عالییییییی بود یعنی😍😍😍😍😍
ولی تو رو خدا زود پارت بده لطفا
هر کار بگی میکنیم
راستی پیشاپیش تولدتم مبارک🎈🎈🎊🎊🎉
🤍
مرسی🎀✨
چشم،شما حمتیت کنین منم پارت میدم
عاااا،تولدم؟
نیمه گمشده🤍🌙
♡ ♡ هر شب همین موقـ𝟶𝟶:𝟶𝟶ـع کـہ میشه،ـבل من پیش توعهـ ♡ ◉━━━━━━─────── ↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆
تایـ𝟬𝟬:𝟬𝟬ـم.
فداش؛فداتون🙃🫀
آرزو یادتون نره!🌀
شبتون بخیر دخترا.🌙✨
https://eitaa.com/edlesslove
نیمه گمشده🤍🌙
♡ ♡ هر شب همین موقـ𝟶𝟶:𝟶𝟶ـع کـہ میشه،ـבل من پیش توعهـ ♡ ◉━━━━━━─────── ↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆
تایـ𝟬𝟬:𝟬𝟬ـم.
فداش؛فداتون🙃🫀
آرزو یادتون نره!🌀
شبتون بخیر دخترا.🌙✨
https://eitaa.com/edlesslove
نیمه گمشده🤍🌙
♡ ♡ هر شب همین موقـ𝟶𝟶:𝟶𝟶ـع کـہ میشه،ـבل من پیش توعهـ ♡ ◉━━━━━━─────── ↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆
تایـ𝟬𝟬:𝟬𝟬ـم.
فداش؛فداتون🙃🫀
آرزو یادتون نره!🌀
شبتون بخیر دخترا.🌙✨
https://eitaa.com/edlesslove
نیمه گمشده🤍🌙
♡ ♡ هر شب همین موقـ𝟶𝟶:𝟶𝟶ـع کـہ میشه،ـבل من پیش توعهـ ♡ ◉━━━━━━─────── ↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆
تایـ𝟬𝟬:𝟬𝟬ـم.
فداش؛فداتون🙃🫀
آرزو یادتون نره!🌀
شبتون بخیر دخترا.🌙✨
https://eitaa.com/edlesslove
نیمه گمشده🤍🌙
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝖕𝖆𝖗𝖙 58
فردا صبح:
دریا هر طور که شده بود،شب رو یپری کرد
و حالا از پنجره ماشین به بیرون خیره شده، درختا و گل ها خیلی خوشکل بودن اما نه برای اون
کل دنیا داشت رو سرش آوار میشد
اون داشت میرفت، برای همیشه، از روی اجبار
از اسنپ پیاده شدند و به داخل فرودگاه رفتن بعد از چک چمدون ها و کار های غیره، بالاخره رفتن داخل هواپیما و رو صندلی هاشون نشستن،لبخند تصنعی دریا همچنان رو صورتش بود، کم کم از زمین فاصله گرفتن...
دریا فهمید که دیگه اینبار کسی نیست نجاتش بده، تموم شد، برای همیشه..
مقصدشون ترکیه بود، برای دوری از آدما
چون آراد تصمیم گرفته بود؛
ساعاتی گذشت
اما اون یاعت ها به اندازه یکسال برای دریا گذشت،اما بالاخره رسیدن و وارد خونه شدن
خونه قشنگ و دل بازی بود ولی نه برای دریا...
با خستگی تمام وارد یکی از اتاق ها شد و خودش رو روی تخت پرت کرد
_عشقم،من میرم بیرون یکم خرید انجام بدم،میتونی تنها بمونی؟
+اره برو
آراد رفت، دقایقی گذشت که موبایل دریا زنگ خورد
دلارام بود،
دریا هوف کلافه ای کشید و جواب داد
همون صدای پر انرژی دلارام بود
_سلاممم چطوریی
+سلام،خوبم
_وااا،چقدر بیحاللل
+خستم، همین
_نه دریا،اینجوری نمیشه،بپوش بیام دنبالت،حالت خوب نیس
حرفش تیر خلاصی بود
بغض دریا ترکید، دیگه نتونست خودشو نگه داره و پشت همون تلفن شروع به گریه کرد
_چیشدهههه،خوبییی؟
+خوب نیستم دلارام(گریه)
_چیشده فداتشم،مبخوای بیام دنبالت؟ بریم پیش حامی؟
+نههه نمیخواممم چون نمیتونممم،تموم شددد دلارام، هر چی بین منو حامی بود تموم شد میفهمییی؟(داد،گریه)
_واا،درست حرف بزن ببینم چیشده
+چی میخواستی بشه؟ اراد مجبورم کرده باهاش بیام ترکیه،حامی ام فهمید دیگه ایندفعه تمومه،ازم متفره. چشماش گفت(گریه)
_چی میگییی دریااا
+دلارام بخدا حوصله خودمم ندارم،ببخشید(بغض)
و تلفن رو قطع کرد..
بلند شد و رفت داخل دستشویی، نگاهی به اینه انداخت، به چشمای رنگی خودش...
ابی به صورتش زد
با یه حوله صورتشو خشک کرد که صدا زنگ در اومد
رفت درو باز کرد
اما کسی که پشت در بود آراد نبود،یه دختر ریزه میزه،سفید و بور
با چشمای رنگی
کیوت و مهربون بنظر میومد(نویسنده:آره جون عمتتت)
دریا لبخندی زد
_سلام
+سلام،من همسایه واحد روبروتونم،درسا ام،
_خوشبختم عزیزم،دریا هستم، بفرمایید داخل
+همچنین،نه ممنون مزاحم نمیشم فقط خواستم آشنا بشیم چون منم تنها زندگی میکنم
_من تنها نیستم..
مکثی کرد و با تردید ادامه داد:
_با همسرم زندگی میکنم
+اوکی عزیزم،هر وقت خواستی بیا، خوشحال میشم
_ممنونم،حتما
+خدانگهدار
_خدافظ
درو بست و پشت در نشست،اره با همسرش زندگی میکنه
همسر اجباریش..
نیمه گمشده 🤍🌙
به قلم فاطیما🪄
کپی❌