مادربزرگ چشمان آبی زیبایی دارد. هیچ وقت گریه نمی کند؛ البته از شب هایش خبری ندارم، چشمان قرمزش را هنگامی که از خواب میپرید به یاد دارم. این اواخر کمتر خواب تورا میبیند.
می دانی آن ساعت هایی که روی صندلی چوبی حیاط به بهانه خوب بودن هوا مینشیند تمام مدت چشمانش خیره به در مینگرند. حتی آن وقت هایی که در اتاقش است هم از پنجره، درِ بسته حیاط را می پاید؛ خلاصه که همیشه حواسش به در است. همان دری که قامت تورا آخرین بار آنجا دیده. هر روز به امید دیدار تو صبح ها زود از خواب بیدار میشود و شب ها بعد از همه میخوابد. می گوید اگر بیایی و ببینی کسی منتظرت نیست ناراحت می شوی.
کاش میتوانستیم آن قامت رعنایت را به خاک امانت بسپاریم تا دیگر چشمان آبی اش به انتظار تو خشک نشوند. گمنام شدی اما عزیز گمنام من تو همیشه برای مادرت فرزندی. فرزندی که نیامد، سال هاست نیامده.
دیآر✨🌑