-
میگیره دستمو تو تاریکیِ دنیا، فقط حسینه.
-
نخل و نارنج ؛
- میگیره دستمو تو تاریکیِ دنیا، فقط حسینه. -
پناه ملک جهان شهریار روی زمین
تویی که حکم تو بر آسمان روا باشد
جواب امر تو را آسمان دهد لبیک
اگر چو کوه سما قابل صدا باشد
سپهر، جادهٔ مقصود خود نیابد باز
گرش نه پرتو رای تو رهنما باشد
سخای ابر ازان بر جهان محیط آمد
که با مروت طبع تو آشنا باشد
- مجد همگر
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
٫٫
#انصارالقائم / پردهی اول
- روز اول / ۱۴۰۴.۰۵.۱۲
ساعت ۷:۲۱ صبح
صدای مداحی در محوطهی قطعهی ۵۰ گلزارشهدای بهشتزهرا طنین انداز است. جمعیت رفته رفته بیشتر میشود. همسفران یکدیگر را مییابند و در آغوش میگیرند. هر کس، سر مزار شهیدی با خودش خلوت میکند و اذن سفر میگیرد و نیت نیابت میکند. اشک در چشمان پدر و مادرها حلقه زده و جوانشان را به جوانِ اباعبدالله میسپارند. هرچند دقیقه، اطراف مزار شهید حاجیزاده شلوغ میشود. مردی به ستون تصویر شهید سرش را روی دست تکیه میدهد و شانههایش، هقهق میلرزند.
[ چقدر نام شهید کنار نامت زیبا مینشیند، سردار... ]
#روایتاربعین
٫٫
٫٫
#انصارالقائم / پردهی دوم
- روز اول/ ۱۴۰۴.۰۵.۱۲
ساعت ۹ صبح
اتوبوسها میرسند. ۴ اتوبوس که شماره میخورند. روبروی اتوبوس شمارهی ۲ میایستیم تا جایگیر شویم. روی صندلیهایمان مینشینیم. حضور و غیاب میشود. حالا منم و قلبی که تپیدن میگیرد و اشکهایی که مجال نمیدهند.
[ آدم چه عزیزهایی را که در تهران نمیگذارد و قلبشان را به امانت میآورد. کولهبار خودم شاید سنگین نباشد، اما کولهبار قلبم، سنگین است. ]
#روایتاربعین
٫٫
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
٫٫
#انصارالقائم / پردهی سوم
- روز اول / ۱۴۰۴.۰۵.۱۲
ساعت ۲۲:۶ شب
صدای آوینی در اتوبوس پیچیده. غیر از نوای روحبخش او، دیگر مُهر سکوت بر لبها زدهاند و قلب تاریکیِ جاده، مقصد نگاههاست. تسبیح کوچکم را در دست میچرخانم و ذکر میگویم. حرارتی قلبم را میسوزاند و به تپش وا میدارد. شاید هنوز باورم نشده دوری طولانیمان قرار است به نهایت برسد. حرارتی قلبم را میسوزاند و احساسی غریب، لبهایم را مُهر و موم میکند و کلماتم را در اقیانوس انتظار غرق میکند.
[ انگار که در این دو سال، از دلتنگی میگریختم. حالا، حرارتی که قلبم را میسوزاند، آتشِ دریای دلتنگیست که دیگر راه گریزی از آن ندارم. ]
#روایتاربعین
٫٫
پ.ن: ویدیو مربوط به لحظاتی پیش از رسیدنِ پلیلیست به صوت شهید آوینی است.
٫٫
#انصارالقائم / پردهی چهارم
- روز اول / ۱۴۰۴.۰۵.۱۳
ساعت ۱:۵۰ - ۲:۰۹ بامداد
به مرز مهران رسیدهایم. اتوبوس ماشینها را تک به تک پشت سر میگذارد و پیش میرود. داخل محوطه پیاده میشویم و در حالی که بابت وضو گرفتن از کاروان عقب ماندهایم، پیش میرویم. مُهر خروج بر صفحهی پاسپورتهایمان مینشیند. از خاکِ ایران خارج میشویم. جنب و جوش و شور و شعف خاصی، توأم با خستگی در چشمها پیداست. گویا که تمامِ غصهی رسیدن یا نرسیدن، تا به عبور از همین مرزِ جغرافیایی بوده. حالا ماییم و خاکِ عراق و مُهر ورود و شرطههای عراقی و جادههایی که نهایتا، به کربلا میرسند.
[ تو تنها دلیلِ تاب آوردنِ خستگیِ راهی، عزیزِ عراقیِ ما... ]
#روایتاربعین
٫٫
همهش فکر میکردم اگه اینبار هم نشه چی؟ اگه این دفعه هم نتونم برم داخل حرم چی. جدی جدی دیگه منو نمیخواد. جدی جدی دوسم نداره و بهم گوش نمیده. من خیلی وقته هوای حرمشو نفش نکشیدم. من اصلا یادم رفته خونهی بابای آدم چه شکلی میتونه باشه. گفتم این بار فرق داره. این بار سختی طولانی وایسادن، تو صف موندن، معطل شدن، لِه شدن زیر دست و پا، همه رو به جون میخرم تا بالاخره بیام تو. من دیگه نمیتونم. من نیاز دارم به خونهی امنِ تو بابا. من بهت نیاز دارم... حالا نشستم یه گوشه تو یکی از صحنها. هنوز باورم نمیشه. کاش همینجا بمونم. تا آخرین لحظهی عمرم. کاش همینجا بمیرم...