Every moment passes, but the memory of you shines in my heart like an undying light
عشقِ من کور نیست؛ چشمانش را داوطلبانه به تاریکیِ مطلق سپرده است
در سایهها میخزد، زمزمههایی برمیانگیزد که گوشِ عقل تابِ شنیدنش را ندارد،
و جهانی را وعده میدهد که در ژرفای هولناکترین کابوسها شکل گرفته است
این شهدی مسموم است،
و من مشتاقانه، قطرهقطره آن را مینوشم؛
به امید آنکه این دردِ دلفریب، جاودانه بماند.
echob𐔎t
I told myself it was just a little chaos
But it seemed to be cut from the same cloth as us