_یه روز سرد و زمستونی بود که همه توی شهر منو ددی احسان و دیس میکردن به ددی من برخورد
منم دیدم ددیح من ناراحته تصمیم گرفتم از شهر دورش کنم
غروب بود هوا سرد بود هیچی همراهمون نبود ولی یه قلب پر از عشق همراهمون بود از شهر دور شدیم رفتیم و رفتیم دویدیم...
و بالاخره رسیدیم به یه کلبه چوبی برای استراحت ددی و بردم اونجا ددی تصمیم گرفت برام غذا درست برام املت درست کرد نشستیم سر میز که املت بخوریم یهو گوشیم زنگ خورد ترسیدم رفتم و رفتم که دیدم....
ادامه پارت بعد🥰
نویسنده:کغوسان
احسابکوبرادران بهجزهاتف
دوستان احسان بابکو بو.س میکنه از دستش ندید کاملا واقعی🚫⭕❌
لف حرام
کپی فول حرام