---
ـ نه بابا، این چه حرفیه؟ اختیار دارید.
ـ خانم سلطانی...
ـ بله؟ بفرمایید؟
یه کم مکث کرد. حس کردم حرفی تو گلوش گیر کرده.
ـ داشتم با فرماندهمون صحبت میکردم. فردا صبح راهی مأموریتم. نه میدونم کجا میرم، نه میدونم چند روز قراره طول بکشه...
'چشمم به صفحه گوشی خشک شد. چند دقیقه صبر کردم، ولی پیامهام دیگه سین نمیخورد. یعنی چی شد یهو؟ نکنه ناراحت شد و بیخیال شد؟ نکنه گوشی رو گذاشت کنار و خوابش برد؟
دیگه طاقت نیاوردم و دوباره نوشتم:
«فکر کنم خوابتون برد. به هر حال حلالم کنید. اصلاً هم نگران حرفای من نباشید و پیامی که دادم رو نادیده بگیرید.
انشاءالله اگه عمری باقی بود، بعد از مأموریت میبینمتون. یا علی...»
دلم بدجوری شور میزد. یه ترسِ عجیبی ته دلم بود که نمیدونستم علتش چیه. ساعت سه و نیم صبح بود و چشمام دیگه باز نمیشد. نماز رو خوندم، آلارم گوشی رو برای هفت صبح کوک کردم و بیهوش شدم.
"
فاطمه:
چشمام رو که باز کردم، خورشید قشنگ بالا اومده بود. همون لحظه یاد دیشب افتادم که موقع حرف زدن با محمد خوابم برده بود. چشمام رو با حرص باز و بسته کردم و سریع گوشی رو برداشتم. ساعت نُه بود!
روبیکا رو باز کردم. چند تا پیام از محمد داشتم. تا بازشون کردم، دلم هُری ریخت...
«آخه چرا اینقدر سنگین خوابم برد؟ چراااا آخه؟»
داشتم خودم رو سرزنش میکردم و حرص میخوردم. حالا با این اوضاع چیکار کنم؟ کجا میره؟ کی برمیگرده؟ واااای، من تا وقتی برگرده دق میکنم...
حالم خیلی گرفته بود. گوشی رو پرت کردم روی تخت و رفتم دست و صورتم رو بشورم. جمعه بود و خونه سوت و کور؛ معلوم بود کسی خونه نیست.
همون موقع گوشیام زنگ خورد.
ـ الو، سلام مامان. کجایید شما؟
ـ سلام فاطمه جان. ما با عمو قاسم اینا اومدیم باغ. صبح هرچی صدات زدم بیدار نشدی، گفتم بذارم بخوابی؛ قرار شد حامد بیاد دنبالت بیارتت.
ـ کی؟! حامد؟ حامد دیگه از کجا پیداش شد؟
ـ باهامون تماس گرفته بود، انگار میخواست باهات حرف بزنه. یادت نرفته که؟ قرار شد یک ماه بهمون وقت بدن تا جوابت رو بهشون بدی.
ـ وای مامان نه! توروخدا نه! من الان نه اعصابش رو دارم، نه حوصلهاش رو، نه وقتش رو!
ـ عزیزم، یه جواب بهش بده که تموم بشه بره دیگه. انقدرم خودت رو اذیت نکن.
ـ باشه... انگار چارهای نیست و باید باهاش حرف بزنم. آماده شدم، تماس میگیرم.
گوشی رو که قطع کردم، زدم زیر گریه: «خداجون؟ واقعاً داری باهام چیکار میکنی؟ من الان تو این وضعیت، چطوری با حامد حرف بزنم؟ آخه چراااا...»
رفتم آشپزخونه،از سر ناچاری یه بیسکوییت کاکائویی از یخچال برداشتم و با حرص خوردم.
رفتم اتاقم، یه عبای مشکی پوشیدم. جلوی آینه ایستادم و کرم ضدآفتاب زدم. برای اینکه یه کم از اون حالتِ بیروحی دربیام، یه ویتامینه لبِ خیلی ملایم هم زدم. روسریِ نباتیرنگم رو سرم کردم و کیف دوشیِ ستش رو برداشتم. رفتم توی حیاط و همونجا زیر سایهی درخت ایستادم تا آقای مرادی بیاد... 😒
---
ادامه دارد...
#پارت_صد_و_دو
رمان #بالِ_پرواز ❤️🩹
﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿
---
صدای بوقِ ماشینِ حامد بلند شد. یه بوقِ کوتاه و آروم، همونطور که همیشه عادت داشت. انگار میخواست بگه «من اینجام، عجله نکن».
نفسم رو با حرص بیرون دادم. «ای خدا، حالا چه وقتِ اومدن بود؟» دستی به روسریم کشیدم و راه افتادم سمتِ درِ حیاط. وقتی در رو باز کردم، حامد رو دیدم که تکیه داده بود به ماشین و با لبخندِ همیشگیاش نگاهم میکرد. همون لبخندی که قبلاً شاید برام جذاب بود، ولی الان فقط کلافهام میکرد.
سوار شدم. سلامِ سردی کردم و نگاهش رو دادم به پنجرهی سمتِ خودم.
