eitaa logo
نخل و نارنج ؛
358 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
191 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
٫٫ / پرده‌ی اول - روز اول / ۱۴۰۴.۰۵.۱۲ ساعت ۷:۲۱ صبح صدای مداحی در محوطه‌ی قطعه‌ی ۵۰ گلزارشهدای بهشت‌زهرا طنین انداز است. جمعیت رفته رفته بیشتر می‌شود. همسفران یک‌دیگر را می‌یابند و در آغوش می‌گیرند. هر کس، سر مزار شهیدی با خودش خلوت می‌کند و اذن سفر می‌گیرد و نیت نیابت می‌کند. اشک در چشمان پدر و مادرها حلقه زده و جوان‌شان را به جوانِ اباعبدالله می‌سپارند. هرچند دقیقه، اطراف مزار شهید حاجی‌زاده شلوغ می‌شود. مردی به ستون تصویر شهید سرش را روی دست تکیه می‌دهد و شانه‌هایش، هق‌هق می‌لرزند. [ چقدر نام شهید کنار نامت زیبا می‌نشیند، سردار... ] ٫٫
٫٫ / پرده‌ی دوم - روز اول/ ۱۴۰۴.۰۵.۱۲ ساعت ۹ صبح اتوبوس‌ها می‌رسند. ۴ اتوبوس که شماره می‌خورند. روبروی اتوبوس شماره‌ی ۲ می‌ایستیم تا جای‌گیر شویم. روی صندلی‌هایمان می‌نشینیم. حضور و غیاب می‌شود. حالا منم و قلبی که تپیدن می‌گیرد و اشک‌هایی که مجال نمی‌دهند. [ آدم چه عزیزهایی را که در تهران نمی‌گذارد و قلبشان را به امانت می‌آورد. کوله‌بار خودم شاید سنگین نباشد، اما کوله‌بار قلبم، سنگین است. ] ٫٫
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
٫٫ / پرده‌ی سوم - روز اول / ۱۴۰۴.۰۵.۱۲ ساعت ۲۲:۶ شب صدای آوینی در اتوبوس پیچیده. غیر از نوای روح‌بخش او، دیگر مُهر سکوت بر لب‌ها زده‌اند و قلب تاریکیِ جاده، مقصد نگاه‌هاست. تسبیح کوچکم را در دست می‌چرخانم و ذکر می‌گویم. حرارتی قلبم را می‌سوزاند و به تپش وا می‌دارد. شاید هنوز باورم نشده دوری طولانی‌مان قرار است به نهایت برسد. حرارتی قلبم را می‌سوزاند و احساسی غریب، لب‌هایم را مُهر و موم می‌کند و کلماتم را در اقیانوس انتظار غرق می‌کند. [ انگار که در این دو سال، از دلتنگی می‌گریختم. حالا، حرارتی که قلبم را می‌سوزاند، آتشِ دریای دلتنگی‌ست که دیگر راه گریزی از آن ندارم. ] ٫٫ پ.ن: ویدیو مربوط به لحظاتی پیش از رسیدنِ پلی‌لیست به صوت شهید آوینی است.
٫٫ / پرده‌ی چهارم - روز اول / ۱۴۰۴.۰۵.۱۳ ساعت ۱:۵۰ - ۲:۰۹ بامداد به مرز مهران رسیده‌ایم. اتوبوس ماشین‌ها را تک به تک پشت سر می‌گذارد و پیش می‌رود. داخل محوطه پیاده می‌شویم و در حالی که بابت وضو گرفتن از کاروان عقب مانده‌ایم، پیش می‌رویم. مُهر خروج بر صفحه‌ی پاسپورت‌هایمان می‌نشیند. از خاکِ ایران خارج می‌شویم. جنب و جوش و شور و شعف خاصی، توأم با خستگی در چشم‌ها پیداست. گویا که تمامِ غصه‌ی رسیدن یا نرسیدن، تا به عبور از همین مرزِ جغرافیایی بوده. حالا ماییم و خاکِ عراق و مُهر ورود و شرطه‌های عراقی و جاده‌هایی که نهایتا، به کربلا می‌رسند. [ تو تنها دلیلِ تاب آوردنِ خستگیِ راهی، عزیزِ عراقیِ ما... ] ٫٫
همه‌ش فکر می‌کردم اگه این‌بار هم نشه چی؟ اگه این دفعه هم نتونم برم داخل حرم چی. جدی جدی دیگه منو نمی‌خواد. جدی جدی دوسم نداره و بهم گوش نمی‌ده. من خیلی وقته هوای حرمشو نفش نکشیدم. من اصلا یادم رفته خونه‌ی بابای آدم چه شکلی می‌تونه باشه. گفتم این بار فرق داره. این بار سختی طولانی وایسادن، تو صف موندن، معطل شدن، لِه شدن زیر دست و پا، همه رو به جون می‌خرم تا بالاخره بیام تو. من دیگه نمی‌تونم. من نیاز دارم به خونه‌ی امنِ تو بابا. من بهت نیاز دارم... حالا نشستم یه گوشه تو یکی از صحن‌ها. هنوز باورم نمیشه. کاش همین‌جا بمونم. تا آخرین لحظه‌ی عمرم. کاش همینجا بمیرم...
