eitaa logo
نیمه گمشده🤍🌙فورنده
211 دنبال‌کننده
61 عکس
56 ویدیو
0 فایل
•﷽• رُمانِ‌آنلاینِ؛نیمِهٔ گُمشُدِه¹🤍🌙𓏲ּ˙.⋆ رُمان نیمِهٔ گُمشُدِه² و رُمان عِشقِ اِجباري؛بِزودي𓏲ּ˙.⋆ نِویسَندِه:فآطیمآ✍🏻𓏲ּ˙.⋆ شروعِ نِویسَندِگي؛1404/10/10🍃 کپی از رمان پیگرد قانونی دارد! #تابع_قوانین_ایتا 🎀 ࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪
مشاهده در ایتا
دانلود
سلامممم صبحتون بخیررررر🌸
نیمه گمشده🤍🌙 ♡ ♡ هر شب همین موقـ𝟶𝟶:𝟶𝟶ـع کـہ میشه،ـבل من پیش توعهـ ♡ ‌ ‌◉━━━━━━─────── ↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆ تایـ𝟬𝟬:𝟬𝟬ـم. فداش؛فداتون🙃🫀 آرزو یادتون نره!🌀 شبتون بخیر دخترا.🌙✨ https://eitaa.com/edlesslove
سلاام😂✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نیمه گمشده🤍🌙 𝖕𝖆𝖗𝖙 33 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ داها:خودت میری و گندی که زدیو جمع کنی،همین الانن(عصبانیت) که مامان پاشو کوبید رو پای داها که باعث شد یه اخ کوچولویی بگه و سرشو به سمت مامان چرخوند که چشم غره مامان باعث شد ازم معذرت خواهی کنه داها:چیزه..حامی ببخشید،من زیاده روی کردم یکم حامیم:اشکال نداره حامیم:خب من دیگه برم..ببخشید مزاحم شدم، باید دریا رو پیدا کنم،فعلا! و رفتم سوار ماشین شدم و شروع کردم به گشتن کردم هر جایی که به ذهنم میرسید رو گشتم ولی پیداش نکردم از یه جایی به بعد پیاده دنبالش میگشتم نزدیک ساعت ۲ شده بود و من هنوز دریا رو پیدا نکرده بودم سرم کم کم داشت تیر میکشد سعی میکردم خودمو نگه دارم و به ماشین برسم نزدیک ماشینم شدم همین که دشتمو بردم سمت در ماشین که دیگه هیچی رو یادم نیس .. 𝒓𝒂𝒗𝒊 پسر داستان ما از استرس نگراشی شدید خود باز هم با سر درد همیشگی اش بیهوش شد. بعد از گذشت دقایقی مردی از کنار او رد شد نگاهی به او انداخت لبخند محوی بر روی چهره اش نقش بست پسر را بلند کرد و در ماشین خود گذاشت در راه دست از افکار شیطانی خود کشید و تصمیم گرفت او را به بیمارستان منتقل کند. او را به داخل برد. 👩🏻‍⚕:چه نسبتی با بیمار دارید؟ آراد:من...چیزه...نسبتی ندارم بیهوش شده بودن خاستم کمکشون کنم 👩🏻‍⚕:باشه من به خانوادش خبر میدم،شما میتونید برید آراد:راحتم همین جا میشینم 👩🏻‍⚕:هرجور مایلید پسر روی صندلی نشست و بیمار را به اتاقی منتقل کردند در افکار خود غرق شده بود منطق و احساسش سخت با یکدیگر مبارزه میکردند پسر تصمیم گرفت انجا را ترک کند تا بیشتر از این خودش را آزار ندهد بلند شد و سعی کرد از انجا دور بشود غافل از اینکه در این راه کسی منتظر اوست سوار ماشین خود شد و از بیمارستان خارج شد به درب ورود و خروجی که رسید ماشینی ناگهان جلویش ترمز زد که باعث شد پسر پای خود را محکم روی ترمز بکوبد و با سر به شیشه بر خورد کند از ماشینش پیاده شد آراد:هوییی چته مرتیکه که با پیاده شدن پسری که در ماشین روبروی خود بود ماتش برد.. آراد:د..داها تو اینجا چیکار میکنی؟ داها روبه به دو ماشین(ماشین خودشون و ماشین بابا حمید) لـ...ـب زد: داها:شما برید من میام و با قدم هایی محکم به پسر نزدیک شد! داها:بس نبود زدی داغدارش کردی؟الان اینجا چیکار میکنی مر...تیکه لا...شی هااا؟(داد) آراد:صداتو بیار پایین،خاستیم ثواب کنیم کباب شدیم،وسط خیابون ولش میکردم؟ داها شقیقه های خودش را فشار داد،اختیار خود را از دست داد و... نیمه گمشده 🤍🌙 به قلم فاطیما🪄 کپی❌
عهوا سلام🤣🤣
_چرا عشقه بی پایانو پاکیدی 🤍 +نمدونم🦦😂
_ https://eitaa.com/edlesslove/5922 وقتی دوتا یزید باهم دوست میشن: 🤍 +حققققققققققق🤣🤣🤣🤣🛐🎀🫀🤏🏻
_ https://eitaa.com/edlesslove/5918 مرسی پارت دادی ولی انقد دیر دادی رفتم پارت قبلی رو بخونم اصن پیداش نکردم😂🦦 🤍 +عهوا🤣💔
_ https://eitaa.com/edlesslove/5918 حامی چیشوددددددد😭 🤍 +حیحیحی😈😔
تروخدااااااااااااااااااااااااااا ی پارت دیگه بدهههههههههههههه 🤍 بچه های خوبی باشین هر روز پارت میدم😂✨💅🏻🎀
ما اعتراض داریم ب پارت نیاز داریم ما اعتراض داریم ب پارت نیاز داریم ما اعتراض داریم ب پارت نیاز داریم ما اعتراض داریم ب پارت نیاز داریم ما اعتراض داریم ب پارت نیاز داریم ما اعتراض داریم ب پارت نیاز داریم ما اعتراض داریم ب پارت نیاز داریم ما اعتراض داریم ب پارت نیاز داریم ما اعتراض داریم ب پارت نیاز داریم ما اعتراض داریم ب پارت نیاز داریم ما اعتراض داریم ب پارت نیاز داریم ما اعتراض داریم ب پارت نیاز داریم ما اعتراض داریم ب پارت نیاز داریم ما اعتراض داریم ب پارت نیاز داریم ما اعتراض داریم!!!!!!!!! 🤍 منم به خیلی چیزا نیاز دارم ولی خودم رفعش میکنم☺️🤣