با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبالِ پریشانی ام
طاقتِ فرسودگی ام هیچ نیست
در پیِ ویران شدن آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشقِ آن لحظه ی طوفانی ام
دل خوشِ گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطشِ سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهیِ برگشته زِ دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی ام
خوب ترین حادثه می دانم ات
خوب ترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن ابرِ مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه ی یک صحبتِ طولانی ام
ها...به کجا می کِشی ام خوبِ من؟
ها...نکشانی به پشیمانی ام!
شاعر: محمدعلی بهمنی | منبع
همیشه اون چیزی که تو میخوای اتفاق نمیافته
"نقشههای خدا از خواستههای خودت جذاب تره"
(اون شرایطی که خدا برات پسندیده، بههههترین شرایطه!)
"حالا منم و چشم ترَم و باران اباعبدالله....
حالا منم و کوه غمم و درمان اباعبدالله..."
هدایت شده از ‹نــبـآتنــگــآر›
هی میگوید
آخرش چه میشود؟
آخرش دست خُداست،
بد نمیشود...
این اول را که سپردن دستِ تو،
درست انجام بده
آخرش دست خداست،
بد نمیشود...!
_حاجاسماعیلدولابی
_🪴🪵_
‹نــبـآتنــگــآر›