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
٫٫ / پرده‌ی پنجم - روز دوم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۳ ساعت ۱۰:۴۸ صبح به نجف رسیده‌ایم. به خاک پدری. شور بی‌نظیری در جریانِ خونم، ولوله به پا می‌کند. با خودم نجوا می‌کنم «دیدی رسیدیم؟» قلبم در حرارتِ خورشیدِ نجف، آب می‌شود. مگر از سنگ باشد دلی که خورشید نجف بر آن کارساز نباشد! از اتوبوس‌ها پیاده می‌شویم. این‌جا برایم آشناست. همان موکبی‌ست که سال ۱۴۰۱، در آن ساکن شدیم. اما کاروان راه می‌افتد و در موکب دیگری، آرام و قرار می‌گیریم. [ هنوز خورشیدِ نجف، بی‌مهابا می‌تابد. ] ٫٫
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
٫٫ / پرده‌ی ششم - روز دوم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۳ ساعت ۱۷:۵۶ عصر هنوز خورشید نجف، می‌تابد. بچه‌های خادم مرا از گرمازدگی نجات داده‌اند و حالم بهتر شده. به قول و قرارهایم با خودم فکر می‌کنم. هرطور شده باید این‌بار به حرم مولا برسی. نه گرما، نه صفِ طلانی، نه خستگی، نه بی‌حوصلگی، نه بهانه! طبق قراری که با بابا گذاشتیم، خودمان را به او می‌رسانیم و به مقصد حرم، قدم از قدم بر می‌داریم. به «سوق النجف الکبیر» می‌رسیم. صدای فنجان‌های قهوه‌ی عربی، در گوشم می‌پیچد. [ تنها بازاری که دوستش دارم، بازارِ نجف است. ] ٫٫
همون نقطه از دنیا که ایستاده بمیرم به احترام علی.
٫٫ / پرده‌ی هفتم - روز دوم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۳ ساعت ۱۸:۰۵ عصر اینجا همه‌چیز مزه‌ی دیگری می‌دهد. شاید به خاطر آفتاب نجف است! شاید هم به خاطر این که این بازار، بازارِ نجف است. مثلا بستنی‌های اینجا، مزه‌شان با بستنی‌های تهرانِ دودگرفته‌ی خودمان فرق می‌کند. این‌جا بستنی‌ها خیلی خوشمزه‌ترند. این‌جا بستنی‌ها انگار از یک دریاچه‌ی بهشتی توی ظرف ریخته می‌شوند و به دستت داده می‌شوند. این‌جا بستنی‌ها انگار مأموریت دارند حسابی در خاطرت بمانند و حسابی‌تر، وقتی که هنوز خورشید نجف، کم و بیش می‌تابد، عصاره‌ی حیات بر جانت بچکانند. [ به گمانِ من، بستنی‌های نجفی هم مثل دهین نجف باید معروف شوند. ] ٫٫
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
٫٫ / پرده‌ی هشتم - روز دوم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۳ ساعت ۱۸:۵۲ عصر از بابا جدا شده‌ایم و می‌رویم تا در صفِ ورود به صحن بایستیم. پرچمِ غریبی نظرم را جلب می‌کند. دسته‌ای از مردان ایستاده‌اند و عزاداری می‌کنند. از اهالیِ جمهوریِ آذربایجان‌ند. دست به دوربین می‌شوم تا فیلم بگیرم. فیلم بگیرم تا بعدها هم یادم بماند، تو مولای همه‌ای. ایرانی و عراقی که هیچ، تو امام علیِ شیعه‌های مظلوم آذربایجان هم هستی. تو بابای همه‌ی بچه شیعه‌های جهانی. شوخی‌بردار نیست! تو خیلی بزرگی؛ بزرگ و وسیع. به وسعتِ خاک. خاک که فقط برای یک گوشه و دو گوشه‌ی جهان نیست. خاک برای همه‌جای جهان است. [ پدر خاک که باشی، پدرِ همه‌ی مردمِ روی خاک می‌شوی. حتی پدر آن‌ها که شاید یک‌بار هم در عمرشان نتوانند به پابوست بیایند. ] ٫٫