کنار استخر نشسته بودم. چه عمیق بود! نمیتوانستم انتهایش را ببینم. خیره به آب بودم. همیشه از ان میترسیدم. اما حالا مرا به سمت خود میکشید. شنا بلد بودم؛اما دست و پایم ناتوان بودند. من را به اعماق خود فرا میخواند. مقاومت کردم. به آب نگاه کردم. تورا در آن دیدم. غرق شده ای؟ ان هم در افکار من؟! در عمق افکارم می بینمت. عجیب نیست! خیلی وقت است که خودم در آنجا رهایت کرده ام. رها که نه! خودم را از تو دور کرده ام. در عمق آب میبینمت و حال خودم این جسم را درون آب ميندازم. دیگر از تو دور نمیشوم. لااقل در افکارم!
دیآر✨🌑