eitaa logo
نیمه گمشده🤍🌙فورنده
209 دنبال‌کننده
61 عکس
56 ویدیو
0 فایل
•﷽• رُمانِ‌آنلاینِ؛نیمِهٔ گُمشُدِه¹🤍🌙𓏲ּ˙.⋆ رُمان نیمِهٔ گُمشُدِه² و رُمان عِشقِ اِجباري؛بِزودي𓏲ּ˙.⋆ نِویسَندِه:فآطیمآ✍🏻𓏲ּ˙.⋆ شروعِ نِویسَندِگي؛1404/10/10🍃 کپی از رمان پیگرد قانونی دارد! #تابع_قوانین_ایتا 🎀 ࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪
مشاهده در ایتا
دانلود
نیمه گمشده🤍🌙 ♡ ♡ هر شب همین موقـ𝟶𝟶:𝟶𝟶ـع کـہ میشه،ـבل من پیش توعهـ ♡ ‌ ‌◉━━━━━━─────── ↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆ تایـ𝟬𝟬:𝟬𝟬ـم. فداش؛فداتون🙃🫀 آرزو یادتون نره!🌀 شبتون بخیر دخترا.🌙✨ https://eitaa.com/edlesslove
خب یچی که میخام راجب رمان بگم اینه که سبکش تغییر میکنه و شاید بیشترش از زبون راوی باشه😂✨
نیمه گمشده🤍🌙 𝖕𝖆𝖗𝖙 53 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و دوباره... باترس،کابوس.. دختری که برای فرار از افکارش به خواب پناه آورده؛ عرق سردی روی پیشونیش نشسته بود از خواب پرید به ساعت گوشیش نگاهی انداخت ساعت ۳ شده بود اما او هنوز سردرگم به نقطه ای خیره شده بلند شد به قیافه رنگ پریده اش تو آینه نگاهی انداخت از پله ها پایین اومد به صورتش آب خنکی زد و یه لیوان آب رو یه نفس خورد روی مبل نشست هنوز فکر خیالات ازش دور نشده بود با دست های لرزونش.. موبایل اش رو برداشت و شماره ناشناسی رو که همیشه تهدیدش میکرد رو "آراد" سیو کرد شماره رو لمس کرد.. بعد از خوردن چند تا بوق صدایی آشنا و ترسناک توی سکوت خونه پیچید... _به به! دریا خانم،چه سعادتی.. چیشده یادی از ما کردی؟ ترسیده بود اما با لحنی عادی ادامه داد: +سلام. میخواستم ببینم امروز وقت داری؟ _برای؟ +یه صحبت کوچیک،باهمدیگه. _او،اره. حتما +خب پس.. کافه همیشگی میبینمت _باشه،فقط ساعت چند +۵ ونیم _باشه،میبینمت عزیزم هنوز از تصمیم خودش اطمینان نداشت اما،چاره ای هم جز این نداشت لحن آراد، از پشت تلفن خیلی مهربون و دلسوزانه بود. اما فقط دریا میدونست که آراد میتونه چقدر خطرناک باشه.. رفت توی آشپزخونه. معدش تیر میکشید شاید برای گرسنگی،شاید هم.. ترس.. در یخچال رو باز کردم نگاهی بهش انداخت،میلی نداشت چیزی بخوره ولی اینجوری نمیتونست یچیزی برداشت و مشغول خوردن شد بعد هم رفت توی اتاقش؛ برای حاضر شدن سر قراری که هیچوقت از روی عشق سمتش نرفته بود... لباس هاشو کنار زد و از بین همه یه لباس مشکی شیک انتخاب کرد انگار داشت به مجلس عذا میرفت:) حوصله رانندگی نداشت یه اسنپ گرفت و به سمت کافه رفت وارد شد کسی داخل نبود،به جز یک نفر نزدیکتر شد پسر،پیش پای او بلند شد و دسته گل بزرگی رو به سمش گرفت یه لبخند مصنوعی و نشست _سلام +سلام عزیزم،خوبی؟ _خودت چی فکر میکنی؟ لبخند از روی صورت پسر محو شد و عصبانیت جایش رو گرفت +الان منو کشوندی اینجا که از حال بدت بگی؟ دختر که از لحاظ روحی فرو پاشیده بود حوصله جر و بحث نداشت با لحنی خسته ادامه داد: _نه معذرت میخوام پسر لبخندی زد _میگم.. +جانم؟ _چرا دست از سرم بر نمیداری؟ +بحثو باز نکن _ولی تو اینجوری داری آزارم میدی +من فقط میخوام عشقمو بهت ثابت کنم! _با کشتن پدر و مادرم؟ +نه،خب.. حرفش رو قطع کرد. _ترو خدا دست از سرم بردار،دارم روانی میشم. من بدون حامی نمیتونم! لطفا حداقل از خانوادم دور شو.. +باشه عزیزم. دور میشم،ببخشید؛ من فقط میخواستم بدونی خیلی دوست دارم که ظاهرن از در اشتباهی وارد شدم... میخوام این آخرین دیدارمون باشه:) دخترک ساده لوح ما که حرف های آراد رو باور کرده بود لبخندی روی صورتش پهن شد، لـ..ـب زد: _ممنونم! و دسته گل رو برداشت و با خداحافظی کوتاهی از اونجا دور شد همین که از در کافه بیرون اومد صدای نوتیف گوشیش به صدا در اومد... نیمه گمشده 🤍🌙 به قلم فاطیما🪄 کپی❌
