دومان ؛
هر چند ده متر، کنار جاده شرطههای عراقی ایستادهاند. یکیشان دارد از ما فیلم میگیرد. یکیشان هم ایس
پیرمرد کنار جاده ایستاده. اشک در چشمهایش حلقه زده و دستهای تکیدهاش را بر سینه میکوبد.
#خردهروایت / #روایتاربعین
دومان ؛
پیرمرد کنار جاده ایستاده. اشک در چشمهایش حلقه زده و دستهای تکیدهاش را بر سینه میکوبد. #خردهرو
اینبار خادمی دخترکان، یک جور دیگری قلبم را میرباید. قد و نیمقد، کنار هم، در طول مسیر میایستند و یک عطر در دستهای کوچک ظریفشان میگیرند و با چشمهای درشتشان که برق میزند، تو را میخوانند. مگر میشود دلِ این نازدانهها را این وقت شکست؟
#خردهروایت / #روایتاربعین
٫٫
#انصارالقائم / پردهی سیزدهم
- روز سوم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۴
ساعت ۱۳:۳۳ ظهر
اولین آفتِ گرما برایم، مُردنِ اشتهاست. یا آدم نمیتواند غذا بخورد یا اگر بخورد بهم میریزد. حرفهای آقای محمدی در گوشم میپیچد که میگوید جیرهتان را تا نجف فقط به حکم مسئولتان میتوانید بخورید. به نجف که رسیدید، مختارید. باز الحمدلله که به نجف رسیدیم. و الّا اگر آذوقهی حسابشدهی کولهبارمان نبود، هلاک میشدیم از گرسنگی. کداممان میتوانست در ظل گرمای ظهر نجف، قدم از موکب بیرون بگذارد و پیِ ناهار برود؟ نجف همیشه داستانِ خودش را دارد. گمان میکنم اینجا همانجاییست که آدم باید از دنیا جدا شود. به قدر مشایه غذا و موکب نیست.
[ شاید انگار تلنگریست که بگوید، اینجا شهر زهد است. ]
#روایتاربعین
٫٫
وقتهایی که گرسنمه و یهو غذا میرسه، احساس میکنم خدا بغلم کرده و امام حسین داره بهم لبخند میزنه✨