٫٫
#انصارالقائم / پردهی پانزدهم
- روز سوم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۴
ساعت ۱۸:۴۳ عصر
طریق، من العلیست الی الحسین! این مسیر در دو اصلِ اساسیِ تشیع در ابتدا و انتها معنا مییابد. و چه شگفتانگیز است که سنوارِ سنی مذهبِ فلسطینی باشی و شهیدِ محبوبِ شیعیانِ اهل مقاومت. که تصویر چشمهای باصلابتت، نقش نشانِ نیابتِ فرزندان انصارالقائم باشد. به نیابت از تو که به حسین اقتدا کردی، در راه حسین قدم بر میدارند. به گمانم حسین ابن علی در این بزم تو را بسیار مقرب داشته سنوار. در سرزمینِ تو، هر روز کربلاییست که چشمِ جهانیان را معطوف خود ساخته. شاید به طریقت حسین نباشی سنوار، اما طریقِ تو طریق حسین است.
[ مثلی لا یبایع مثله! هرگز کسی چون من، با کسی چون یزید بیعت نمیکند. ]
#روایتاربعین
٫٫
واقعا کاروانی رفتن خیلی سخته. ولی خب راستش تا وقتی این سختی رو به جون نخری خیلی چیزا رو درک نمیکنی!
بچهها یه نکته اربعینی بهتون بگم خیلی خفن و مجرب.
وقتی عرقسوز میشه جاییتون در طی مسیر، یکم سرکه بریزید داخل آب، بریزید توی اسپری. بعد تایمی که مثلا میخواید سه چهار ساعت استراحت کنید، اسپری کنید به اون نقطهای که عرقسوز شده. بذارید بمونه، با آب نشوریدش دیگه. معجزه میکنه.
دومان ؛
بچهها یه نکته اربعینی بهتون بگم خیلی خفن و مجرب. وقتی عرقسوز میشه جاییتون در طی مسیر، یکم سرکه بر
میتونید با پنبه هم بزنید به موضع.
بچهها یه نکتهای هم بگم واسه وقتایی که خسته میشید. به من خیلی کمک کرد. وقتی خیلی خستهاید و میخواید ادامه بدید، به حضرت زهرا توسل کنید و ذکرشون رو با باور قلبی بگید. هرچند تا تسبیح که تونستید. خودتون متوجه میشید چطوری خانم توان میده بهتون. بالاخره مادر دلش نمیاد بچهش خستگی و درد بکشه :)))))))
٫٫
#انصارالقائم / پردهی شانزدهم
- روز سوم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۴
ساعت ۲۰:۱۰ شب
بعد از آغاز پیادهروی طریق، به اولین اسکانِ کوتاه برای اقامهی نماز میرسیم. اشتیاق در جانم میجوشد و هر لحظهام در رویای رسیدن به کربلا سپری میشود. همان لحظهای که برای اولین بار، نگاهمان به برق بارگاه بهشتی اربابمان میافتد و همهی خستگیِ راه، فراموشمان میشود. انگار که عقل مجنون میشود و دل، فدا. فدای خستگی دخترکان اباعبدالله. هرکجای راه که گمان میکنم خستهام، برای خودم روضه میخوانم. یادم میآورم که تو هنوز لای پر قو داری طی طریق میکنی عزیزم. میان بال و پر محبت ارباب و مادرش که مادری میکند برایت.
[ به دلت بگو، میریم کربلا، میریم کربلا، میریم کربلا... ]
#روایتاربعین
٫٫
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
٫٫
#انصارالقائم / پردهی هفدهم
- روز سوم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۴
نوای الرحیل که در گوشمان میپیچد، همهی خاطرات تداعی میشوند. میدانیم که در الرحیل دوم، گاری صوت حرکت کرده و پرچمدارها جلودارند. دیر بجنبیم، جا ماندهایم. خستگیمان را دور میریزیم و پشت سر جلودارها، حرکت میکنیم. با خودم زمزمه میکنم.
[ دلبستهی عشق، بستهی دنیا نیست! ]
#روایتاربعین
٫٫
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
٫٫
#انصارالقائم / پردهی هجدهم
- روز سوم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۴
یک دستهی بزرگ بادکنک بنفش نقرهای، میان علمها به چشم میآید. ذوق کودکانهام میشکفد. با خودم فکر میکنم، کدام یک از این بادکنکها تا حرم میرسد؟ هر کدامشان در ذهنم، به گونهای نقش میبندد. یکی دست دخترک تازه به تکلیف رسیدهایست که برای اولین بار، زائر ارباب است. میخواهد تمام مسیر را، مثل بزرگترها پیاده برود. یکی دست پسر بچهی دو سه سالهایست که کنار پدرش، به زائرها آب مکعبی میدهد. در هر کدام از دستهایش یکی بیشتر جا نمیشود. آبِ دست راستش را به دست چپ میدهد و بادکنک را از برادرش تحویل میگیرد. یکی دیگر، به کالسکهی دختر سه سالهای بسته شده تا در طول راه، بیقراری نکند. هر چند دقیقه به بادکنک خرگوشیِ بنفشش نگاه میکند و با ذوق میخندد. به گمانم، بادکنکهای اربعینی خیلی خوشبختند. چه کاری بهتر از خوشحال کردن فرشتههایی که زائر بهشت روی زمیناند؟
#روایتاربعین
٫٫