فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸الـهی امـروز
🪴بـهتريـن ثانيه هـا
🌸شيـريـن ترين دقايق
🪴دلچسب تـريـن
🌸سـاعت هـا
🪴دوست داشتني تريـن
🌸لحظه هـا را پيش رو
🪴داشتـه باشیـد .....
🌸صبح آدینه تون گلباران
【@EHYYA313••】
◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱
💥یا رفیــــق مݩ لا رفیــــق له💥
✍رمان جذاب و آموزنده #سرباز
✍قسمت ۴۵
بقیه خندیدن.فاطمه جدی گفت:
_یه آقایی کار واجبی باهاشون دارن،از من خواستن آدرس شون رو پیدا کنم.
دختر کاغذ رو سمت فاطمه گرفت. پوزخند میزد.
-دقیقه؟
-بله.
همونجا شماره حاج آقا رو گرفت.خیلی رسمی و مؤدبانه گفت:
-سلام
حاج آقا گفت:
-سلام.آدرس شو پیدا کردید؟
-بله،یادداشت کنید.
آدرس رو گفت.حاج آقا گفت:
-با پدر و مادرش زندگی میکنه؟
-چند لحظه صبر کنید.
به دخترها گفت:
-با خانواده شون زندگی میکنن؟
دخترها خندیدن.یکی شون گفت:
-نه.خونه مجردی داره.
-آقای موسوی
-بله.
-تنها زندگی میکنن.
دخترها که فهمیدن فاطمه راست میگه، کنجکاو تر شدن.حاج آقا گفت:
_باشه،ممنونم،خداحافظ.
فاطمه کاغذ آدرس رو تو سطل آشغال انداخت.به دخترها جدی نگاه کرد و رفت.
حاج آقا به آدرسی که فاطمه داده بود، رفت.مجتمع بزرگی بود.با نگهبان صحبت کرد.نگهبان با خونه افشین تماس گرفت، جواب نمیداد.به حاج آقا گفت:
_خونه نیست؟
-ماشینش تو پارکینگ هست؟
نگهبان با دوربین پارکینگ رو نگاه کرد و گفت:
-ماشینش هست.
حاج آقا نگران تر شد.گفت:
-ممکنه حالش بد شده باشه.من باید برم بالا.
نگهبان کلید یدک خونه افشین رو برداشت و باهم سوار آسانسور شدن. وقتی وارد خونه شدن افشین رو دیدن که روی مبل خوابیده بود.حاج آقا سریع رفت پیشش.نبضش رو گرفت،میزد. چندبار صداش کرد ولی افشین بیدار نشد.
نگهبان به بسته خالی قرص ها اشاره کرد و گفت:
-شاید همشو باهم خورده باشه،زنگ بزنم اورژانس؟
-همچین کاری از افشین بعیده.
-حاج آقا از این جوان ها هیچی بعید نیست.
حاج آقا بازهم صداش کرد و چندبار تکانش داد.کم کم افشین چشمهاشو باز کرد.تا چشمهاشو باز کرد یاد فاطمه و خاستگاری مهدی افتاد.
-افشین جان خوبی؟
نگاهی به حاج آقا کرد،نگران نگاهش میکرد.نگاهی به اطرافش کرد.یادش اومد خونه خودش هست.به احترام حاج آقا نشست و گفت:
_چیشده؟!! شما؟!! اینجا؟!!
حاج آقا با نگرانی گفت:
-چند تا از این قرص ها خوردی؟
کمی فکر کرد و گفت:
-یکی.
حاج آقا نفس راحتی کشید و رو به نگهبان گفت:
-خداروشکر مشکلی نیست.شما بفرمایید.
نگهبان رفت.
حاج آقا هم بلند شد،یه لیوان آب برای افشین آورد،کنارش نشست و گفت:
_تو همیشه برای من مثل برادر بودی ولی ظاهرا منو لایق برادری نمیدونی که مساله به این مهمی رو به من نگفتی.. هنوز هم نمیخوای حرف بزنی؟
افشین ناراحت گفت:
_چند روز وقت خواسته برای فکر کردن؟
-یه هفته.میخوای تو این یه هفته بری خاستگاری؟
با خودش گفت اگه افشین سابق بودم....
👈 #ادامه_دارد....
#رمان #سرباز
✍ نویسنده ؛ بانو «مهدییارمنتظر قائم»
ألـلَّـھُـمَ؏َجِّـلْلِوَلـیِـڪْألْـفَـرَج
【@EHYYA313••】
51.71M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دکتر سارا فلاحی خطاب به نمایندگان مجلس:
برادر و خواهر نمایندۀ من شأن نظارتی خود را حفظ بکنید (فیدیلیتی و . . . اگر دادند قبول نکنید) و اجازه ندهید دستگاههای اجرا قوانین شما را اجرا نکنند.
ألـلَّـھُـمَ؏َجِّـلْلِوَلـیِـڪْألْـفَـرَج
【@EHYYA313••】
7.55M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عجب سعادتی نصیب این مرد شده است.
...ایّهاالناس به خدا که ما صاحب داریم.
ألـلَّـھُـمَ؏َجِّـلْلِوَلـیِـڪْألْـفَـرَج
◍⃟⚘@EHYYA313🍃࿐ྀུ༅
💌انسانی که از امام
خود قطع و جدا شده،
او یک انسان بیریشه،
بیبته و بیاصلونسب است.
حضرت زهرا
سلاماللّهعلیها آمدند
و خودشان را فدا کردند
تا ما را به رگ و
ریشهی حیات و
اصلمان متصل کنند،
اصالت پیدا کنیم.
آمدند به ما
بشریت اصالت بدهند.
▪️استاد حاج آقا زعفری زاده
ألـلَّـھُـمَ؏َجِّـلْلِوَلـیِـڪْألْـفَـرَج
【@EHYYA313••】