---
هر چقدر جلوتر میرفتم، انگار دارم با یه آدمِ واقعی حرف میزنم، نه فقط یه شخصیتِ توی کتاب.
توی یکی از فصلها، یه جایی رسیدم به توصیفِ نگاهِ شهید... نوشته بود که چطور با یه آرامشِ خاص، به دنیا نگاه میکرد؛ انگار که میدونست این دنیا فقط یه ایستگاهه و مقصدِ اصلی، یه جای خیلی زیباتره.
یه آرامشی که هیچ طوفانی نمیتونست تکونش بده.
یهو انگار برق از سرم پرید! بیاختیار کتاب رو روی میز رها کردم و به سقف خیره شدم.
«محمد...»
نامش رو توی دلم صدا زدم. یادِ اون نگاهِ محمد افتادم. اون هم وقتی حرف میزنه یا وقتی به یه چیزی خیره میشه، دقیقاً همینطوریه. یه جور آرامشِ عجیب و یه جور صِداقت که آدم رو ناخودآگاه به خودش جذب میکنه.
انگار اون هم مثل این شهید، یه چیزی رو میدونه که ما نمیدونیم. یه چیزی فراتر از این همه شلوغی و آدمهای سطحیِ دور و برم.
کتاب رو دوباره با ولع برداشتم. انگار داشتم دنبال ردپای محمد توی کلمات میگشتم.
یه جا نوشته بود: «عشق، یعنی اینکه بتونی از پسِ تنهایی بربیای، تا وقتی که اون کسی که واقعاً لیاقتت رو داره، از راه برسه.»
اشکم اومد. با خودم گفتم: «پس این نشونه بود... پس باید صبر کنم. باید اونقدر خودم رو قوی کنم که وقتی اون برگشت، من هم مثل این شهید، یه قلبِ آماده داشته باشم.»
دیگه نمیفهمیدم ساعت چنده. صدای مامان که از توی آشپزخانه میگفت: «فاطمه جان! شام سرد شد، بیا دیگه!» انگار از یه دنیای دیگه میاومد.
من انگار توی یه دنیای دیگه بودم؛ دنیایی که بوی شهادت، بوی صِداقت و بویِ یه انتظارِ شیرین میداد.🙂❤️🩹
---
ادامه دارد...
#پارت_صد_و_شش
رمان #بالِ_پرواز 🕯
﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿
سلام
به یک ادمین نیاز دارم
و اینکه جهادی کار کنه لطفاً... 🥲
@fm_313f :به این پیام بدین