_ اِیوا _
🌿🧡 نگاه یکی از مامورهای ساواک روی صورتم نشست، عرق سرد روی کمرم فرود آمد. با سرعت دویدم! محراب داشت
اِمـروز داشـتَم بَـرایِ چَنـدُمیـن بـار پـارت هایِ مُهمِ رایحـهٔ مِحـراب رو مـیخوندَم وَ باز هَم با لَـحظه لـحظه اش ذوق کردم ، از استرس بعضی صحنه هاش دستام یخ زد ، در همین حین با خودم فکر میکردم واقعاً یه داستان چقدر میتونه زنده باشه ؛
واقعا بهتون پیشنهاد میدم الانم که تعطیلات نوروز درپیشِ و وقت آزاد دارید غرق شید در اقیانوس بیکران این داستان ؛ مطمئنم نمیتونید کنارش بذارید
«غم» شاید خیلی نزدیک، خیلی دور. شاید پژمردگیِ گلی است که تمامِ سال از آن مراقبت کردهای. شاید پریدن پرندهای است که سالها حرفِ دل با او گفته بودی. شاید گم شدن لباسِ مورد علاقهات باشد. شاید تنها نشستن میان جمع. شاید تبدیل شدنِ روزهای خوش به «خاطراتِ تکرار نشدنی». خیلی دور، خیلی نزدیک، «غم» گاهی گریبانگیر است.