eitaa logo
🕊<اِفــ مـیـم>🍂
311 دنبال‌کننده
837 عکس
302 ویدیو
8 فایل
الله مَن یارِشـ طُ نِگَـ‌‌‌هدارِشـ... با جان و دل میشنوم:🪐 https://abzarek.ir/service-p/msg/4401025 •یه وایب صمیمی و خودمونی🌻 •نویسندگی ✍🏻 •روزمرگی📸 •«💕زوج دهه هشتادی🤞🏻» کپی؟رمان و ادیت‌های‌خودم‌ نه❌ ﹉مــَن : @fm_313f ﹉ «🇮🇷🇵🇸»
مشاهده در ایتا
دانلود
حلال زاده ها گریستند ؛ حرامزاده ها کل کشیدند ؛ اما عاشقان...❤️‍🩹)
آره.. ما تو اون گرمای سوزناک گرما زده شدیم، اما جا نزدیم"✌️❤️‍🩹
یکی از سوالا که برام جالب بود و دوست داشتم اینجا پاسخ بدم:😅 'سلام خوبی میگم من خیلی دوست دارم بدونم همسرت تو رو چی سیو کرده؟ و تو همسرت رو چی سیو کردی؟ _ سلام ممنون شما خوبی عزیز من یه شمارش رو حامیم' و شماره ی دومش رو نورالعینم' سیو کردم ایشونم منو زندگیم' سیو کردن🥲❤️‍🩹
سلام خوبی عزیزم نمیخای دخترای مجرد کانال تو شوهر بدی؟ دختر خوب زیاد و دریغ از وجود یه پسر خوب🤭😂 _ سلام گلم ممنون شما خوبی💕 . چرا عزیزممممم هر کسی قصد ازدواج داره بپره پیوی😂🫂
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دختر صبور+پسر وفادار نتیجه: 🥲❤️‍🩹💍 ﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿
--- بعد از کلی سلام‌وعلیک با فامیل، دیگه دلم می‌خواست یه گوشه‌ی دنج پیدا کنم و واسه خودم باشم. چشمم افتاد به استخر که خلوتِ خلوت بود. رفتم همون‌جا کنارش نشستم و گوشیم رو چک کردم. نه زنگی، نه پیامی... هیچی به هیچی. نمی‌دونم چرا یهو دلم شور افتاد. همین‌طوری تو فکر و خیال بودم که بابا صدام زد: «فاطمه! ناهار حاضره، پاشو بیا.» از بس گرسنه بودم، سریع خودمو رسوندم داخل خونه‌باغ. ناهار رو خوردیم و دوباره حس بی‌حوصلگی اومد سراغم. اصلاً نمی‌دونستم با خودم چیکار کنم، دنبال یه سرگرمی بودم که این کلافگی از سرم بپره. پیش خودم گفتم کاش با بچه‌ها می‌رفتم بیرون، شاید حالم بهتر می‌شد. گوشیم رو برداشتم و به کوثر زنگ زدم: — الو، سلام کوثر جان، چطوری؟ — سلام فاطمه! مرسی عزیزم، تو خوبی؟ چه خبرا؟ — سلامتی، بد نیستم. میگم خونه‌ای؟ — آره، خونه‌م. چطور مگه؟ — هیچی، حوصلم سر رفته بود، گفتم زنگ بزنم اگه خونه‌ای با هم بریم بیرون. — ای بابا، اتفاقاً منم همین‌طور! منم خیلی کلافه‌ام. خب کِی می‌تونی حاضر بشی؟ — من که حاضرم! فقط چون باغ هستم، یه نیم‌ساعتی طول می‌کشه تا برسم. — باشه، مشکلی نیست، منتظرتم. می‌بینمت. — می‌بینمت... رفتم سمت مامان و گفتم: «مامان؟» گفت: «جانم؟ چیشده؟» — مامان، اینجا حوصلم سر رفته، کسی هم نیست باهاش حرف بزنم. میشه با کوثر برم بیرون؟ الان باهاش هماهنگ کردم. مامان گفت: «چرا آخه؟ پاشو یه دوری تو باغ بزن، طبیعت به این قشنگی! همش یه جا نشستی، معلومه حوصلت سر میره دیگه.» گفتم: «نه مامان، لباسام مناسب باغ نیست، می‌ترسم کثیف بشه...» مامان خندید و گفت: «خب باشه، برو. فقط قبل از اذان خونه باش.» خیلی خوشحال شدم و گفتم: «باشه حتماً.» چادرم رو سر کردم و از همه خداحافظی کردم. بابا منو تا خونه رسوند و خودش برگشت باغ. با کوثر قرار گذاشتیم بریم پارک. عینک آفتابیم رو زدم، در خونه رو قفل کردم و راه افتادم. ولی وقتی رسیدم پارک، دیدم خیلی شلوغه! اصلاً حال و حوصله‌ی اون همه هیاهو رو نداشتم. دلم یه فضای آروم می‌خواست. رو کردم به کوثر و گفتم: «کوثر، اینجا خیلی شلوغه، من اصلاً حال و حوصله‌ی شلوغی ندارم. میای بریم مزار شهدای پارک؟» کوثر هم گفت: «آره، فکر خوبیه، بریم.» --- ادامه دارد... رمان ❤️‍🩹 ﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿
