eitaa logo
نیمه گمشده🤍🌙
231 دنبال‌کننده
53 عکس
54 ویدیو
0 فایل
به نام حق»🐳 طلوعمونـ : 1404/10/10🌞 رمان هامون:🌈 نیمه گمشده¹/در حال پارتگذاری🍃 نیمه گمشده²/به زودی.. عشق اجباری/به زودی.. به قلم:فاطیما✍🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
چرا اینقد لف میدید😑
نیمه گمشده🤍🌙
مرسییی🫂🦋 خیلی خوشکل شده🤌🏻✨🫀🤍💫🎀
پارت بعدی آمار ۲۰۵🙃
الان یعنی باید پارت بدم؟😐😔
نیمه گمشده🤍🌙
😔💔
بدو برو بتایپ🦦✨
نیمه گمشده🤍🌙 𝖕𝖆𝖗𝖙 23 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خودمو از بغلش جدا کردمو رفتم پیش حامی کشیدمش تو آغوشم اروم اروم اشک میریخت،خیلی برام عذاب آور بود بعد از چند دقیقه دیدم که ارش و دلارام دارن از دور میان رسیدن آرش روبروی حامی نشست آرش:حامی داداش؟خوبی؟ حامیم:آ...آرش بدبخت شدمممم(گریه شدید و داد) آرش:تسلیت میگم انشاالله غم آخرت باشه دلارام:تسلیت میگم حامی حامیم:ممنونم که دلارام برگشت سمت من دلارام:دریا پاشو کارت دارم دریا:بگو میشنوم(صدای گرفته) دلارام:پاشو دو دقیقه دریا:باش(صدای گرفته) با اخم و به زور خودمو بلند کردم دلارام دستمو گرفت و با هم رفتیم و یه گوشه،دور از جمعیت ایستادیم دریا:جان بگو(صدای گرفته) دلارام:تونستی چیزی بفهمی(آروم) دریا:درباره ی؟(صدای گرفته) دلارام:قاتل جانا(آروم تر) با گفتن این حرفش انگار یه قابلمه آبجوش ریختن روم،بغض عجیبی گلومو گرفتم دست خودم نبود اما اشکام دونه دونه داشت میریخت دلارام:دریا؟دریا خوبی؟ببخشید م..من دریا:مهم نیس.اره فهمیدم آراده دلارام:چییییی دریا:روز خواستگاری بهم نامه داد بود که فهمیده و میخاد روزگارمو سیاه کنه،الانم داره تلافی میکنه دلارام:مگه شهر هرته؟بریم شکایت کنیم دریا:دلارام چی میگی تو با کدوم مدرک؟برای چی؟ دلارام:اوممم راس میگی.....خب اون نامه ای که داده... دریا:اونقدر ترسیده بودم که برگه رو آتیش زدم دلارام:اوففف دریا خب تو... حرفشو قطع کردم دریا:دلارام اون لحضه من به این چیزا فکر نکردم بعدم الان واقعا حالم بده به جد میگم اینقدر بهم تو سری نزن دلارام:اوم ببخشید دریا:خواهش میکنم و راهمو کج کردم سمت حامی 𝑯𝒂𝒂𝒎𝒊𝒎: جانای من نیس اون دختر بانمکی که پایه تموم خُل بازیام بود الان کجاس؟کو؟ کاش من میمردم ولی... جانا زنده بود جانا اجی پاشو،ترو خدا پاشو ببین... یادته اون روز میخواستم خفه ات کنم؟ یادته؟ یادته کفش زدی تو سرم؟چنان درد گرفت که تا دو روز همه چیو دوتا میدیدم پاشو... اجی ترو خدااا منو اینجا تنها نزار،جاناااااا کاش میشد ساعتو برگردونه آدم که دیگه اون شب نزارم سوار ماشین بشی جانا من بی تو نمیتونم اجییی پاشو و بگو تموم اینا یه کابوسه جانا.... دلت میاد بدون من بری؟ها؟ بی معرفت مگه قول ندادی عروسیمو ببینی؟یادته قول و قرار گذاشتیم تو عروسیم چقدر بهت شاباش بدم؟ چطور تونیستی لعنتیییی چطور تونستی بری و منو اینجا با خاطراتت تنها بزاری ها؟؟ افکارم همینجوری تو هم میپیچید که یهو یه سردرد عجیبی گرفتم و سیاهی مطلق... نیمه گمشده 🤍🌙 به قلم فاطیما🪄 کپی❌