نظر بدین😂✨
سلام🎀✨
_عالی بود پارت بعد 🤍 +ظاهرن ایشون فقط پارت میخواد🗿💔
قابل توجه دوستانی که پیوی پیام میدن بنده ریپم و نمیتونم جواب بدم😔✨💔
نیمه گمشده🤍🌙 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝖕𝖆𝖗𝖙 54 پیام از آراد بود سوالی به صفحه موبایلش خیره شد وارد صفحه چت شد _فکر کردی من ولت میکنم؟خیلی زود باوری گفتم که؛تو یا مال منی یا هیچکس دریا با تعجب و عصبانیت وارد کافه شد اما،آراد زرنگ تر از این حرفا بود،رفته بود دریا بیرون اومد و یه اسنپ گرفت وقتی رسید خونه. لباساشو عوض نکرد خودشو روی تخت انداخت و به سقف خیره شد دیگه طاقت نداشت.. با بغض و دستای لرزون وارد صفحه چت حامی شد اون مجبور بود برای محافظت از حامی و خانوادش این کارو انجام بده.. شروع کرد به نوشتن و موبایلش رو روی حالت هواپیما گذاشت گریه اش شدید تر شد واقعا براش سخت بود اما مجبور بود! ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. صدای نوتیف موبایل اومد،گوشیش رو برداشت پیام از دریا بود لبخندی روی صورتش پهن شد وارد صفحه چت شد ولی... با دیدن پیام کم کم لبخندش محو شد! _حامی؛من به یه نتیجه ای رسیدم. نمیخوام ادامه بدیم. دنبالم نگرد:) حامی که سردرگم شده بود پیام داد: +چیشده دریا؟منظورت چیه؟ ساعاتی گذشت اما جوابی نیومد حتی پیام سین نخورده بود دیگه نگران شده بود،زنگ زد به دریا ولی هر چند بار زنگ میزد تنها چیزی که میشنید این بود که در دسترس نیست دیگه نمیتونست اینجا بشینه و دست روی دست بزاره بلند شد و یه سمت خونه دریا حرکت کرد وقتی رسید از ماشین پیاده شد و دستشو روی زنگ گذاشت دریا که با صدای زنگ به خودش اومده بود بلند شد. نگاهی به خودش توی آینه انداخت اشک هاشو پاک کرد و به سمت آیفون رفت اما با دیدن کسی که پشتشه،ماتش برد توقع اینو نداشت دستسو روی قلبش فشار داد.. آیفون رو از برق کشید تا صدایی ازش در نیاد و به داخل اتاقش برگرشت دلش لک میزد دوباره حامی رو ببینه ولی... میدونست این بازی اگه ادامه پیدا کنه به قیمت جون اطرافیانش تموم میشه لب تخـ..ـتش نشست سرشو بین دستاش گذاشت و سعی میکرد خودشو اروم کنه ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. حامی که از زنگ زدن و بی جوابی خسته شده بود ناامید رفت و توی ماشینش نشست سرشو روی فرمون گذاشته بود فکری به سرش زد.. موبایلشو برداشت و شماره آرش رو لمس کرد _الو،سلام +سلام خوبی؟ _اره ممنون،کاری دای؟ +میخواستم ببینم از دریا خبری داری؟ _داداش زن توعه من چرا باید ازش خبر داشته باشم؟ +نمک نریز آرش،حالم خوب نیس _چیشده؟ +دریا از صبح جوابمو نمیده،صبحم یه پیام داد و توش از اینکه ما به درد هم نمیخوریم حرف میزد _یعنی چی؟دریا که اینطوری نبود +میدونم،منم دنبال اینم که بفهمم چشه! ببین آرش اگه بفهمم دوباره از اون شوخیای مسخرتونه خودم چالت میکنم،فهمیدی؟ _نه به جون تو،منم دارم همین الان از خودت میشنوم +باشه پس،خدافظ _خدافظ تلفن رو قطع کرد و از اونجا دور شد تا اینکه از آینه ماشین باز شدن در و بیرون اومدن دریا رو دید حامی حسابی گیج شده بود سعی کرد بفهمه قضیه از چه قراره.. ماشینش رو توی یه کوچه جوری که دریا نبینه پارک کرد اما خودش به خونه دریا دید داشت که دریا سوار یه اسنپ شد حامی متعجب به دنبال دریا رفت اسنپ روبروی همون پارکی که اولین بار بعد از کنسرت همو دیدن توقف کرد دریا پایین شد... و روی همون نیمکت نشست حامی همچنان متعجب بود ظاهرن دریا منتظر کسیه... دقایقی گذشت، که.. نیمه گمشده 🤍🌙 به قلم فاطیما🪄 کپی❌
https://eitaa.com/edlesslove/8166 چیه خب نظرم دادم 🤍 +درسته🗿✨🎀
عالی 😍 🤍 +مرسی🦋✨