--- «...رفتیم داخل و گوشه‌ی دنج مزار شهدا نشستیم. انگار فقط همین‌جا بود که می‌شد بدونِ ترس از قضاوت شدن، بغض‌های فروخورده‌ام رو فریاد بزنم. یه مداحی آروم پلی کردم؛ صدای سوزناک مداح که بلند شد، چادرم رو کشیدم جلوی صورتم و اجازه دادم اشک‌هام بی‌پروا ببارن. اون‌قدر گریه کردم که حس کردم دارم از درون تخلیه می‌شم. اون سنگینیِ عجیبی که ماه‌ها روی سینه‌ام جا خوش کرده بود، انگار بین این سنگ‌قبرهای خاکی، ذوب شد و رفت. حدود دو ساعتی گذشته بود. بلند شدیم و روی نیمکت روبه‌روی مزار نشستیم. کوثر که سکوت طولانی‌ام رو دیده بود، با تردید پرسید: "فاطمه؟ چیزی شده؟ دوباره اون نگاهِ پر از آشوب تو چشاته." سرم رو انداختم پایین و با صدای گرفته گفتم: "هعی... آره." کوثر دستم رو گرفت: "چیشده؟ ؟" با یه نیشخندِ تلخ، ولی جدی گفتم: "حامد... تموم شد. تکلیفش رو روشن کردم." کوثر با تعجب پرسید: "خب؟ چی‌کار کردی؟ چی گفتی؟" سرم رو بالا گرفتم و قاطع گفتم: "هیچی! گفتم نه. تمام." کوثر چشم‌هاش گرد شد: "عه! همین؟ اونم هیچی نگفت؟" خندیدم، یه خنده‌ی بی‌رمق: "چرا بابا، ول‌کن نبود که! کلی حرف زد، ولی من دیگه اون آدمِ سابق نبودم که با چند تا جمله نرم بشم. یه جوری پیچوندمش که خودش هم نفهمید چطور شد. کوثر نگران نگاهم کرد: "عجبا... فقط فاطمه، خیلی مراقب خودت باش. اینم نشه مثل قضیه هادی که تا مدت‌ها داغون بودی..." نفس عمیقی کشیدم و به مزار شهدا خیره شدم: "نه کوثر، این‌بار فرق داره. اون قضیه یه تجربه تلخ بود، ولی الان... دلم به یه چیزی گرمه. به یه حسِ متفاوت که نمی‌دونم چیه، ولی تهِ دلم روشنه." پاشو کم کم بریم که به مامانم قول دادم قبل اذان خونه باشم، نمیخوام بدقول بشم... توی تاکسی، سرم رو تکیه دادم به شیشه و چشم‌هام رو بستم. خستگیِ کلِ روز توی تنم بود. وقتی رسیدم خونه، مامان داشت آشپزی می کرد . با لبخندِ خسته گفتم: "دیدی سرِ وقت رسیدم؟ دقیق و منظم!" مامان خندید: "باریکلا دختر، خسته نباشی." پرسیدم: "شام حاضره؟" - "تا پانزده دقیقه دیگه حاضر می‌شه." - "باشه، پس می‌رم یه استراحت کوتاه کنم، موقع شام صدام کن لطفاً." لباسام رو عوض کردم و خودم رو پرت کردم روی تخت. بی‌اختیار گوشی رو برداشتم و رفتم سراغ پیج محمد. عکساش رو یکی‌یکی نگاه می کردم. مکث کردم روی عکسِ لبخندش... آروم زمزمه کردم: "آقای نجف‌زاده... تو اصلاً می‌دونی با دلِ ما چی‌کار کردی؟ دزدیدی و گذاشتی رفتی؟ یعنی تو هم الان گاهی به این فکر می‌کنی که سرنوشت چطور قراره ما رو به هم گره بزنه؟ یا منم مثل بقیه برات یه رهگذرم؟" نه، نه، فکر نکنم اینطوری باشه.. آهی از ته دل کشیدم و گوشی رو پرت کردم اون‌طرف. رفتم سمت کمد کتابام. نمی‌دونستم چی می‌خوام، فقط می‌خواستم یه چیزی پیدا کنم که دلم رو آروم کنه. دستم رو شانسی بردم توی کتاب‌ها و یه کتاب کشیدم بیرون. وقتی جلدش رو دیدم، یهو ضربان قلبم رفت بالا: "یـادت باشـد". خشکم زد. انگار این کتاب، جوابِ همه‌ی اون سوال‌های بی‌جوابی بود که تو سرم می‌چرخید. با خودم گفتم: "این خودش یه نشونه‌ست. انگار خدا می‌خواد بهم بگه که عشق‌های زمینی فقط وقتی قشنگن که خدایی بشن." نشستم پشت میز و کتاب رو باز کردم. صفحه‌ی اول... صفحه‌ی دوم... غرق شدم. هر کلمه‌ش انگار صدای قلبِ خودم بود. چقدر این داستان، بوی صداقت می‌داد. انقدر غرق خوندن شدم که اصلاً نفهمیدم کی مامان صدام زد برای شام...» --- ادامه دارد... رمان 🪴 ﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