#خاطراتجنگ / روز دوازدهم
بیش از دَه روز از اولین انفجار و آغاز جنگ میگذرد. آنقدر در این ده روز اتفاقات ریز و درشت از سر گذراندهام که فکر میکنم، دست کم باید یک ماه گذشته باشد. شاید خاصیت جنگ همین است. روزها کش میآیند و فکر میکنی که هرگز تمام نخواهند شد. همان اولین روزها، به ناچار مامان و ریحانه را در خانه تنها گذاشتم و به سفری که از پیش برنامهریزی شده بود رفتم. تمام آن سه-چهار روز فکر و خیالم خانه بود و تهران. شبها بیسر و صدای پدافند و ریزپرنده، صبح میشد و روزها با رصد اخبار، اقصینقاط فکر و قلبم مورد هجوم ریزپرندهها قرار میگرفت. نهایت امر، به خانه بازگشتم. به نقطهای از جهان که حتی زیر صدای انفجار و غبار و دود، آرام بودم و حالم خوب بود. حتی اگر قرار بود بمیرم، دوست داشتم در خانه بمیرم. در خانهی بزرگم، تهران. وقتی اضطراب و ترس مامان و ریحانه از صدای پدافندها و انفجارها را دیدم، انگار دنیا روی سرم خراب شد. آن چند روزی که نبودم، چقدر بد گذشته بود برایشان، و من حتی نبودم.
بیست و هشتم خرداد بود، پنج روز گذشته از جنگ که در مسجد بابا بهمان خبر داد حالِ بابا بزرگ بد شده و باید الساعه به خلخال برویم. شاید این آخرین چیزی بود که توان روحیاش را در شرایط آشفتهی جنگی و دوری بابا داشتم. اما چارهای نبود. چمدان و ساک و مدارک جمع شد و صبح، درست بعد از اقامهی نماز صبح، به سمت خلخال راه افتادیم. سفری که هیچ تصوری از آن نداشتیم. بابا همراهمان نبود، راننده هاگرید (بالاخره دنیا هاگرید منو بهم داد) بود و مسیری که با همهی شلوغیاش، برای رانندهمان غریب بود.
ما نهایتا به خلخال رسیدیم. در حالی که احساس میکردم روح خستهام نفس میکشد و گوشهای از قلبم، به در خانهمان در تهران، گیر کرده. در این چند روزی که در خلخال بودیم، همهی جاهایی که میتوانستیم بگردیم را گشتیم. گشتنهای دوتایی با چوب پرندهمان که همان املتِ طفلکی بود (پراید مسی رنگ اکلیلیمون). حتی مسافتی ۱۱۰ کیلومتر آنطرفتر هم از دست ما و جاروی پرندهمان در امان نبود و یک ظهر تا غروب را بدونِ لوکیشن و نشان و این که بدانیم حتی کجای دنیاییم، در اردبیل گشتیم و چرخیدیم. از این میدان به آن میدان و از این خیابان به آن خیابان. راستش این که خانهی عزیز جون اینترنت نداشت و مجالِ غرق شدن در اخبار و فضای مجازی را نداشتم، فرصتی بود تا لذتِ دوری از اینترنت اعتیاد آور و اسکرول اخبار را بچشم. حتی تجربهی پیدا کردنِ رستوران جدید شهرمان با میز و صندلی چوبی و تخت سنتی و حوز آب و آلاچیق و درخت و پنجرههای رنگی، با سرو انواع غذاها، اعم از چلوکباب و پیتزا و دوغ سنتی و موهیتو، آنقدر بانمک بود که احتمالا پاتوقمان در مسافرتهای بعد هم باشد.
روزها اینجا همینطور میگذرند. دور از اخبار، دور از سر و صدا، در گشت و گذار در شهر و خیابانهای تکراری، بدون اینترنت درست و حسابی، با کرمریزیهای بچهها روی هم و پی در پی منچ و جنگل مخوف بازی کردن. روزها همینطور میگذرند و صبح روز دوازدهم درحالی که تصمیم گرفتهام خاطرات این روزها را مکتوب کنم، میشنوم که آتشبس موقتی سکانسِ جدید جنگ است.
راستش، من دلتنگ چکش خوردنِ آهنِ داغشدهی قلبم، با صدای هر انفجار و پدافند میشوم. یادم میآید «جنگ نعمت است - امام خمینی رحمة الله علیه»
هدایت شده از قلمرنجه.
