کاروانمان کاروان بزرگیست. حدود ۲۵۰ نفر میشویم. از هر گذری که میگذریم، چشمها روی حمایلهایمان قفل میشوند و تلاش میکنند سر در بیاورند از کجا آمدهایم. موبایلها روشن میشوند و ویدیو میگیرند.
#خردهروایت / #روایتاربعین
دومان ؛
کاروانمان کاروان بزرگیست. حدود ۲۵۰ نفر میشویم. از هر گذری که میگذریم، چشمها روی حمایلهایمان قف
هر چند ده متر، کنار جاده شرطههای عراقی ایستادهاند. یکیشان دارد از ما فیلم میگیرد. یکیشان هم ایستاده کنار چندتا جوانِ ایرانی و با آنها سلفی میگیرد.
#خردهروایت / #روایتاربعین
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
٫٫
#انصارالقائم / پردهی دوازدهم
- روز دوم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۳
ساعت ۲۳:۲۶ شب
محل تجمع را پیدا میکنیم و رو به حرم دور هم مینشینیم. حاجآقا گلپیچی میایستند و شروع میکنند. یک چشمم به گلدسته است و چشم دیگرم به حاجآقا. یک چشمم شوق است و چشم دیگرم اشک. یک دلم اینجاست میانِ صحبتهای حاجآقا و دلِ دیگرم کنارِ ضریح، گیر کرده به چوبپرِ متشرفة شماره ۴۴۷. ضعف که در بدنم میپیچد، یادم میافتد هنوز شام نخوردهام. یادم که میافتد شاید تا فردا عصر نتوانم دوباره به زیارت بیایم، دلم میریزد. زمزمه میکنم «این وقت شب مگر این که خودت برای ما طعام و مائدهی بهشتی حواله کنی، حضرت پدر.»
[ منتهای آرزوهایم را یافتهام. چوبپر سبز و حمایلی که رویش به خط طلایی نوشته باشند، متشرفة عتبة المقدسة العلویة. ]
#روایتاربعین
٫٫
دومان ؛
هر چند ده متر، کنار جاده شرطههای عراقی ایستادهاند. یکیشان دارد از ما فیلم میگیرد. یکیشان هم ایس
پیرمرد کنار جاده ایستاده. اشک در چشمهایش حلقه زده و دستهای تکیدهاش را بر سینه میکوبد.
#خردهروایت / #روایتاربعین
دومان ؛
پیرمرد کنار جاده ایستاده. اشک در چشمهایش حلقه زده و دستهای تکیدهاش را بر سینه میکوبد. #خردهرو
اینبار خادمی دخترکان، یک جور دیگری قلبم را میرباید. قد و نیمقد، کنار هم، در طول مسیر میایستند و یک عطر در دستهای کوچک ظریفشان میگیرند و با چشمهای درشتشان که برق میزند، تو را میخوانند. مگر میشود دلِ این نازدانهها را این وقت شکست؟
#خردهروایت / #روایتاربعین