eitaa logo
نخل و نارنج ؛
358 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
191 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
٫٫ / پرده‌ی چهارم - روز اول / ۱۴۰۴.۰۵.۱۳ ساعت ۱:۵۰ - ۲:۰۹ بامداد به مرز مهران رسیده‌ایم. اتوبوس ماشین‌ها را تک به تک پشت سر می‌گذارد و پیش می‌رود. داخل محوطه پیاده می‌شویم و در حالی که بابت وضو گرفتن از کاروان عقب مانده‌ایم، پیش می‌رویم. مُهر خروج بر صفحه‌ی پاسپورت‌هایمان می‌نشیند. از خاکِ ایران خارج می‌شویم. جنب و جوش و شور و شعف خاصی، توأم با خستگی در چشم‌ها پیداست. گویا که تمامِ غصه‌ی رسیدن یا نرسیدن، تا به عبور از همین مرزِ جغرافیایی بوده. حالا ماییم و خاکِ عراق و مُهر ورود و شرطه‌های عراقی و جاده‌هایی که نهایتا، به کربلا می‌رسند. [ تو تنها دلیلِ تاب آوردنِ خستگیِ راهی، عزیزِ عراقیِ ما... ] ٫٫
همه‌ش فکر می‌کردم اگه این‌بار هم نشه چی؟ اگه این دفعه هم نتونم برم داخل حرم چی. جدی جدی دیگه منو نمی‌خواد. جدی جدی دوسم نداره و بهم گوش نمی‌ده. من خیلی وقته هوای حرمشو نفش نکشیدم. من اصلا یادم رفته خونه‌ی بابای آدم چه شکلی می‌تونه باشه. گفتم این بار فرق داره. این بار سختی طولانی وایسادن، تو صف موندن، معطل شدن، لِه شدن زیر دست و پا، همه رو به جون می‌خرم تا بالاخره بیام تو. من دیگه نمی‌تونم. من نیاز دارم به خونه‌ی امنِ تو بابا. من بهت نیاز دارم... حالا نشستم یه گوشه تو یکی از صحن‌ها. هنوز باورم نمیشه. کاش همین‌جا بمونم. تا آخرین لحظه‌ی عمرم. کاش همینجا بمیرم...
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
٫٫ / پرده‌ی پنجم - روز دوم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۳ ساعت ۱۰:۴۸ صبح به نجف رسیده‌ایم. به خاک پدری. شور بی‌نظیری در جریانِ خونم، ولوله به پا می‌کند. با خودم نجوا می‌کنم «دیدی رسیدیم؟» قلبم در حرارتِ خورشیدِ نجف، آب می‌شود. مگر از سنگ باشد دلی که خورشید نجف بر آن کارساز نباشد! از اتوبوس‌ها پیاده می‌شویم. این‌جا برایم آشناست. همان موکبی‌ست که سال ۱۴۰۱، در آن ساکن شدیم. اما کاروان راه می‌افتد و در موکب دیگری، آرام و قرار می‌گیریم. [ هنوز خورشیدِ نجف، بی‌مهابا می‌تابد. ] ٫٫
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
٫٫ / پرده‌ی ششم - روز دوم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۳ ساعت ۱۷:۵۶ عصر هنوز خورشید نجف، می‌تابد. بچه‌های خادم مرا از گرمازدگی نجات داده‌اند و حالم بهتر شده. به قول و قرارهایم با خودم فکر می‌کنم. هرطور شده باید این‌بار به حرم مولا برسی. نه گرما، نه صفِ طلانی، نه خستگی، نه بی‌حوصلگی، نه بهانه! طبق قراری که با بابا گذاشتیم، خودمان را به او می‌رسانیم و به مقصد حرم، قدم از قدم بر می‌داریم. به «سوق النجف الکبیر» می‌رسیم. صدای فنجان‌های قهوه‌ی عربی، در گوشم می‌پیچد. [ تنها بازاری که دوستش دارم، بازارِ نجف است. ] ٫٫
همون نقطه از دنیا که ایستاده بمیرم به احترام علی.