چه رحمتی بود جنگ.چه عزتی داشت مبارزه با اسرائیل. چه خوش میگذشت شمردن موجها و موشکها. چه دلپذیر بود حملۀ باطل و دلپذیرتر پاسخِ بیتردیدِ اهالیِ حق.
لعنت به کسی که شیرینی حمله به العدید را به مذاق امتّی تلخ کرد.لعنت به خودشان و توئیتهایشان. لعنت به کسی که از تابآوری و اتحاد بیسابقۀ مردم چشممیپوشاند و از جنگ مقدس با اسرائیل میهراسد.
خصم و خصم و خصم. در سینۀ منِ جوان ِ انقلابی و دوستانم. در گلوی دوست براندازِ وطنپرستم که با من از احساسِ حقارتِ بعد از آتشبس میگوید. در چشمِ نوجوانی که تا پیشاز اولین حمله، هیچ از سیاست و مسائلبزرگانه سر در نمیآورد. در صفحۀ چت با رفقایی که پیش از این نمیدانستم میشود با آنها درباره این چیزها حرف زد؛از این آدمها که سرشان همیشه توی کار خودشان بود.
سید مهدی حسینیهر چی به تو منتسبه مقدسه.mp3
زمان:
حجم:
3M
سلام، محرمِ عزیزِ قلبهامون.
- @Alnana
#خاطراتجنگ / روز سیزدهم (۱۴۰۴/۰۴/۰۴)
نمیدانم عدد سیزده واقعا نحس است یا نه. اما مسافرت ما قرار بود ۸ ساعت راه باشد و شد ۱۳ ساعت. ۱۳ ساعت سفر دور دنیا که تمام نمیشد. دقیقهها انگار یکی یکی جلو میرفتند. هر دَه دقیقه، یک دقیقه. این اولین مسافرت تنهایی، یعنی در واقع دوتایی من و هاگرید بود- اگر سفر اردبیل را حساب نکنیم. نمیدانم ایدهی این که از شمال برویم، خوب بود یا نه، اما هر چه بود، ارزشش را داشت. راهِ خلخال- اسالم آنقدر قشنگ هست که آدم همهی سختیهایش را به جان بخرد. انگار از خلخال که به سمت اسالم حرکت میکنی، از یک دروازهی عجیب میگذری، درست از وسط کوههای آلپ و انیمیشن هایدی سر در میاوری. با همان کوههای عظیم و سرافراز و کهنسال سبز و درههای عمیق و کلبههای کوچک سقف قرمز و گاوهای خالخالی و گلههای گوسفندان. ابرها روی زمین مینشینند و با آدمها دمخور میشوند. درختها قد میکشند تا آدمها را بغل کنند. جاده پیچ میخورد و پیچ میخورد و پیچ میخورد. به عقیدهی من، جاده پیچ میخورد تا این تماشای حیرتانگیز زود تمام نشود؛ واِلّا ساختن پل از روی درهها و تونل در دل کوهها که از ساختن این راه پر پیچ و خم و حیرتانگیز و هولناک که سختتر نیست!
البته رسیدنِ ما به جادهی خیالانگیز خلخال- اسالم، داستان جالب و تلخی داشت. ما حدود یک ساعت، در یک مسیر کوهستانی سخت، بدون تابلو و لوکیشن و نشان، اشتباه رفته بودیم. و مجبور شدیم دوباره یک ساعت برگردیم. عملا دو ساعت از ساعتِ مقررِ رسیدن به خانه عقب افتادیم تا نهایتا به پدیدهی بینظیر این مسیر رسیدیم. از اسالمِ سبزِ تابستانی به بعد، هوای مرطوب گیلان شبنم روی دستهایمان نشاند و راه، مثلِ کنارهی کاسپینِ عزیز، صاف و فارغ از سراشیبی بود. با درختهایی که دو سوی جاده را به جنگل گره میزدند. بوی دریا حسابی به مشام میرسید و هوش از سر میبرد. حیف میشد اگر اینهمه راه آمده، ساحل گیسوم و جادهی سبز جنگلیاش را از کف میدادیم. هرچند که دوربرگردانها را یکی یکی رد میکردیم، اما نهایتا دلِ من بر حساب و کتاب هاگریدِ عزیزم پیروز شد و ما به آبیِ دریا رسیدیم. همیشه دوست داشتم محبوبم، دریا صدایم کند و برایم بخواند «دریا، بغلم کن، بغلم کن...» دریا آبی بود، آبیِ فیروزهای. آسمان هم آبی بود، آبیِ بدون ابر. همهچیز در آن چند دقیقهی قدم زدن روی شن و ماسهها قشنگ بود. شبیه یک رویای دریایی.