حامد با صدای آرومی گفت: «سلام فاطمهخانم. ببخشید معطل شدید، راه شلوغ بود.»
هیچی نگفتم.
دلم پیشِ محمد بود و مأموریتی که معلوم نبود قراره چه بلایی سرش بیاره. حامد که متوجه سکوتِ سنگینم شد، گفت: «خب... فکر کنم جوابِ سوالِ ماهِ پیشِ من رو آماده کرده باشید، نه؟»
سرم رو چرخوندم سمتش. انگار خیلی عجله داشت که تکلیفش روشن بشه. زبونم رو روی لبهام کشیدم؛ خشکیِ دهنم اذیتم میکرد.
ـ آقاحامد، راستش... من اصلاً فکر نمیکردم انقدر زود بخواید دوباره شروعش کنید. من درگیرِ مسائلِ دیگهایام.
حامد خندهی کوتاهی کرد، از اون خندههایی که انگار همهچیز رو میفهمه:
ـ مگه دغدغههاتون چیه که اجازه نمیده به زندگیِ خودتون فکر کنید؟ من میدونم چقدر درگیرِ... خب، بگذریم. فقط بگید بله یا خیر؟ این بلاتکلیفی داره هم من رو داغون میکنه، هم شما رو.
دلم میخواست فریاد بزنم: «آره، من درگیرم! درگیرِ کسیام که الان معلوم نیست کجا داره میجنگه و تو حتی نمیتونی درکش کنی!» ولی فقط لرزشِ صدام رو کنترل کردم و گفتم:
ـ آقا حامد، من الان... واقعاً نه. شرایطم جور نیست.
یهو ماشین رو زد کنار. نگاهش دیگه اون لبخندِ مهربون رو نداشت. جدی شد و گفت:
ـ فاطمه خانم، نگاه کنید. من به شما علاقه ی خاصی دارم... این رو خودتونم میدونید. ولی وقتِ من هم بینهایت نیست. اگر امروز جوابِ مثبت نمیشنوم، یعنی اینکه باید کلاً دورِ این قضیه رو خط بکشم. دارید خودتون رو از دست میدید واسه خیالپردازیهایی که معلوم نیست تهش چی میشه.
با شنیدنِ کلمهی «خیالپردازی»، خون به مغزم دوید.
یعنی محمد براش خیاله؟
سریع گفتم: «خیالپردازی نیست. زندگیِ منه. من فعلاً جوابم "نه"ئه.
میشه برگردیم؟»
حامد سکوت کرد. توی چشماش یه چیزی دیدم؛ یه جور ناامیدیِ عمیق. پاش رو گذاشت روی گاز و ماشین با شتاب راه افتاد. بقیهی مسیر رو توی سکوتِ مطلق گذروندیم. فقط صدای باد میپیچید توی ماشین.
وقتی رسیدیم دمِ باغ، قبل از اینکه پیاده بشم، نگام کرد:
ـ یعنی این واقعاً حرفِ آخرت بود؟ هیچ راهی نیست که...
ـ خداحافظ آقاحامد. ممنون که رسوندینم.
بدون اینکه اجازه بدم حرفش رو ادامه بده، پیاده شدم و آهسته رفتم سمتِ باغ.
صدایِ خندهی فامیل از دور میاومد، ولی من فقط میخواستم یه گوشه دنج پیدا کنم و دوباره گوشیم رو چک کنم. شاید... شاید محمد پیام داده بود؟ شاید خبری شده بود؟
وارد باغ که شدم، اولین چیزی که چشمم رو گرفت، نگاهِ کنجکاوِ مامان بود که داشت از دور نگام میکرد. و من... فقط دلم میخواست زمین دهن باز کنه و من رو ببلعه.
---
ادامه دارد...
#پارت_صد_و_سه
رمان #بالِ_پرواز 🫀
﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿
. سـیـددد ایـنـ چـنـلـو دیـدیـ چـجـوریـ بــا پـسـتـ هـاشـ و پـروفـ هـاشـ تـرکـونـدهـهـهـ//😱🤯💯
_ بــزنـ بــریـمـ جـهـادو کـامـلـ کـنـیـمـ 🌪🏃♂
𝙅𝙤𝙞𝙣 𝙪𝙨 : https://eitaa.com/joinchat/2208827020Cc49eaca41b
. دستبهکارشوکهخیلیدیرهمسلمون👀😌
مجموعهناشناسآقایالفمیم↓↓↓
محفلعاشقان:https://eitaa.com/GatheringofLovers
ـ سیددد ناشناسـ هاشونـ حرفندارهـ//😁
عزیزِقلبم؛❤️🩹
امشب مهمان ویژهای دارید :)
کسی که برای کربلا رفتن ما تلاش کرد و
زحمت کشید اما خودش نیامده بود و
بیشتر از همه مشتاق دیدار شما بود ؛
حال با دلی شکسته و تنی خسته
به دیدارِ شما می آید .
او اینبار اولین زائر کربلای شما شده است
آقا جانم ، عزیزِ ما را
محکم در آغوش بگیر که
آغوش شما مرهم همهی دردهاست..
ـکربلاییشهیدسیدعلیخامنهایحسینیـ
_امام امـت به سـلامـت... 🕯🥀
﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