وقتایی که پیشم نیستی، کل لحظاتم در انتظار اومدن و دیدنت میگذره. زندگی در همین انتظار معنی پیدا میکنه برام. وقتایی که پیشمی حالم خوبه، جام امنه، آرومم، خیالم راحته. خوشحالم که پیشمی و انگار پازلِ قلبم کامله. و وقتهایی که میری و دوباره نیستی، احساس میکنم یه تیکه از قلبم نیست، جاش خالیه. همهش منتظرم و دلتنگ. حتی اگر یک ثانیه پیش ازت خداحافظی کرده باشم و مسیرِ کوتاهِ تا درِ خونه رو باهات بایبای کرده باشم.
من برات دعا میکنم فردا موفق باشی، به چیزی که میخوای برسی، حالِ دلت خوب باشه و خدا خوشحالت کنه :)
خدایا، حالا که روی فرشهای روبهروی امامزاده حمزه (علیه السلام) نشستهام، باز به این میاندیشم که کجایم؟ و چرا اینجایم؟ و تو کجایی... تو کجایی ای خالقِ جهانِ عظیم و شگرفِ درونِ انسانها؟ تو کجایی خدایِ ازلی و ابدیِ آدمها؟ به تو فکر میکنم که کجا میتوانم تو را بیابم؟ چطور باید تو را بجویم؟ میانِ کلماتِ کتابچههای دعا و زیارت؟ میانِ هر رکوع و سجودِ نمازهای مستحبی؟ میان اشکِ حاجتمندان؟ تو را چطور و کجا باید بجویم؟ به سقف و گنبدها و طاقهای آینهکاری نگاه میکنم. تو را در آینهکاریهت میبینم. به تار و پود فرشهای سرخرنگ نگاه میکنم. تو را در تار به تار و پود به پود و رنگ به رنگ فرشها میبینم. به سنگهای مرمر که قدمگاه زائران است نگاه میکنم. تو را در نقش و نگار زمینِ مرمرین میبینم. به شبکههای ضریح و دستانِ گره شده نگاه میکنم. تو را در نور سرخی که چشمهایم را تر میکند، میبینم. به اسمِ آدمهای دفنشده در خاکِ ملکوتی حرم نگاه میکنم؛ آدمهای معمولی، آدمهای بزرگ، شعرا، علما، سیاسیون. تو را در جوهر نامشان که گذرگاه زائران است میبینم. به آدمها نگاه میکنم. به خیلیهایشان. به آنها که ساده و بیآلایشاند، به سانتیمانتالهای سرخابسفیدابکرده، به کودکانِ فارغ از غصهی دنیا، به پیرزنانِ قامتخمیده، به دخترانِ نوجوانِ پرشور، به مادرانِ یک سر و هزار سودا، به دخترانِ جوانی که اشکِ چشمهایشان عشق را فریاد میزند، به آنها که تنها راهِ رسیدنشان به تو گره زدنِ انگشتانشان به مشبکهای ضریح است- و تو چه خوب میدانی که حتی دستهایی را که ناخنهایشان کاشته شده چطور گرم بفشاری. من تو را در همهی چشمها، در همهی اشکها، در همهی زمزمهها، در همهی قدمها، در همهی بارقههای قطور امید و امیدهای به مو رسیده، در همهی آدمها میبینم. تو را میبینم و میجویم، میبینم و باز میجویم حال آنکه تو مرا پیش از من، دیدهای. سایهی نگاهت را بر سرم افکندهای و من، درست مثلِ کودکِ بازیگوشی که در آنی، از غفلتِ خویش غافل میشود و با مادرش چشم در چشم، تو را دیدهام. تو همینجایی. درست همینجا، در هر چیزی که میبینم و هر صدایی که میشنوم و هر چه که میبویم و هر آنچه لمس میکنم. تو، همهجا هستی. حتی اگر بگویند، تو را باید تنها در کلماتِ کتابچههای دعا جُست.
#مسطورات / #دفترچه / #فیالحالشبهایجمعه / #خانمعلیا