eitaa logo
دومان ؛
355 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
193 ویدیو
4 فایل
دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی - https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=wSZvGLbdWyFExByj&btn=پیام.ناشناس. ☁️ دومان: مِه
مشاهده در ایتا
دانلود
ذاتاً سفر کربلا بدونِ بلا نمی‌شود :)
به دلت بگو، میریم کربلا...
٫٫ / پرده‌ی شانزدهم - روز سوم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۴ ساعت ۲۰:۱۰ شب بعد از آغاز پیاده‌روی طریق، به اولین اسکانِ کوتاه برای اقامه‌ی نماز می‌رسیم. اشتیاق در جانم می‌جوشد و هر لحظه‌ام در رویای رسیدن به کربلا سپری می‌شود. همان لحظه‌ای که برای اولین بار، نگاهمان به برق بارگاه بهشتی ارباب‌مان می‌افتد و همه‌ی خستگیِ راه، فراموش‌مان می‌شود. انگار که عقل مجنون می‌شود و دل، فدا. فدای خستگی دخترکان اباعبدالله. هرکجای راه که گمان می‌کنم خسته‌ام، برای خودم روضه می‌خوانم. یادم می‌آورم که تو هنوز لای پر قو داری طی طریق می‌کنی عزیزم. میان بال و پر محبت ارباب و مادرش که مادری می‌کند برایت. [ به دلت بگو، میریم کربلا، میریم کربلا، میریم کربلا... ] ٫٫
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
٫٫ / پرده‌ی هفدهم - روز سوم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۴ نوای الرحیل که در گوشمان می‌پیچد، همه‌ی خاطرات تداعی می‌شوند. می‌دانیم که در الرحیل دوم، گاری صوت حرکت کرده و پرچم‌دارها جلودارند. دیر بجنبیم، جا مانده‌ایم. خستگی‌مان را دور می‌ریزیم و پشت سر جلودارها، حرکت می‌کنیم. با خودم زمزمه می‌کنم. [ دلبسته‌ی عشق، بسته‌ی دنیا نیست! ] ٫٫
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
٫٫ / پرده‌ی هجدهم - روز سوم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۴ یک دسته‌ی بزرگ بادکنک بنفش نقره‌ای، میان علم‌ها به چشم می‌آید. ذوق کودکانه‌ام می‌شکفد. با خودم فکر می‌کنم، کدام یک از این بادکنک‌ها تا حرم می‌رسد؟ هر کدام‌شان در ذهنم، به گونه‌ای نقش می‌بندد. یکی دست دخترک تازه به تکلیف رسیده‌ایست که برای اولین بار، زائر ارباب است. می‌خواهد تمام مسیر را، مثل بزرگ‌ترها پیاده برود. یکی دست پسر بچه‌ی دو سه ساله‌ایست که کنار پدرش، به زائرها آب مکعبی می‌دهد. در هر کدام از دست‌هایش یکی بیشتر جا نمی‌شود. آبِ دست راستش را به دست چپ می‌دهد و بادکنک را از برادرش تحویل می‌گیرد. یکی دیگر، به کالسکه‌ی دختر سه ساله‌ای بسته شده تا در طول راه، بی‌قراری نکند. هر چند دقیقه به بادکنک خرگوشیِ بنفشش نگاه می‌کند و با ذوق می‌خندد. به گمانم، بادکنک‌های اربعینی خیلی خوشبختند. چه کاری بهتر از خوشحال کردن فرشته‌هایی که زائر بهشت روی زمین‌اند؟ ٫٫
٫٫ / پرده‌ی نوزدهم - روز چهارم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۵ شب را دو سه ساعتی، در خانه‌ای اسکان داشتیم تا قوای رفته با باز گردانیم و خواب شب را، هرچند کوتاه، از کف ندهیم. دخترکانِ صاحب‌خانه، قد و نیم‌قد، به استقبال‌مان می‌آمدند و سعی می‌کردند دست و پا شکسته، با ما حرف بزنند. یکی از دیگری زیباتر، شیرین‌زبان‌تر و دل‌رباتر! آدم در عجب می‌ماند از خلقت خدا. آدم مبهوتِ این زیبایی می‌شود. پ.ن: از این پرده‌ی روایت به بعد، خیلی پرده‌ها تصویر ضمیمه ندارند. آدم از یک‌جا به بعد، غرق می‌شود در پیرامونش. حل می‌شود در زمان و مکان. مجالِ فکر کردن به عکس برداشتن، پیدا نمی‌کند... ٫٫
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
٫٫ / پرده‌ی بیستم - روز چهارم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۵ ساعت ۵:۰۱ صبح آدم مبهوت می‌شود. در عجب می‌ماند. این چه نیرویی‌ست که هنوز آفتاب نزده، پس از ساعت‌ها پیاده‌روی و دو ساعت خوابِ ناکافی، این‌طور یک کاروان ۲۰۰ نفره را به پیش می‌راند؟ نیروی قدرت پدر؟ نیروی محبت مادر؟ نیروی عشقِ ارباب؟ یا اشتیاقِ وصال به دریای ساقی‌العطاشا؟ و شاید اعجازِ همه‌ی آن‌ها باشد که وجود را فنا فی الطریق می‌کند. [ باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟ ] ٫٫
٫٫ / پرده‌ی بیست و یکم - روز چهارم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۵ ساعت گذشته از ۷:۳۰ صبح خورشید می‌تابد. درد در پاهایم ریخته و هر لحظه احساس می‌کنم که خون در رگ‌هایم با قوت می‌جوشد. جوششی به قوت پرتابه‌های آتش‌فشان. سرگیجه رگ‌های سرم را به هم گره می‌زند و دستم شروع به ذق‌ذق و باد کردن می‌کند. از حرکت می‌ایستم. اضطراب جا ماندن از کاروان حالم را بدتر می‌کند. همه‌ی فکر و خیال‌های ترسناک عالم دور سرم می‌پیچند تا کسی به دادم می‌رسد. پس از چند دقیقه که مامان و خواهرم و خادمی از بچه‌های کاروان در کنارم بودند، حالم بهتر می‌شود. خانم دکتر فشارم را می‌گیرد و محلول ORS را سر می‌کشم. از ضعیف بودنم متنفر می‌شوم و باز خودم را به کاروان می‌رسانم تا به اسکانِ روزِ چهارم برسیم. [ یا رب ارحم ضعف بدنی... ] ٫٫
بچه‌ها اگه واکنشی ازتون دریافت کنم بابت روایت اربعین خیلی حالم بهتر میشه و متوجه می‌شم که دارید می‌خونید :›
آقا من دیدم این بچه‌های عراقی دارن پابرهنه راه میرن تو محوطه‌ی حیاط، از اونجا که دمپایی نداشتم و کفشامو دورتر گذاشته بودم خشک بشه، گفتم بذار منم پابرهنه برم تا کفشام. چشمتون روز بد نبینه. عین مرغ سرکنده می‌پریدم تا به کفشام برسم و کفی‌هاشو بندازم. من اگر تا اینجای راه تاول نزده بودم هم همین الان با داغیِ زمین کف پام پر تاول میشه =)))))))))
یعنی چی میشه که لبنیاتِ ایرانیِ عراق از مال تو خود ایران خوشمزه‌تره؟ جگرم حال آمد واقعا.
۳۲ ساعت بدون غذا زنده بودم، فقط با چند لیوان آب و شربت. تا الان که با یکم نون و پنیر سر حال شدم.