البته سکانس شمال، فقط رویایی و قشنگ نبود. پر از کلافگی و گرسنگی هم بود. مثلا شکمهایمان انگار که قورباغه قورت داده باشیم، قور و قور صدا میداد . رودهی کوچکمان به رودهی بزرگمان حملهور شده بود اما نه رستوران درست و حسابی، نه ساندویچی، نه حتی سوپرمارکتی که ساندویچ سرد داشته باشد و به دلمان چنگ بزند. هیچ و پوچ. پس رشت را به عنوان مقصد میانیِ راهمان برگزیدیم تا هرچه زودتر به شکمهای گرسنهی طفلکی برسیم. مگر راه تمام میشد؟ انگار که دقیقهها سر لج داشتند و عین کش تیرکمانهای چوبی، کش میآمدند. هر بیست دقیقه، دو دقیقه. ولی خب، دقیقهها که نمیتوانند سر خود بایستند و زمان همانجا که هست، میانِ جاده متوقف شود! سفر ما دور دنیا، از رشت هم گذشت. از وسط میدان شهرداری با ساختمان سفید دوستداشتنی و رستوران میرزا کوچکخان. و نهایتا جاروی پرندهمان- املت، دوباره در راه خودش، به سمت تهران، پرواز کرد.
حقیقتش من وقتی که به رشت رسیدیم، گمان میکردم رودبار و راستهی زیتونفروشیهایش باید در مسیر پونل باشد که ما نرفتهایم، و قرار است از فیضِ زیتونهای پروردهی ناب محروم بمانیم. اما در نهایتِ شگفتی، وقتی دوباره به نقشهی نصفهنیمهی نشان سرک کشیدم، اسمِ رودبار در مسیرِ پیشرویمان، مایهی فرح و خوشحالیام شد. فقط یک ایرادی به وجود آمد. رودبار را که گذشتیم، چرخِ ماشین پنچر شد و درست پانصد متر قبل از مکانیکی، به ناچار کنار جاده ایستادیم. نه من میدانستم که هاگرید عزیز چطور در آستانهی منفجر شدن از شدت خستگی و کلافگیست و نه او میدانست که من مثل یک بادکنک پر از آب، منتظر سوزن کوچکی بودم تا بزنم زیر گریه. اما خب ما یک بار این شرایط را، حتی به مراتب سختتر تمرین کرده بودیم. در واقع خدا بهمان تمرین داده بود تا اینبار سفرمان خراب نشود.
نخل و نارنج ؛
#خاطراتجنگ / روز سیزدهم (۱۴۰۴/۰۴/۰۴) نمیدانم عدد سیزده واقعا نحس است یا نه. اما مسافرت ما قرار بود
همان باری که نیمه شب، در اتوبان، بدون این که دستمان به جایی بند باشد، ماشین پنچر شده بود. نهایتا ما باز به مقصد خانه، خانهی عزیز و دوست داشتنی، راهمان را ادامه دادیم. در حالی که هردو از خستگی نا نداشتیم و هنوز دقیقهها با ما سر لج داشتند. هر سی دقیقه، سه دقیقه.
خورشید غروب کرد، ما از قزوین عبور کردیم، به حوالی کرج رسیدیم، از ترافیک کرج گذشتیم و پس از سیزده ساعت سفر در پیچ و خم جادهها، با همهی فراز و نشیبها و خوشی و ناخوشیهایش، به تهرانِ عزیزِ غمگین و غبارآلود رسیدیم. به خانه، به وطن، به ملجأ و پناه، به خیابانهایی که خیلی شبها، وقتی سقف خانه برایمان کوتاه میشد و هوای خانه برایمان تنگ، به آنها پناه میبردیم و ساعتها با املت یا پشمک- پراید سفید ها گرید عزیزم، آنها را وجب میکردیم. ما بالاخره به خانه رسیدیم.