10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اصلا حرفی نمیزنم بابا تو هم نپرس . . .💔
#مرتضی_یبرنژاد | #حضرت_رقیه
#اللّٰھـُمعجِّللِوَلیڪَالفَࢪَج
﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به رقیه میگم از جاموندن💔 . . .
#حضرترقیه |#روحاللهرحیمیان
#شهادت_حضرت_رقیه
﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿
برم رمان بنویسم✓😮💨
•با این همه مشغله خب عادیه که یادم بره بنویسم و براتون بزارم🤭👀
🕊<اِفــ مـیـم>🍂
--- هر چقدر جلوتر میرفتم، انگار دارم با یه آدمِ واقعی حرف میزنم، نه فقط یه شخصیتِ توی کتاب. توی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
---
صدای مامان از توی آشپزخونه میاومد که میگفت: «فاطمه؟ دخترم؟ کجایی؟ سفره رو جمع کردما...»
تکونی به خودم دادم و از فکر کتاب «یادت باشد» و محمد اومدم بیرون. کتاب رو با احترام گذاشتم روی میز. حس میکردم یه رازی رو توی دلم دارم که حتی اگه به زبون نیارمش، کلِ فضای اتاق رو پر کرده.
با صورتِ شسته و لباس مرتب، رفتم سمت سفره. بابا داشت اخبارِ تلویزیون رو چک میکرد. همین که منو دید، با لبخند همیشگیش گفت: «خسته نباشی خانمخانما، امروز که انگار زیاد بیرون بودی، خبری بوده؟»
سریع گفتم: «نه بابا جان، فقط با کوثر یه دوری زدیم و رفتیم مزار. خیلی وقت بود نرفته بودم، دلم تنگ شده بود.»
مامان ظرف سالاد رو گذاشت وسط و گفت: «خوب کردی مامان جون. آدم گاهی وقتا نیاز داره بره یه جایی که فقط خودش باشه و خدا. خیلی هم خوبه.»
مشغول خوردن شدیم. ولی برخلاف همیشه، ذهنم پیشِ شام نبود. مدام اون لبخندِ محمد توی ذهنم میچرخید. اون آرامشی که توی چشماش بود... انگار یه جورایی با اون شهیدِ توی کتاب پیوند خورده بود. یهو پرسیدم: «مامان؟ به نظرت آدم چطوری میتونه بفهمه که یه حسی که توی دلش میاد، واقعاً از طرف خداست یا فقط یه فکرِ گذرا؟»
بابا قاشقش رو گذاشت کنار و با کنجکاوی نگاهم کرد. مامان هم مکث کرد و گفت: «چطور؟ خبری شده؟»
سریع دستپاچه شدم: «نه نه! همینجوری... داشتم یه کتاب میخوندم، این سوال برام پیش اومد.»
بابا لبخندی زد و گفت: «دخترم، وقتی کاری یا حسی، آدم رو به خدا نزدیکتر کنه، وقتی باعث بشه بیشتر مراقب رفتارت باشی، وقتی آرامشِ قلبت رو بیشتر کنه، یعنی یه رگههایی از نگاهِ خدا توش هست. ولی اگه دیدی بیقرار شدی، اگه دیدی از درس و زندگی و آرامشت افتادی، اونجا باید شک کنی.»
سرم رو تکون دادم. حرفهای بابا انگار یه مهرِ تأیید بود روی دلِ آشوبم. بعد از شام، توی دلم تصمیم گرفتم که دیگه دنبالِ جوابِ سوالهام توی عکسهای مجازی نباشم. اگه محمد قسمتم باشه، خدا خودش راهش رو باز میکنه؛ بدونِ اینکه من خودم رو به آب و آتیش بزنم.
رفتم توی اتاقم، پنجره رو باز کردم. هوای خنکِ شب خورد به صورتم. ستارهها رو نگاه کردم و آروم گفتم: «خدایا، سپردمش به خودت. اگه قراره این حس، منو به تو نزدیک کنه، پس خودت راه رو بهم نشون بده. من دیگه عجلهای ندارم...»
توی اون سکوتِ شب، برای اولین بار بعد از مدتها، حس کردم سنگینیِ اون بغضِ قدیمی، کاملاً جاش رو به یه حسِ سبک و روشن داده. انگار تازه داشتم یاد میگرفتم که چطور با خودم و دنیام کنار بیام...
---
ادامه دارد...
#پارت_صد_و_هفت
#بالِ_پرواز ❤️🩹
﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿
---
پنج روز از رفتنِ محمد گذشته بود...
هر روز کلافهتر و بیقرارتر میشدم. انگار هیچ راه فراری نداشتم، هیچ دارویی برای این دردی که تو دلم میپیچید پیدا نمیکردم.
مدام یه سوال مثل خوره به جونم میافتاد: «یعنی اونم مثل من کلافهست؟ دلتنگه؟ یا اصلاً یه لحظه هم به من فکر میکنه؟»
نزدیکهای ظهر بود. وضو گرفتم، چادر و جادویِ آرامشم یعنی جانمازم رو برداشتم و پناه بردم به گرمایِ بیانتهای محبوبم، «خدا»...
