این روزگار به من بدهکار است.
خانهای کوچک در انتهای کوچهای خلوت و پر خاطره که منظرهی پنجرهی آشپزخانهاش چنارهای قد بلند، لانهی گنجشکها و آسمان آبی باشد.
مثل امروزی که باران شهر را گرفته، پنجره را نیمه باز بگذارم عطر باران در خانه بپیچد.
مست از عطر باران و کیک گردویی، قهوهام را لب پنجره مزه مزه کنم. یکهو پیامِ تو برسد: این هوا کار و بار نمیطلبه. طلبش در بر یار بودنه. درو باز کن.
لبخند تلخی قهوه را از کامم بگیرد و پاهایم فاصله تا تو را.
در را باز کنم ببینم زیر باران حسابی نم خوردهای. تا بخواهم چیزی بگویم لبخندت بنشیند روی لبخندم.
با مکث لبخندت را عقب بکشی: گرم شدم. خیالت راحت. چایی داریم؟
به آشپزخانه برگردم و دو فنجان چایی داغ بریزم.
وقتی بگویم: این چاییو با قند شیرین کن. چایی بعدی با کیک. چند دیقه دیگه کیک آمادهس.
هوا را بو بکشی و چشمهایت را مست کنی: شیرینی کنار چای فقط بوسههای یار.
این بار لبخندِ من لبخندِ کشیدهات را در آغوش بگیرد و عطر باران بیشتر در خانه بپیچد.
برایت زمزمه کنم: باوانَکَم، خانهی امنم.
میبینی، این روزگار به من خیلی بدهکار است...
لیلی سلطانی
و ابنسینا گفت:
ما اشتیاق ذاتی و ذوق فطری را
که سبب بقای ممکنات و مخلوقات است
عشق مینامیم...
الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ...