حلال زاده ها گریستند ؛ حرامزاده ها کل کشیدند ؛
اما عاشقان...❤️🩹)
#رهبرشهید
یکی از سوالا که برام جالب بود و دوست داشتم اینجا پاسخ بدم:😅
'سلام خوبی میگم من خیلی دوست دارم بدونم همسرت تو رو چی سیو کرده؟ و تو همسرت رو چی سیو کردی؟
_
سلام ممنون شما خوبی عزیز
من یه شمارش رو حامیم' و شماره ی دومش رو نورالعینم' سیو کردم
ایشونم منو زندگیم' سیو کردن🥲❤️🩹
سلام خوبی عزیزم نمیخای دخترای مجرد کانال تو شوهر بدی؟ دختر خوب زیاد و دریغ از وجود یه پسر خوب🤭😂
_
سلام گلم ممنون شما خوبی💕
. چرا عزیزممممم هر کسی قصد ازدواج داره بپره پیوی😂🫂
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دختر صبور+پسر وفادار
نتیجه: 🥲❤️🩹💍
﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿
🕊<اِفــ مـیـم>🍂
دختر صبور+پسر وفادار نتیجه: 🥲❤️🩹💍 ﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿
قلبم اکلیلی شد... 🥺🎀✨
🕊<اِفــ مـیـم>🍂
--- صدای بوقِ ماشینِ حامد بلند شد. یه بوقِ کوتاه و آروم، همونطور که همیشه عادت داشت. انگار میخواس
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
---
بعد از کلی سلاموعلیک با فامیل، دیگه دلم میخواست یه گوشهی دنج پیدا کنم و واسه خودم باشم. چشمم افتاد به استخر که خلوتِ خلوت بود. رفتم همونجا کنارش نشستم و گوشیم رو چک کردم. نه زنگی، نه پیامی... هیچی به هیچی. نمیدونم چرا یهو دلم شور افتاد.
همینطوری تو فکر و خیال بودم که بابا صدام زد: «فاطمه! ناهار حاضره، پاشو بیا.»
از بس گرسنه بودم، سریع خودمو رسوندم داخل خونهباغ. ناهار رو خوردیم و دوباره حس بیحوصلگی اومد سراغم. اصلاً نمیدونستم با خودم چیکار کنم، دنبال یه سرگرمی بودم که این کلافگی از سرم بپره.
پیش خودم گفتم کاش با بچهها میرفتم بیرون، شاید حالم بهتر میشد. گوشیم رو برداشتم و به کوثر زنگ زدم:
— الو، سلام کوثر جان، چطوری؟
— سلام فاطمه! مرسی عزیزم، تو خوبی؟ چه خبرا؟
— سلامتی، بد نیستم. میگم خونهای؟
— آره، خونهم. چطور مگه؟
— هیچی، حوصلم سر رفته بود، گفتم زنگ بزنم اگه خونهای با هم بریم بیرون.
— ای بابا، اتفاقاً منم همینطور! منم خیلی کلافهام. خب کِی میتونی حاضر بشی؟
— من که حاضرم! فقط چون باغ هستم، یه نیمساعتی طول میکشه تا برسم.
— باشه، مشکلی نیست، منتظرتم. میبینمت.
— میبینمت...
رفتم سمت مامان و گفتم: «مامان؟»
گفت: «جانم؟ چیشده؟»
— مامان، اینجا حوصلم سر رفته، کسی هم نیست باهاش حرف بزنم. میشه با کوثر برم بیرون؟ الان باهاش هماهنگ کردم.
مامان گفت: «چرا آخه؟ پاشو یه دوری تو باغ بزن، طبیعت به این قشنگی! همش یه جا نشستی، معلومه حوصلت سر میره دیگه.»
گفتم: «نه مامان، لباسام مناسب باغ نیست، میترسم کثیف بشه...»
مامان خندید و گفت: «خب باشه، برو. فقط قبل از اذان خونه باش.»
خیلی خوشحال شدم و گفتم: «باشه حتماً.»
چادرم رو سر کردم و از همه خداحافظی کردم. بابا منو تا خونه رسوند و خودش برگشت باغ.
با کوثر قرار گذاشتیم بریم پارک. عینک آفتابیم رو زدم، در خونه رو قفل کردم و راه افتادم. ولی وقتی رسیدم پارک، دیدم خیلی شلوغه! اصلاً حال و حوصلهی اون همه هیاهو رو نداشتم. دلم یه فضای آروم میخواست.
رو کردم به کوثر و گفتم: «کوثر، اینجا خیلی شلوغه، من اصلاً حال و حوصلهی شلوغی ندارم. میای بریم مزار شهدای پارک؟»
کوثر هم گفت: «آره، فکر خوبیه، بریم.»
---
ادامه دارد...
#پارت_صد_و_چهار
رمان #بالِ_پرواز ❤️🩹
﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