به این فکر میکنم که ، العفاسی وقتی تو سوره تکویر داشت بای ذنب قتلت رو میخوند ، هیچ حسی درباره بچههای یمن نداشت که بیگناه کشته میشدن؟
گیسوان ابریشمینش را شانه میکشد، تارهای نقرهفام اندک اندک به سیاهیِ زلفش سایه میاندازند و دستان تکیدهاش لطافتِ نوجوانی را ندارند. گرهی چارقد محکم میکند و در آینه، کیهانِ چشمانِ شبگونش را میکاود. مهتاب آهستهتر میتابد و چلچراغِ آسمانش کمفروغ شده. سرد، به سردیِ شبهای کویر. لبخندش اما هنوز شبیه مهر، مهربان است و گرم. دست به دامنِ پشمیِ چهارخانه میکشد و دوباره خودش را برانداز میکند.
آباندخت در گوشش زمزمه میکند: زیبایی عزیزم. برازنده و در آغوش فشردنی.
دوباره لبخند سرخی حوالی نگاهِ آباندخت میکند و از آخرین دقیقهها دل میکَنَد.
جلدِ چرمی روشن کتاب، در دستانش عرق میکند. به خورشید، ماهان، هشت خواهر و برادرش و در انتها به "دِی" نگاه میکند. سردیِ چشمانِ آبی رنگش، چُنان نافذ و دوست داشتنیست که راه برگشتی ندارد. قلبش آخرین ثانیهها را به سینه میکوبد.
انگشتان باریک و کشیدهاش را روی جلد حافظ به رقص در میآورد و خرامان به سویش قدم بر میدارد. سوزِ باد، صورتش را میسوزاند ولی همچنان تبسم سرخ رنگی لبهایش را جلا دادهاند.
«چند قدم مانده که پاییز به یغما برود.»
نگاهشان در تلاقی یکدیگر، ابری میشود. زمزمهی باد، تار و پود گیسوانش را بهم میریزد. باران، در نگاهش میبارد. آبیِ چشمانِ "دی"، خاکستری شده؛ دانههای سفید برف روی گونههایش میغلتند و میرقصند.
گرمای دستانش، هیزم قلب "دی" را میسوزاند و گرم میکند، سردی دستانِ "دی" تب و تابِ اضطرابش را آرام میکند و بعد، حالا زلفهایش شبیه ماه، سیمگون میدرخشند.
الماسِ برف از نجوای "دی" در گوشش طنین میاندازد: آخ تو شب یلدای منی ;)
- علیا ، آخرین ثانیههای پاییز ۱۴۰۱