محمد شده بود دعای قنوتِ من؛ تمام فکر و خیالهای من... این روزها اصلاً حالم خوب نبود. نمازم که تموم شد، رفتم سمت آشپزخونه. مامان مشغول آشپزی بود. ته دلم یه بغضی بود که فقط با حرف زدن آروم میشد؛ دلم میخواست فقط با یکی حرف بزنم تا از این بلاتکلیفی و سرگردانی دربیام.
ـ مامان...
ـ جانم عزیزم، چیشده؟
ـ داری چیکار میکنی؟
ـ دارم غذا درست میکنم، چطور مگه؟
ـ هیچی... فقط میخواستم ببینم وقت داری یه کم با هم حرف بزنیم؟
ـ آره بگو، سراپا گوشم...
ـ مامان، تکلیف من چی میشه؟ نمیدونم چرا زندگیم یهو اینقدر بههم ریخت...
اول هادی، بعد حامدم از یه طرف، حالا محمدم که اضافه شد. البته محمد با بقیه فرق داره... اون یه جورایی خیلی پخته و مردونه برخورد میکنه.
نه قصدِ مزاحمت داره و نه مثل حامده. خیلی خاصه، خیلی...
مامان، به نظرت آخرش چی میشه؟ من! یه دختر محصل که هنوز درسش تموم نشده و به رویاهاش نرسیده. دختری که همیشه میگفت اگه بخواد ازدواج کنه، بعد از ۲۵ سالگی ازدواج میکنه... یا بهتر بگم، دختری که...
ـ فاطمه... ولش کن، ادامه نده.
مامان با همون لحنِ همیشگیش که انگار میدونست تو سرِ من چی میگذره، حرفم رو قطع کرد:
ـ همهی اینها تهش فقط به یه چیز برمیگرده: توکلت به اون بالا سریمونه. همیشه این رو توی دلت تکرار کن که: «خودش خلق کرده و خودشم میرسونه». کسی که تو رو آفریده، قبل از اینکه تو به دنیا بیای همهچیز رو چیده و با دقت به همهچیز فکر کرده؛ حتی فکر کرده که چطوری مسیر زندگیت رو برات راه بندازه. قبل از اینکه تو باشی، داستان زندگیت نوشته شده... پس بدون، اگه توی تقدیرت باشه، حتماً همون میشه، ولاغیر.
حرفهای مامان مثل یه مرهمِ نرم روی زخمهای پنج روزم نشست. چقدر دلنشین بود... انگار تمام عمرم منتظر بودم همین حرفها رو از زبون اون بشنوم.
ـ مامان، میدونی تنها ترسم توی این انتخاب چیه؟
ـ چیه عزیزم؟
ـ میترسم از دستش بدم... 💔
ـ عه! فاطمه، این چه حرفیه؟ نه عزیزم، هیچی نمیشه. فقط دو روز جنگه، تموم میشه و همهشون سالم و سلامت برمیگردن به آغوش خانوادههاشون.
ـ میدونم، میدونم جنگ بالاخره یه روزی تموم میشه. مطمئنم ما هم پیروز این میدون میشیم، امام زمانمون ظهور میکنه و دنیا میشه یه بهشت واقعی... ولی خب، مرگ هم که بالاخره یه روزی درِ خونه همه ما رو میزنه. من فقط از دست دادنِ اون میترسم... نمیدونم باید چیکار کنم که این اتفاق نیفته.
ـ بسه دخترم، بسه! دیگه داری منو میترسونیها... هر چی فکر کنی همون میشه!
ـ وای نه! نگو دیگه مامان! 😔
ـ پاشو، پاشو برو سفره رو پهن کن، بابا الان میرسه.
ـ راستی، امروز چندمِ خرداده؟
ـ فکر کنم بیست و هفتم...
ـ آهان، خوبه پس. مامان یه مشورت میخوام... ششم تیر محرم میشه. با بچههای هیئت صحبت کردم که سه روز مراسم بگیریم؛ با مداحها و سخنرانها هم حرف زدم، تقریباً همهشون چراغ سبز نشون دادن. اما مشکل اصلی ما فعلاً بودجهست... واقعاً نمیدونیم از کجا جور کنیم. میخواستم بپرسم به نظرت میشه با کمک بابا از شهرداری بودجه بگیریم؟
ـ نمیدونم والا، به نظرم تا جایی که میتونید خودتون تلاش کنید، اگه نشد یه کاریش میکنیم.
ـ هعععی روزگار... فکر کن بابات توی شهرداری کار میکنه و تو هم توی این وضعیت گیر کرده باشی، هضمش چقدر سخت میشه! باشه دیگه، خودمون یه جوری ردیفش میکنیم.
ـ نه عزیزم، این حرفها رو نزن. تا جایی که میتونید خودتون جمع کنید، باقیماندهاش رو هم خدا کریم. از موقعیت شغلی بابا هم که نباید سوءاستفاده کنیم، خودت که میدونی بابا چقدر روی این مسائل حساسه.
ـ باشه، من برم سفره رو بچینم.
مشغول چیدن سفره شدم که یه پیامک اومد. نگاه کردم... ناشناس بود.
«سلام فاطمه، خوبی؟
میخوام ببینمت...»
---
ادامه دارد...
#پارت_صد_و_هشت
رمان #بالِ_پرواز🫀
﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