار می‌شیم و اخبار اعلام می‌کنه که «شنوندگان عزیز، توجه فرمایید. فلسطین اشغالی، قدس شریف، آزاد شد.» یا این جملات رو چند روز دیگه می‌شنویم، یا چند هفته دیگه، یا چند ماه دیگه... مهم اینه که بالاخره می‌شنویم. ولی کی می‌دونه کِی؟ نهایتا اون چیزی که از این روزها باقی می‌مونه، خرابی‌ها و کلماته. خرابی‌هایی که احساس درد و اندوه و رنج و خون رو برامون به یادگار می‌گذارن و بعد هم، عین زخم‌هایی که باید مرهم گذاشتن بشن، درمان می‌شن. و کلماتی که می‌تونن هم‌دلی، عشق، محبت، وطن، خونه، امنیت، آرامش، دوست‌هامون، خانواده، پناه، رشادت و دلاوری، شجاعت، فداکاری، حماسه و درخشیدن در درست‌ترین لحظه‌ی زندگی رو به یادگار بگذارن. کلمات، می‌تونن از این لحظات بهترین سکانس‌ها رو جاودان کنن. بهترین سکانسِ دردناک، بهترین سکانس غم‌انگیز، بهترین سکانس همدلی، بهترین سکانس حماسی، بهترین سکانس عاشقانه، بهترین سکانس خانوادگی، بهترین سکانس جریانِ زندگی. در پس همه‌ی کلماتِ باقی از این روزها، باید جریانِ زندگی باقی بمونه. این که ما پای خونه می‌مونیم، پای وطن می‌مونیم. کلمات باید این روزها رو ثبت کنن. کلمات باید تاریخ رو، همون‌طور که هست جاودان کنن، نه اون‌طور که دشمن می‌خواد. حتی اگر کلماتِ من و تو، در حد روایتِ روزهای پراحساس جنگ باشه. در حد روایت روزمرگیِ آغشته به بوی باروتِ موشک‌هامون.
هنوز از عواقب تصمیمی که این‌قدر مصرانه پایش ایستاده‌ام، مطمئن نیستم. اما یک چیز را خوب می‌دانم. من می‌خواهم در خانه باشم. در چهار دیواری‌ای که حتی اگر از شدت صدای پدافند و موشک، خواب در آن به چشمم نیاید، باز خانه است. دوست دارم در خانه باشم، در خانه بمانم و در خانه بمیرم. هنوز نمی‌دانم که آیا باز هم مثل اولین شب‌ها، با هر صدای انفجار قلبم شبیه تنگ بلوری که سنگ خورده، می‌ریزد یا نه؟ هنوز نمی‌دانم وقتی بعد از نماز صبح چشم بر هم می‌گذارم، با صدای پدافندها بی‌اختیار دست کسی را که کنارم دراز کشیده می‌گیرم و می‌فشارم یا نه... اما این را می‌دانم که خانه، تنها جایی‌ست که دوست دارم در این روزها، آن‌جا باشم.
امروز همین که خونه‌م و پیش مامانم و ریحانه‌م، خودش نجات‌دهنده‌ی اصلیه.