[لم يكن لدي سبب للبقاء، حتى عينيك في النظرة الأخيرة كانت خالية مني]
هیچ بهانه ای برای ماندَن نداشتم ،
حتی در واپَسین نگاه
چَشمانَت
از من تُهی بود..
هدایت شده از - رادیو سَرمست -
دردا و دریغا کہ در این بازی خونین
بازیچہ ی ایام ، دل آدمیان است !
@hichofficial 🌿🙇🏻♀ .
دیگر روزهایم را دوس ندارم .
دیگر چیزی حالم را خوب نمیکند .
دیگر لبخند هایم واقعی نیست.
هر آنچه از من کنونی می بینی تنها جسمی توخالی و تهی از هرگونه حس و شور زندگی است.
کاش می شد هرچه زودتر این روزهای تکراری و خسته کننده سپری شود.دیگر توان ادامه دادن این روزها و این لحظه ها را ندارم ، تک تک ثانیه هایی که میگذرد برایم یک سال است. زجرآور و خسته کننده ...
ولی چه کنم که محکومم به اینکه هر طور شده سر پا بمانم. کاش هرچه زودتر برسد روزی که روز آزادی من است و حال خوب واقعی را درک کنم ولی گمان نمیکنم آن روز را ببینم .
آه و آه و آه از این زندگی..
ای خدا من چگونه تحمل کنم و جا نزنم.
دیگر نمیدانم چگونه صدایت کنم که صدایم را بشنوی. صدایم را میشنوی ؟!؟
خسته ام خسته...
«صرفا شرحیـآتے ز حـآل :) »