قرار شد اگر در مسیر برگشت کمکها رسید و توان انجامش رو داشتیم ، این ماموریت رو هم انجام بدیم
بعد از پخش بسته های معیشتی ، افطار کردیم و بلافاصله ۶ ساعت رانندگی کردیم تا رسیدیم به کرمان
قرار شد از طریق یک خیریه ، بتونیم جهیزیه رو کامل بخریم که یهو یه اتفاقی افتاد
پدر شخصی که قرار بود ازش کل جهیزیه رو تهیه کنیم ، یهو دیشب سکته کرده بود و دم نماز صبح خبردار شدیم که شخص نمیتونه بیاد سر مغازه
مجبور شدیم خودمون دست به کار بشیم
اومدیم چندین جا رو گشتیم تا تونستیم جهیزیه رو جمع کنیم ولی قبلش یه اتفاقی افتاد
یکی از بچه های همراهمون دیشب خواب میبینه که یک شهیدی میاد تو خوابش از ما و تیممون تشکر میکنه و میگه دستتون درد نکنه که هوای بچه منو داشتید
رسیدیم و جهیزیه رو تحویل دادیم که یهو عروس خانم با چشم گریون اومد سمتمون و خیلی تشکر کرد
جوری که حال همه مون منقلب شد
بالاخره جهیزیه جمع شد و بار زدیم به سمت منزل شهید
رفتیم به یک منطقه حاشیه محروم
ظاهر خونه ها عین خونه سازمانی بود
داشتیم برمیگشتیم که یهو به علیرضا گفتم برو خوابت رو برای عروس خانم تعریف کن تا خوشحال باشه که باباش هواشو داره
رفت و چند لحظه بعد با چشم گریون برگشت ، گفتیم چی شده ؟؟؟؟
گفت وقتی داستان خواب برای عروس تعریف کردم بشدت گریه کرد
پرسیدیم چرا؟؟؟
گفت این مدت از سمت خانواده داماد خیلی تحت فشار بودیم
پنجشنبه رفتم سر مزار بابام
گفتم بابا جهیزیه ندارم ، اگر بودی اینجوری نمیشد
میگفت خیلی گریه کردم و یهو خبر دادن قرارگاه جهادی شهید ابراهیم هادی میخواد برام جهیزیه بیارن
و اونموقع چشمهای بارونی بچه ها دیدن داشت و ما با کمک شما عزیزان شدیم مامور یک شهید برای تهیه جهیزیه دخترش
ثوابش نوش جان همتون
و جهادی که همچنان ادامه داره ...
5.73M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و این ماموریت هم به لطف الهی و کمکهای شما عزیزان به پایان رسید ...
نوکر شما
مهدی اسلامی