https://eitaa.com/edlesslove/8114
نه حالا منظورم این نبود
توراخداااااااااااااااااااااااا بده
🤍
بل حق با شماست😂💅🏻
میدم
نیمه گمشده🤍🌙
𝖕𝖆𝖗𝖙 52
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑯𝒂𝒂𝒎𝒊𝒎
معمولا دریا هر صبح بهم اس ام اس میده،غر میزنه،ولی امروز نه
احساس عجیبی بود
شاید هنوز بیدار نشده..
شاید هم کار داره
چیزی کوچیکیه،نمیخاد بهش گیر بدم ولی یه حس عجیب ته دلم بود
نمیدونم چجوری بود ولی عجیب بود
تلفنمو برداشتم و به دریا زنگ زدم
در دسترس نبود..
ترسیدم
نمیدونم چرا یه نگرانی یهویی گرفته بودم ولی سعی کردم خونسرد باشم
با ماشینم داشتم پرسه میزدم که چشمم به یه جایی خورد
آتیش سوزی شده بود
رفتم جلوتر،از ماشین پیاده شدم
آتش نشانی،پلیس،اورژانس
همه اونجا بودن
تو جمعیت چشمم به یه دختر آشنا خورد
یه دختر که دستاش از ترس میلرزید و اشک میریخت
میخاستم مطمئن شم خودشه،جلوتر رفتم
اره.. خودش بود؛
دریا!
حامیم:عشقم؟خوبی،چیزی شده؟
دریا:ت..تو اینجا چیکار میکنی؟(بغض)
حامیم:داشتم رد میشدم دیدم اینجا اتیش سوزیه اومدم ببینم چخبره
دریا:اینجا..محل کار بابامه(گریه)
برق از سرم پرید
نمیدونستم باید چی بگم،الان چجوری آرومش کنم،کشیدمش تو اغوشم
لرزه دستاشو حس میکردم،نمیتونستم تو اون وضعیت ببینمش
از بغلم جداش کردم سرشو بین دستام گذاشتم
حامیم:اروم باش فداتشم،هنوز چیزی مشخص نیس.خونسردیتو حفظ کن،
دریا:ن..نمیتونم حامی
حامیم:میدونم الان حالت چیه،ولی نا امید نباش،خب؟
دریا:ب..باشه
دستشو گرفتم و بردمش تو ماشین
به داها اس ام اس داد که میاد خونه من
رفتم خونه اول ارومش کردم که کم کم خابید
رفتم بیرون که تا بیدار شه براش کلی شکلات بخرم
وقتی برگشتم هنوز خاب بود
خودمم رفتم کنارش ولی بلا فاصله بیدار شد
𝑫𝒂𝒓𝒚𝒂
از خاب پریدم
حامی کنارم بود،رو تخت نشستم
میدونستم!
این کاره آراد،دیگه نمیکشم
من نمیتونم یه لحضه ام بدون حامی باشم
با تکون دادنم به خودم اومدم
حامیم:دریا؟خوبی؟چند بار صدات کردم چرا جواب نمیدی؟
دریا:ب..ببخشید
حامیم:دورت بگردم بهتری؟
دریا:خوبم،میشه منو ببری خونه؟
حامیم:باشه اگه اینجا راحت نیستی
دریا:مرسی
باید ازش دور شم،نمیتونم بیشتر از این ریسک کنم
منو برد خونه..
رفتم داخل،کسی نبود
زنگ زدم داها،گفت بیمارستانن و بابا اسیب خاصی ندیده
فقط سوختگی داره
خیالم راحت شد..
رفتم تو اتاقم،لباسامو عوض کردم
خودمو رو تخت ولو کردم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم
نیمه گمشده 🤍🌙
به قلم فاطیما🪄
کپی❌
نیمه گمشده🤍🌙
♡ ♡ هر شب همین موقـ𝟶𝟶:𝟶𝟶ـع کـہ میشه،ـבل من پیش توعهـ ♡ ◉━━━━━━─────── ↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆
تایـ𝟬𝟬:𝟬𝟬ـم.
فداش؛فداتون🙃🫀
آرزو یادتون نره!🌀
شبتون بخیر دخترا.🌙✨
https://eitaa.com/edlesslove
https://eitaa.com/edlesslove/8136
بحححح هانیه خانوم عکسه شمایید؟🤓
🤍
عااا
نیمه گمشده🤍🌙
♡ ♡ هر شب همین موقـ𝟶𝟶:𝟶𝟶ـع کـہ میشه،ـבل من پیش توعهـ ♡ ◉━━━━━━─────── ↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆
تایـ𝟬𝟬:𝟬𝟬ـم.
