#خاطراتجنگ / روز سیزدهم (۱۴۰۴/۰۴/۰۴)
نمیدانم عدد سیزده واقعا نحس است یا نه. اما مسافرت ما قرار بود ۸ ساعت راه باشد و شد ۱۳ ساعت. ۱۳ ساعت سفر دور دنیا که تمام نمیشد. دقیقهها انگار یکی یکی جلو میرفتند. هر دَه دقیقه، یک دقیقه. این اولین مسافرت تنهایی، یعنی در واقع دوتایی من و هاگرید بود- اگر سفر اردبیل را حساب نکنیم. نمیدانم ایدهی این که از شمال برویم، خوب بود یا نه، اما هر چه بود، ارزشش را داشت. راهِ خلخال- اسالم آنقدر قشنگ هست که آدم همهی سختیهایش را به جان بخرد. انگار از خلخال که به سمت اسالم حرکت میکنی، از یک دروازهی عجیب میگذری، درست از وسط کوههای آلپ و انیمیشن هایدی سر در میاوری. با همان کوههای عظیم و سرافراز و کهنسال سبز و درههای عمیق و کلبههای کوچک سقف قرمز و گاوهای خالخالی و گلههای گوسفندان. ابرها روی زمین مینشینند و با آدمها دمخور میشوند. درختها قد میکشند تا آدمها را بغل کنند. جاده پیچ میخورد و پیچ میخورد و پیچ میخورد. به عقیدهی من، جاده پیچ میخورد تا این تماشای حیرتانگیز زود تمام نشود؛ واِلّا ساختن پل از روی درهها و تونل در دل کوهها که از ساختن این راه پر پیچ و خم و حیرتانگیز و هولناک که سختتر نیست!
البته رسیدنِ ما به جادهی خیالانگیز خلخال- اسالم، داستان جالب و تلخی داشت. ما حدود یک ساعت، در یک مسیر کوهستانی سخت، بدون تابلو و لوکیشن و نشان، اشتباه رفته بودیم. و مجبور شدیم دوباره یک ساعت برگردیم. عملا دو ساعت از ساعتِ مقررِ رسیدن به خانه عقب افتادیم تا نهایتا به پدیدهی بینظیر این مسیر رسیدیم. از اسالمِ سبزِ تابستانی به بعد، هوای مرطوب گیلان شبنم روی دستهایمان نشاند و راه، مثلِ کنارهی کاسپینِ عزیز، صاف و فارغ از سراشیبی بود. با درختهایی که دو سوی جاده را به جنگل گره میزدند. بوی دریا حسابی به مشام میرسید و هوش از سر میبرد. حیف میشد اگر اینهمه راه آمده، ساحل گیسوم و جادهی سبز جنگلیاش را از کف میدادیم. هرچند که دوربرگردانها را یکی یکی رد میکردیم، اما نهایتا دلِ من بر حساب و کتاب هاگریدِ عزیزم پیروز شد و ما به آبیِ دریا رسیدیم. همیشه دوست داشتم محبوبم، دریا صدایم کند و برایم بخواند «دریا، بغلم کن، بغلم کن...» دریا آبی بود، آبیِ فیروزهای. آسمان هم آبی بود، آبیِ بدون ابر. همهچیز در آن چند دقیقهی قدم زدن روی شن و ماسهها قشنگ بود. شبیه یک رویای دریایی.
البته سکانس شمال، فقط رویایی و قشنگ نبود. پر از کلافگی و گرسنگی هم بود. مثلا شکمهایمان انگار که قورباغه قورت داده باشیم، قور و قور صدا میداد . رودهی کوچکمان به رودهی بزرگمان حملهور شده بود اما نه رستوران درست و حسابی، نه ساندویچی، نه حتی سوپرمارکتی که ساندویچ سرد داشته باشد و به دلمان چنگ بزند. هیچ و پوچ. پس رشت را به عنوان مقصد میانیِ راهمان برگزیدیم تا هرچه زودتر به شکمهای گرسنهی طفلکی برسیم. مگر راه تمام میشد؟ انگار که دقیقهها سر لج داشتند و عین کش تیرکمانهای چوبی، کش میآمدند. هر بیست دقیقه، دو دقیقه. ولی خب، دقیقهها که نمیتوانند سر خود بایستند و زمان همانجا که هست، میانِ جاده متوقف شود! سفر ما دور دنیا، از رشت هم گذشت. از وسط میدان شهرداری با ساختمان سفید دوستداشتنی و رستوران میرزا کوچکخان. و نهایتا جاروی پرندهمان- املت، دوباره در راه خودش، به سمت تهران، پرواز کرد.
