نیمه گمشده🤍🌙
𝖕𝖆𝖗𝖙 12
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رفتم و نشستم تو ماشین
که گوشیم زنگ خورد
جواب دادم
دلارام:سلامم،خوبی؟
دریا:سلام خوبم مرسی تو خوبی؟کاری داشتی؟
دلارام:خونه ای؟با ارش اومدیم بیرون خاستم ببین میای؟
دریا:من الان با حامی بیرونم
دلارام:با حامی؟(تعجب)
دریا:بعله
دلارام:شما چیکارت با حامی؟؟؟
دریا:دیگه دیگه،حالا بزار ببینم حامی چی میگه
وبه سمت حامی لب زدم
دریا:دلارامه،میگه بریم پیششون
حامیم:ارشم هس؟
دریا:هوم
حامیم:باش
و دوباره گوشیمو گزاشتم دم گوشم
دریا:اوهوم میایم
دلارام:خوبه پس،لوکیشن میفرستم بیا
دریا:باش
رفتیم پیش بچه ها
𝑯𝒂𝒂𝒎𝒊𝒎:
دلارام و دریا رفتن رو یه نیمکت نشستم
من و ارشم رفتیم یجا دیگه نشستیم
آرش:اقا حامی تو پیش دریا چیکار میکردی؟
حامیم:دیگه داداش ما هم دل داریم
آرش:اوووو
حامیم:هوم(سرشو انداخت پایین)
آرش:بزار خودم ردیفش میکنم
حامیم:نه ارش الان نهه
آرش بلند شد و رفت
بدو بدو دنبالش رفتم که جلوشو بگیرم
که رسیده بود به بچه ها
آرش:خب خب بچه ها یه خبرایی دارم
حامیم:ارششش
آرش:دریا خانوم
که زدم به پاش
آرش:نکن عه،دریا،راستش،حامی ازت خوشش اومده
قبول میکنین؟؟
بهت رو تو چشمای دلارام و دریا میدیم
که یهو دریا یه خنده ریزی زد
دلم رفتتت
سرمو انداختم پایین
خیلی اروم لب زد
دریا:قبوله
نیمه گمشده🤍🌙
به قلم فاطیما🪄
کپی❌
نیمه گمشده🤍🌙
𝖕𝖆𝖗𝖙 13
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داشتم از خجالت اب میشدم
آرش:خب اقا دوماد شیرینی نمیدی؟
دریا:هنوز چیزی نشده که،شیرینی عقدمونو میده مگه نه؟
خندیدم
حامیم:بله
دلارام با همون تعجب داشت مارو نگاه میکرد که گونه دریا رو بوسـ••ـید و گفت
دلارام:مبارکه عشقممم
دریا:مرسیییی
و همدیگه رو بغل کردن
آرش:خب حالا بسه
دریا:چیه؟خیلی بی احساسیا
آرش:باشه حالا با احساسا
حامیم:بریم یه بستنی مهمون من؟
دریا:(خندید)
حامیم:چرا میخندی؟
دریا:حامی تو یکی هر وقت اسم بستنی رو بیاری من خندم میگیره
حامیم:آبرومو بردی خندت میگیره؟
دریا:(خندید)
دلارام:چیشده؟
دریا:(ماجرا رو تعریف کرد)
دلارام:بابا میزاشتی یکم بگذره بعد خاطره میساختین
دریا:دیگه دیگه
حامیم:خب بریم؟
آرش:اره
و بلند شدیم و سوار ماشینامون شدیم و حرکت کردیم
𝑫𝒂𝒓𝒚𝒂:
روز عجیبی بود
بالاخره میتونم حسمو واضح نشون بدم
ولی خب الان چجوری به خانوادم بگم؟داها رو چیکار کنم؟
رفتیم و یه بستنی خوردیم بعد چند ساعت حامی منو رسوند خونه و خودشم رفت
رفتم داخل،سلام کردم و رفتم لباسمو عوض کردم
اومدم تو پذیرایی،
دریا:مامان،بابا.میشه بشینین میخام باهاتون حرف بزنم
مامان و باباش:بله؟
دریا:مـ..مـ..من،خب راستش..
سعید:چیزی شده؟
دریا:راستش من از یه پسری خـ..خوشم اومده
نازنین:ازکی؟چند وقته؟
دریا:خب زیاد نیس ولی خب نظر اونم مث منه
سعید:خب کیه؟
دریا:اون خوانندهه،که اسمش حامیمه،بعد دوست ارشه،شوهر دلارام.یعنی پسر خوبیه
که همون لحضه در باز شد.داها اومد داخل
سعید:داها بیا بشین
داها:چیه؟ چیزی شده؟
نازنین:ببین دریا از یه پسری خوشش اومده
تعجبش دیدنی بودم
داها:از کی؟همون پسره ای باهاش پارک بودی؟
دریا:اره
سعید:باهاش پارک رفتیی؟؟؟
دریا:خب باید اشنا میشدیم دیگه
نازنین:الان مسئله این نیس،مسئله اینه که پسره چجور ادمیه
دریا:مامان بخدا پسر خوبیه
نازنین:باشه عزیزم من چیزی نگفتم که
دریا:خب،نظرتون؟
سعید:باید اونم به مامان و باباش بگه،بیشتر اشنا شین،
لبخندی زدم
دریا:باشه
و بلند شدم و رفتم تو اتاقم
نیمه گمشده🤍🌙
به قلم فاطیما🪄
کپی❌