٫٫ / پرده‌ی هفتم - روز دوم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۳ ساعت ۱۸:۰۵ عصر اینجا همه‌چیز مزه‌ی دیگری می‌دهد. شاید به خاطر آفتاب نجف است! شاید هم به خاطر این که این بازار، بازارِ نجف است. مثلا بستنی‌های اینجا، مزه‌شان با بستنی‌های تهرانِ دودگرفته‌ی خودمان فرق می‌کند. این‌جا بستنی‌ها خیلی خوشمزه‌ترند. این‌جا بستنی‌ها انگار از یک دریاچه‌ی بهشتی توی ظرف ریخته می‌شوند و به دستت داده می‌شوند. این‌جا بستنی‌ها انگار مأموریت دارند حسابی در خاطرت بمانند و حسابی‌تر، وقتی که هنوز خورشید نجف، کم و بیش می‌تابد، عصاره‌ی حیات بر جانت بچکانند. [ به گمانِ من، بستنی‌های نجفی هم مثل دهین نجف باید معروف شوند. ] ٫٫
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
٫٫ / پرده‌ی هشتم - روز دوم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۳ ساعت ۱۸:۵۲ عصر از بابا جدا شده‌ایم و می‌رویم تا در صفِ ورود به صحن بایستیم. پرچمِ غریبی نظرم را جلب می‌کند. دسته‌ای از مردان ایستاده‌اند و عزاداری می‌کنند. از اهالیِ جمهوریِ آذربایجان‌ند. دست به دوربین می‌شوم تا فیلم بگیرم. فیلم بگیرم تا بعدها هم یادم بماند، تو مولای همه‌ای. ایرانی و عراقی که هیچ، تو امام علیِ شیعه‌های مظلوم آذربایجان هم هستی. تو بابای همه‌ی بچه شیعه‌های جهانی. شوخی‌بردار نیست! تو خیلی بزرگی؛ بزرگ و وسیع. به وسعتِ خاک. خاک که فقط برای یک گوشه و دو گوشه‌ی جهان نیست. خاک برای همه‌جای جهان است. [ پدر خاک که باشی، پدرِ همه‌ی مردمِ روی خاک می‌شوی. حتی پدر آن‌ها که شاید یک‌بار هم در عمرشان نتوانند به پابوست بیایند. ] ٫٫
٫٫ / پرده‌ی نهم - روز دوم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۳ ساعت ۲۱:۱۱ شب نماز را خواندیم. نوشتنِ دو پرده‌ی دیگر از روایتِ سفر که تمام شد، عزم کردیم و خودمان را قطره‌ای در دریای صفِ زائرانِ ضریح دیدیم. اشتیاق و انتظار، زیر پوستم می‌دوید و ذکر از لبم نمی‌افتاد. تسبیح کوچک سیاه‌رنگم شاید بیش از من ذوق داشت تا شبکه‌های ضریح مولا را در آغوش بگیرد و عطر انگورها را به جان بچشد. اسم این پرده را باید بگذارم انتظار. انتظاری که درد را در خود حل می‌کند، بی‌حوصلگی را نیست می‌کند و امید به زندگی را پررنگ‌ترین احساسِ بشری در کره‌ی خاکی. [ اگر من هم شبیه زنانِ عرب، درِ خانه‌ات را بکوبم، پاسخم می‌دهی؟ ] ٫٫
٫٫ / پرده‌ی دهم - روز دوم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۳ ساعت ۲۱:۲۸ شب انتظار به سر می‌رسد. کاسه‌ی صبرم نیز. چشم‌هایم شبیه ابر بهار، می‌بارند. تسبیح کوچک سیاه‌رنگ بر سنگ‌های مرمرین دیوارهای حرم سجده می‌کند. و چشم‌هایم نیز... دیگر صدایی به گوش نمی‌رسد. تنها صدای قلبم را می‌شنوم و صدای تبسمی را که بر لب‌های صاحبِ ضریح است و آغوشی پدرانه برایم گشوده. قلبم هنوز بی‌مهابا می‌تپد. کاش می‌شد اشک‌های بی‌اختیار را مهار کرد. اگر می‌شد، جلویشان را می‌گرفتم تا همه‌چیز را بهتر ببینم. اصلا برای همین سختیِ عینک بر چشم داشتن را در این گرما به جان خریدم! تا ضریح را حتی از دور، بهتر ببینم. حرف‌های پدر دختری که در صفِ انتظارِ دست‌بوسیِ مولا به نهایت رسیدند، ماند تنها برق چشم‌ها که اصلِ کار هم همان بود. حرف‌هایی که گفتنی نبودند، دردهایی که دیدنی بودند، عشقی که چشیدنی بود و لحظاتی که کاش، لم‌یزلی بودند. من بودم و وصال و اشک... [ می‌دانی که دخترها بابایی‌اند. اصلا نگفتی دخترها قلبشان خیلی کوچک است؟ اگر بابایی باشند بیشتر؛ اگر از بابایشان دور باشند، خیلی بیشتر. اگر بعد از خیلی دوری به بابایشان برسند، خیلی خیلی خیلی بیشتر.‌ ] ٫٫
نخل و نارنج ؛
همون نقطه از دنیا که ایستاده بمیرم به احترام علی.
٫٫ / پرده‌ی یازدهم - روز دوم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۳ ساعت ۲۲:۰۴ شب درست در همان نقطه از دنیا «که ایستاده بمیرم به احترام علی.» راستش تا وقتی آدم مقابل گنبد و بارگاهِ حقیقتا ملکوتی‌ات ننشسته باشد، خیلی فرق دارد تا وقتی که نشسته باشد. آن هم وقتی که مستِ شرابِ طهورای بارگاه توست. خیلی حرف‌ها یادِ آدم نمی‌آید. مهم نیست البته! تو خود پیش از آن‌که بر زبان جاری شود، آگاهی. اما خیلی حرف‌ها را هم، آدم تا وقتی دور است قبول ندارد. زیرِ سایه‌ی خورشید گنبدت که می‌نشیند، همه‌چیز فرق می‌کند. مثلا، اگر کفر نبود، قبله‌ام تو می‌بودی... انگار که همه‌ی وجود، بی‌اختیار در مقابلت به خاک می‌افتد. پدرِ خاک... [ خوش به حالِ محمد(ص) که کلامِ خدایش را با صدای تو شنید! ] ٫٫