- ژکیدن. [ ژ َ / د َ ] : با خویشتن دَمدمه کردن از دلتنگی . پژمرده شدن از دَرون .
_ اِیوا _
روزی کـه منی جَـدید آغـاز شُد ؛ در محضـرِ بابا رضـا جانـم . - به وقت بیست و هفتمِ اسفند ۱۴۰۱
تولد
آغاز یک حیات جدید و زندگی نو؛به یاد آوردن و به وجود آمدن.
امروز آغاز می شود و من هستم و یک روز؛امروز تمام می شود و من می مانم و زندگی
زندگی می ماند و من...
تولد
متولد. [ م ُ ت َ وَل ْ ل ِ ] ( ع ص ) پیدا شونده. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). پیدا شده و زائیده شده و موجود گشته و چیزی که از چیزی پیدا شود. ( ناظم الاطباء ). زاده. ( از دهار ) :
این هست وجودش متعلق به مجازی
و آن هست حصولش متولد ز ریائی.
متولد : کلمه یا واژه عربی است که واژه دری آن - : چشم به گیتی گشودن ، روزیکه به جهان زاده می شود، چیزی جدید بوجود آمدن . . .
۱۲/۲۷