فداش؛فداتون🙃🫀
آرزو یادتون نره!🌀
شبتون بخیر دخترا.🌙✨
https://eitaa.com/edlesslove
خب
یچی که میخام راجب رمان بگم اینه که
سبکش تغییر میکنه
و شاید بیشترش از زبون راوی باشه😂✨
نیمه گمشده🤍🌙
𝖕𝖆𝖗𝖙 53
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و دوباره...
باترس،کابوس..
دختری که برای فرار از افکارش به خواب پناه آورده؛
عرق سردی روی پیشونیش نشسته بود
از خواب پرید
به ساعت گوشیش نگاهی انداخت
ساعت ۳ شده بود
اما او هنوز سردرگم به نقطه ای خیره شده
بلند شد به قیافه رنگ پریده اش تو آینه نگاهی انداخت
از پله ها پایین اومد
به صورتش آب خنکی زد و یه لیوان آب رو یه نفس خورد
روی مبل نشست
هنوز فکر خیالات ازش دور نشده بود
با دست های لرزونش..
موبایل اش رو برداشت و شماره ناشناسی رو که همیشه تهدیدش میکرد رو "آراد" سیو کرد
شماره رو لمس کرد..
بعد از خوردن چند تا بوق صدایی آشنا و ترسناک توی سکوت خونه پیچید...
_به به! دریا خانم،چه سعادتی.. چیشده یادی از ما کردی؟
ترسیده بود اما با لحنی عادی ادامه داد:
+سلام. میخواستم ببینم امروز وقت داری؟
_برای؟
+یه صحبت کوچیک،باهمدیگه.
_او،اره. حتما
+خب پس.. کافه همیشگی میبینمت
_باشه،فقط ساعت چند
+۵ ونیم
_باشه،میبینمت عزیزم
هنوز از تصمیم خودش اطمینان نداشت
اما،چاره ای هم جز این نداشت
لحن آراد،
از پشت تلفن خیلی مهربون و دلسوزانه بود.
اما فقط دریا میدونست که آراد میتونه چقدر خطرناک باشه..
رفت توی آشپزخونه. معدش تیر میکشید
شاید برای گرسنگی،شاید هم..
ترس..
در یخچال رو باز کردم
نگاهی بهش انداخت،میلی نداشت چیزی بخوره ولی اینجوری نمیتونست
یچیزی برداشت و مشغول خوردن شد
بعد هم رفت توی اتاقش؛
برای حاضر شدن سر قراری که هیچوقت از روی عشق سمتش نرفته بود...
لباس هاشو کنار زد و از بین همه یه لباس مشکی شیک انتخاب کرد
انگار داشت به مجلس عذا میرفت:)
حوصله رانندگی نداشت
یه اسنپ گرفت و به سمت کافه رفت
وارد شد
کسی داخل نبود،به جز یک نفر
نزدیکتر شد
پسر،پیش پای او بلند شد و دسته گل بزرگی رو به سمش گرفت
یه لبخند مصنوعی و نشست
_سلام
+سلام عزیزم،خوبی؟
_خودت چی فکر میکنی؟
لبخند از روی صورت پسر محو شد و عصبانیت جایش رو گرفت
+الان منو کشوندی اینجا که از حال بدت بگی؟
دختر که از لحاظ روحی فرو پاشیده بود حوصله جر و بحث نداشت با لحنی خسته ادامه داد:
_نه معذرت میخوام
پسر لبخندی زد
_میگم..
+جانم؟
_چرا دست از سرم بر نمیداری؟
+بحثو باز نکن
_ولی تو اینجوری داری آزارم میدی
+من فقط میخوام عشقمو بهت ثابت کنم!
_با کشتن پدر و مادرم؟
+نه،خب..
حرفش رو قطع کرد.
_ترو خدا دست از سرم بردار،دارم روانی میشم. من بدون حامی نمیتونم! لطفا
حداقل از خانوادم دور شو..
+باشه عزیزم. دور میشم،ببخشید؛ من فقط میخواستم بدونی خیلی دوست دارم که ظاهرن از در اشتباهی وارد شدم... میخوام این آخرین دیدارمون باشه:)
دخترک ساده لوح ما که حرف های آراد رو باور کرده بود لبخندی روی صورتش پهن شد،
لـ..ـب زد:
_ممنونم!
و دسته گل رو برداشت و با خداحافظی کوتاهی از اونجا دور شد
همین که از در کافه بیرون اومد صدای نوتیف گوشیش به صدا در اومد...
نیمه گمشده 🤍🌙
به قلم فاطیما🪄
کپی❌
نیمه گمشده🤍🌙فورنده
نیمه گمشده🤍🌙 𝖕𝖆𝖗𝖙 53 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حالا همونی شد که میخواستم 😂💅🏻