حقیقتش من وقتی که به رشت رسیدیم، گمان میکردم رودبار و راستهی زیتونفروشیهایش باید در مسیر پونل باشد که ما نرفتهایم، و قرار است از فیضِ زیتونهای پروردهی ناب محروم بمانیم. اما در نهایتِ شگفتی، وقتی دوباره به نقشهی نصفهنیمهی نشان سرک کشیدم، اسمِ رودبار در مسیرِ پیشرویمان، مایهی فرح و خوشحالیام شد. فقط یک ایرادی به وجود آمد. رودبار را که گذشتیم، چرخِ ماشین پنچر شد و درست پانصد متر قبل از مکانیکی، به ناچار کنار جاده ایستادیم. نه من میدانستم که هاگرید عزیز چطور در آستانهی منفجر شدن از شدت خستگی و کلافگیست و نه او میدانست که من مثل یک بادکنک پر از آب، منتظر سوزن کوچکی بودم تا بزنم زیر گریه. اما خب ما یک بار این شرایط را، حتی به مراتب سختتر تمرین کرده بودیم. در واقع خدا بهمان تمرین داده بود تا اینبار سفرمان خراب نشود.
نخل و نارنج ؛
#خاطراتجنگ / روز سیزدهم (۱۴۰۴/۰۴/۰۴) نمیدانم عدد سیزده واقعا نحس است یا نه. اما مسافرت ما قرار بود
همان باری که نیمه شب، در اتوبان، بدون این که دستمان به جایی بند باشد، ماشین پنچر شده بود. نهایتا ما باز به مقصد خانه، خانهی عزیز و دوست داشتنی، راهمان را ادامه دادیم. در حالی که هردو از خستگی نا نداشتیم و هنوز دقیقهها با ما سر لج داشتند. هر سی دقیقه، سه دقیقه.
خورشید غروب کرد، ما از قزوین عبور کردیم، به حوالی کرج رسیدیم، از ترافیک کرج گذشتیم و پس از سیزده ساعت سفر در پیچ و خم جادهها، با همهی فراز و نشیبها و خوشی و ناخوشیهایش، به تهرانِ عزیزِ غمگین و غبارآلود رسیدیم. به خانه، به وطن، به ملجأ و پناه، به خیابانهایی که خیلی شبها، وقتی سقف خانه برایمان کوتاه میشد و هوای خانه برایمان تنگ، به آنها پناه میبردیم و ساعتها با املت یا پشمک- پراید سفید ها گرید عزیزم، آنها را وجب میکردیم. ما بالاخره به خانه رسیدیم.
هدایت شده از تـأنی ؛
تا شب اول مُحرم نیاید
آدم یادش نمیآید دلش چقدر مرده است..
نخل و نارنج ؛
#خاطراتجنگ / روز سیزدهم (۱۴۰۴/۰۴/۰۴) نمیدانم عدد سیزده واقعا نحس است یا نه. اما مسافرت ما قرار بود
اگر متنهای طولانیم رو میخونید، خوشحال میشم ریاکشن نشون بدید و بگید :>
تو آسمون دنبال ماه میگشتم اما پیداش نکردم. یادم اومد امشب، شب اول ماهه. حالا درسته که آسمونِ زمین بعضی وقتا ماه نداره، ولی آسمون قلب ما همیشه ماه داره. یه ماه قشنگ که اسمش عباسه.
هیئت انصار، آدم رو نمکگیر میکنه.
خدایا ما رو در راه حسینت ثابت قدم و موثر واقع کن.
اگه سینهزنِ امام حسینی، با تمام وجود سینه بزن.
نه این که فقط برای تخلیهی انرژیت پاشی بیای هیئت،
عینِ پارتی و دیسکو بالا پایین بپری و کلی هم خرکیف بشی واسه خودت.
هدایت شده از دومآن ؛
هیئت انصارالقائم، شبیه خانه میماند. هر بار که هوای سفارت سابق آمریکا را که بچههای دانشجو هیئت کردهاند، نفس میکشم، احساس زندگی دوباره در رگهایم به جریان میافتد. انگار به خانه بازگشته باشم، انگار در خانه آرام گرفته باشم، انگار که سالها در این اتمسفر عزیز زیست کرده باشم و روحم با این هوا و آدمهایش عجین شده باشد! هیئت لانه جاسوسی، برایم مثل خانه میماند با آدمهایی که شبیه خانوادهاند برایم. دیدنشان لبخند را بر لبهایم مینشاند و برق به چشمهایم میپاشد، دلم را آرام میکند و همهی غصههایم را فراموش میکنم. من اینجا دوباره زنده میشوم. دوباره نفس میکشم. دوباره خودم را میشناسم و ریسمان نقرهای رنگی که مرا به اهل بیت علیه السلام متصل میکند، دوباره در دست میگیرم و راهم را روشن و معطر و گرم، پیدا میکنم...