eitaa logo
نیمه گمشده🤍🌙فورنده
209 دنبال‌کننده
61 عکس
56 ویدیو
0 فایل
•﷽• رُمانِ‌آنلاینِ؛نیمِهٔ گُمشُدِه¹🤍🌙𓏲ּ˙.⋆ رُمان نیمِهٔ گُمشُدِه² و رُمان عِشقِ اِجباري؛بِزودي𓏲ּ˙.⋆ نِویسَندِه:فآطیمآ✍🏻𓏲ּ˙.⋆ شروعِ نِویسَندِگي؛1404/10/10🍃 کپی از رمان پیگرد قانونی دارد! #تابع_قوانین_ایتا 🎀 ࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪
مشاهده در ایتا
دانلود
نیمه گمشده🤍🌙 ♡ ♡ هر شب همین موقـ𝟶𝟶:𝟶𝟶ـع کـہ میشه،ـבل من پیش توعهـ ♡ ‌ ‌◉━━━━━━─────── ↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆ تایـ𝟬𝟬:𝟬𝟬ـم. فداش؛فداتون🙃🫀 آرزو یادتون نره!🌀 شبتون بخیر دخترا.🌙✨ https://eitaa.com/edlesslove
عالی بود 🤍 +ممنون
سلام🎀✨
https://eitaa.com/edlesslove/8136 بحححح هانیه خانوم عکسه شمایید؟🤓 🤍 عااا
نیمه گمشده🤍🌙 ♡ ♡ هر شب همین موقـ𝟶𝟶:𝟶𝟶ـع کـہ میشه،ـבل من پیش توعهـ ♡ ‌ ‌◉━━━━━━─────── ↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆ تایـ𝟬𝟬:𝟬𝟬ـم. فداش؛فداتون🙃🫀 آرزو یادتون نره!🌀 شبتون بخیر دخترا.🌙✨ https://eitaa.com/edlesslove
خب یچی که میخام راجب رمان بگم اینه که سبکش تغییر میکنه و شاید بیشترش از زبون راوی باشه😂✨
نیمه گمشده🤍🌙 𝖕𝖆𝖗𝖙 53 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و دوباره... باترس،کابوس.. دختری که برای فرار از افکارش به خواب پناه آورده؛ عرق سردی روی پیشونیش نشسته بود از خواب پرید به ساعت گوشیش نگاهی انداخت ساعت ۳ شده بود اما او هنوز سردرگم به نقطه ای خیره شده بلند شد به قیافه رنگ پریده اش تو آینه نگاهی انداخت از پله ها پایین اومد به صورتش آب خنکی زد و یه لیوان آب رو یه نفس خورد روی مبل نشست هنوز فکر خیالات ازش دور نشده بود با دست های لرزونش.. موبایل اش رو برداشت و شماره ناشناسی رو که همیشه تهدیدش میکرد رو "آراد" سیو کرد شماره رو لمس کرد.. بعد از خوردن چند تا بوق صدایی آشنا و ترسناک توی سکوت خونه پیچید... _به به! دریا خانم،چه سعادتی.. چیشده یادی از ما کردی؟ ترسیده بود اما با لحنی عادی ادامه داد: +سلام. میخواستم ببینم امروز وقت داری؟ _برای؟ +یه صحبت کوچیک،باهمدیگه. _او،اره. حتما +خب پس.. کافه همیشگی میبینمت _باشه،فقط ساعت چند +۵ ونیم _باشه،میبینمت عزیزم هنوز از تصمیم خودش اطمینان نداشت اما،چاره ای هم جز این نداشت لحن آراد، از پشت تلفن خیلی مهربون و دلسوزانه بود. اما فقط دریا میدونست که آراد میتونه چقدر خطرناک باشه.. رفت توی آشپزخونه. معدش تیر میکشید شاید برای گرسنگی،شاید هم.. ترس.. در یخچال رو باز کردم نگاهی بهش انداخت،میلی نداشت چیزی بخوره ولی اینجوری نمیتونست یچیزی برداشت و مشغول خوردن شد بعد هم رفت توی اتاقش؛ برای حاضر شدن سر قراری که هیچوقت از روی عشق سمتش نرفته بود... لباس هاشو کنار زد و از بین همه یه لباس مشکی شیک انتخاب کرد انگار داشت به مجلس عذا میرفت:) حوصله رانندگی نداشت یه اسنپ گرفت و به سمت کافه رفت وارد شد کسی داخل نبود،به جز یک نفر نزدیکتر شد پسر،پیش پای او بلند شد و دسته گل بزرگی رو به سمش گرفت یه لبخند مصنوعی و نشست _سلام +سلام عزیزم،خوبی؟ _خودت چی فکر میکنی؟ لبخند از روی صورت پسر محو شد و عصبانیت جایش رو گرفت +الان منو کشوندی اینجا که از حال بدت بگی؟ دختر که از لحاظ روحی فرو پاشیده بود حوصله جر و بحث نداشت با لحنی خسته ادامه داد: _نه معذرت میخوام پسر لبخندی زد _میگم.. +جانم؟ _چرا دست از سرم بر نمیداری؟ +بحثو باز نکن _ولی تو اینجوری داری آزارم میدی +من فقط میخوام عشقمو بهت ثابت کنم! _با کشتن پدر و مادرم؟ +نه،خب.. حرفش رو قطع کرد. _ترو خدا دست از سرم بردار،دارم روانی میشم. من بدون حامی نمیتونم! لطفا حداقل از خانوادم دور شو.. +باشه عزیزم. دور میشم،ببخشید؛ من فقط میخواستم بدونی خیلی دوست دارم که ظاهرن از در اشتباهی وارد شدم... میخوام این آخرین دیدارمون باشه:) دخترک ساده لوح ما که حرف های آراد رو باور کرده بود لبخندی روی صورتش پهن شد، لـ..ـب زد: _ممنونم! و دسته گل رو برداشت و با خداحافظی کوتاهی از اونجا دور شد همین که از در کافه بیرون اومد صدای نوتیف گوشیش به صدا در اومد... نیمه گمشده 🤍🌙 به قلم فاطیما🪄 کپی❌
نظر بدین😂✨
سلام🎀✨
_عالی بود پارت بعد 🤍 +ظاهرن ایشون فقط پارت میخواد🗿💔