eitaa logo
نخل و نارنج ؛
357 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
190 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
و حسین جان، اگر نام تو چون آوای رود روان بر لب‌هایمان جاری نمی‌گشت، قلب‌هایمان می‌ایستاد از سنگینیِ عزای تو.
«جنگ است که گوهر مردان را آشکار می‌کند.»
گرچه هستی در تمام روضه‌ها بیشتر حس می‌کنم در روضه‌ی سقا تو را
- حسین جان، برادرم عباس کجاست... اشک بر گونه‌های اباعبدالله جاری شد. گویا که در این ساعات، به قدر هزار سال پیر شده بود. به سمت خیمه‌ی عموی آب‌ور کودکان تشنه و پناه زنان و مخدرات رفت. چشم‌ها نگران و مضطرب، به سوی او بود. قلب‌ها در سینه می‌کوبید و سکینه روی لب دعا می‌خواند. «کاش عمو برگردد.» دست بر عمود خیمه برد. عمود را پایین کشید. صدای ناله‌ی مخدرات و کودکان بلند شد. زینب دست بر سر گذاشت. - زینب جان، به زنان و دختران بگو گوشواره‌ها و خلخال‌ها را از خود جدا و گره‌ی معجرها را محکم کنند. حرم، دیگر پناه ندارد.
خدایا ما رو چنان در مسیر حسین ثابت‌قدم بدار که اینطوری بریم زیارت‌ش. ولی قبل از اون ما رو سالم و سلامت و عزتمند بدار تا حتی لازم نشه عصا دست بگیریم و روی پای خودمون تا آخر عمر راه بریم.
ساعت داره ۱۰ میشه هنوز سخنرانی تموم نشده، خدایا به من صبر بده :)
روضه بالا گرفت. روضه‌ی گودال بود. روضه سنگین بود. شیون زنان و فریاد مردان بود که به گوش می‌رسید. حسین! تو کیستی که زنان و مردان ما در مصیبت تو، چنین از حال می‌روند؟ تو کیستی که زنان و مردان ما چون پدران و مادران جوان مُرده در عزای تو اشک می‌ریزند؟ حسین جان... میان روضه دخترکی را دیدم. حدود دَه سال داشت. مادرش برای کاری رفته بود و دخترک، در آن دقایق سخت تنها بود. مداح روضه را به اوج رسانده بود. گویا که هر آن، جان‌ها از بدن جدا می‌شدند و نفس‌ها می‌بریدند و قلب‌ها می‌ایستادند. دخترک به زنانِ پریشان نگاه می‌کرد، در خود فرو می‌رفت، گوشه‌ی چادر به دندان می‌گرفت. سکینه‌ات مجسم شد برایم. کاش بمیرم برای اضطراب و اضطرار قلب دخترکانت. بغض را در چشمان معصومش دیدم. و بعد، انگشت سبابه بلند کرد. همان‌طور که به زنان آشفته‌حال می‌نگریست، تو را می‌خواند و با تو نجوا می‌کرد. نام حسین آرامش قلبش شده بود و در دنیای خویش، به زبان خودش با تو سخن می‌گفت. و من بودم و اشک و اشک و اشک...
برای قلب صاحب‌الزمان دعا کنید. هر آن‌چه که ما می‌شنویم توی مجالس، پرده‌ها از دید آقا کنار می‌ره و می‌بینن...
خاکت آغشته شد با بوی کربلا تویی تویی که اسم تو شد بیرق سرخ سقا در روح و جان من می‌مانی ای وطن...
نخل و نارنج ؛
روضه بالا گرفت. روضه‌ی گودال بود. روضه سنگین بود. شیون زنان و فریاد مردان بود که به گوش می‌رسید. حسی
دخترک سه چهار ساله، کنار مادرش و برادر کوچکش نشسته. چادر عربی به سر کرده و روسری‌اش را گیره زده. به زنانِ عزادار نگاه می‌کند که سینه می‌زنند. به زنی که کنارم نشسته که نگاه می‌کند، سعی می‌کند شبیه او با دو دست سینه بزند. بعد به من نگاه می‌کند که با یک دست سینه می‌زنم. شبیه من با یک دست سینه می‌زند. به مادرش نگاه می‌کند. - مامان باید با یدونه دست سینه بزنیم یا با دوتا؟ - هرجوری که خودت دوست داری عزیز دلم. و بعد دخترک سبک خودش را در سینه زدن برای تو بر می‌گزیند حسین. به زبانِ کودکانه‌ی خودش...
ابر و باد و ماه و خورشید و فلک سینه‌زنند خوش به حال هرکسی در این سیاهی‌لشکر است