eitaa logo
احسابک‌وبرادران به‌جز‌هاتف
214 دنبال‌کننده
343 عکس
139 ویدیو
1 فایل
نازنین صحبت می‌کنه: تیم فنی احسابک با 15تن از افراد‌با‌تجربه‌ آماده خدمت رسانی‌است🌹🧿 اینجا صرفا برای کرینج بازیه جدی نگیر آبجی و گرنه ددی احسان میخورتت😼🔥🙏🏻 برای همکاری: @NazaninENTJ @nazaninechi https://daregooshy.ir/secret/78337787
مشاهده در ایتا
دانلود
دوره زمونه عوض شده احسان رنگ میزنه بابک جواب نیمدخ😦
فرامرزی درمورد احسان سوال کرد گفت چرا از من میپرسی تو باهاش داداشی ای
فرامرزی تلفن رو جواب داد [جونم ددی بابک؟] بابک که از اتفاقات عصبی بود غرید [خودتو لوس نکن،یه کاری برات دارم..] بغض گلوی فرامرزی رو فشار داد [لابد راجب اون احسان الاغ مردنی عه؛می دونم تو اونو دوست داری و من برات بازیچه ام] بابک اخم غلیظی کرد و با عصبانیت بیشتر گفت: [کی گفته من اونو دوست دارم؟باز شروع نکن! من و احسان خیلی وقته که چیزی بین مون نیست] فرامرزی تماس را قطع کرد و به فکر فرو رفت بابک همیشه با حسرت خاصی به احسان نگاه می کرد انگار که جواهری خاص را از دست داده باشد و هر بار نقشه ای جدید می کشید تا دلش را به دست آورد همه این ها از چشم فرامرزی دور نماند اما چه می توانست بکند؟ از همان اول که احسان و بابک را دید، یک دل نه صد دل عاشق شد به خاطر همین بود که با احسان مشکل داشت و احسان هم فکر می کرد فرامرزی به جایگاه و مقام بالاتر او حسادت می کند. فرامرزی به این راحتی ها هم پا پس نمی کشید پس فکر جدیدی به سرش زد گوش اش را برداشت و شماره ای گرفت....
احسان دست هاش رو روی صورت بابک گذاشت و پرسید: دستام سردن؟ بابک نگاهی به چشماش انداخت و با صدای زیری گفت: آره... مثل رفتارت با من احسان دستاش رو پایین انداخت و اونا رو مشت کرد نگاهی به آسمون برفی انداخت احسان: ولی از درون دارم می‌سوزم چشمان مشتاق بابک منتظر ادامه ی حرفای احسان بود احسان: می‌دونی چرا؟ بابک سری به نشونه نفی تکون داد احسان گفت: اون روز که تو و فرامرزی رو باهم دیدم دنیام به آتیش کشیده شد. احسان درونم در حسرت تو سوخت. فکر میکردم اگه محلت ندارم میفهمی و برمی‌گردی ... بابک که انتظار همچین چیزی رو نداشت گونه هاش سرخ شد. سرش رو پایین انداخت بابک: میخواستم بدونم واقعا دوستم داری یا نه. ولی انگار زیادی پیش رفتم احسان: هنوزم دیر نشده بابک: دلیل دستای سردت برفه و دلیل رفتار سردت من. پشیمونم احسان. چطور میتونم برگردم توی قلب گرمت؟ احسان با دستای سردش دستای گرم بابک رو گرفت. احسان: هیچی... فقط بذار نگاهت کنم ...
احسابک‌وبرادران به‌جز‌هاتف
@nazaninechi خودم
منم @memolll هستم اما اونجا اینطوری که اینجام نیستم(دو رو هستم🤡)
ویلیام کجایی که شرلوک زده رو دستت_