حُرمتِ کینهٔ کهنه و خاموشِ قبیلهات را نگهدار!
و تا به زانو در آمدنِ کاملِ دشمن،
به کنایه و اشاره سخن از صلح و دوستی مگو،
و هرگز خویشانت را چنان درمانده تصور مکن
که گویی به سلامی از سوی سرمایهداران و ستمگران محتاجند…
#کتاب انقلابمابهماچهداد؟
#خسته_نشید
شب سیاُم، کفِ خیابانهای تهران📍
زندگی مِلک وقف است دوست من!
تو، حق نداری روی آن فساد کنی و به تباهیاش بکشی، یا بگذاری که دیگران روی آن فساد کنند...
حق نداری بایر و برهنه و خلوت و بیخاصیتش نگهداری یا بگذاری که دیگران نگه دارند،
حق نداری بر روی آن ستم کنی و ستم را، روی آن، بر تن و روح خویش، خاموش و سر به زیر، بپذیری!
حق نداری در برابر مظالمی که دیگران روی آن انجام میدهند، سکوت اختیار کنی و خود را یک تماشاگر ناتوان مظلوم بیپناه بِنُمایی!
شروع تمنّای مرگ، با انبساط وجودی ما همراه است یعنی بزرگتر از این دنیا شدیم؛ همان لحظهای که توسعه پیدا کردیم، دنیا برایمان تنگ است و دیگر نمیتوانیم نفس بکشیم...
تنگیِ دنیا مثل کفشِ تنگ است که پا را میزند! وقتی کفشمان تنگ میشود، چطور رهایش میکنیم و کنار میاندازیم؛ دنیا هم وقتی برایمان تنگ شد، خواهناخواه رهایش میکنیم
و تمنای موت میآید!