-عِــینْطاٰء-
. میدونید داستان از چه قراره؟ از یه جایی به بعد دیگه سِر میشی میدونی که سِر شدن چیه؟ یه جایی که زیا
.
در مورد رشته پیام دیشب خیلی
ناشناس های جالبی دریافت شد
ولی نتونستم بذارم کانال.ولی فقط یه
چی بگم خدمتتون.یعنی اینو فهمیدم
که هیچ وقت به وضعیت حال خودتون
نسبت به بقیه خرسند نباشید.کافیه خدا
یه لحظه مسیر زندگی تون رو عوض کنه و
تا ابد الدهر به چوخ برید....
آره خیلی چیزا هست که باعث میشه خدا
شما رو به غصه های عجیب دچار نکنه
ولی اگه خدا بخواد دچارتون کنه در عرض
۱ ثانیه همه برنامه هاتو عوض میکنه و
تو رو به جایی میبره که هیچ وقت
فکرشو نمیکردی.
.
.
یه قطاره به اون بزرگی با ۲۰ واگن
و ده ها کوپه و صدها مسافر رو
هیشکی نمیتونه تکونش بده ولی
چی میشه که تو ریل که قرار میگیره
یهو یه سوزنبان ۷۰کیلویی با یه کلید
۱۰۰ گرمی کل مسیرشو عوض میکنه؟
.
.
باید به این نقطه برسی که همه کاره
خودشه.و ۱۰۰ درصدی به خودش ایمان
بیاری.حتی اگه یه درصدم کم بشه خدا
باز یه امتحان دیگه و یه نشونه پیش پات
میذاره تا بشه ۱۰۰ درصد.و بعد از اونه که
ثمره ی ایمانت رو به چشم میبینی....
بعد از اونه که خدا در رحمتش رو به روت
چار طاق باز میکنه....
.
.
تا حالا فکر کردی که قلبت چجوری
داره کار میکنه؟یا به نوع حرکت قرنیه
و یا چگونگی حرکت زبان برای ادای کلمات
نه دیگه!!!
چون ایمان داری خودش داره کارشو پیش
میبره دیگه حتی یه لحظه هم بهش فکر
نمیکنی.ایمان به خدا دقیقااااا همین طور
چیزیه.که به نوع چینش زندگیت فکر نکنی
و بذاری خودش مسیرو پیش ببره.وفقط به خودش توکل کنی.سخت هست،دشوار
هست،جانکاه هست ولی خدا در بهترین
زمان و بهترین حالت تو رو به آرامش
حقیقی میرسونه...
.
.
خدا میرساند
خدا میتواند
خدا دلش برایت میسوزد
خدا خیلی از تو بیشتر حالیش میشود
خدا رحمان است
خدا بی خیال تو نیست
و خدا....
.
.
هر چی درد و بلا سرت اومد
ته دلت بگو چیه؟!
میخوای اذیتم کنی تا من ناشکری کنم؟
عمرااااااً
تو هر چی درد بفرسی باز میگم
خدایا خیلی شکرت
اینارو بگو
ببین چقد هم حال دل خودت
و هم حال دل خدات رو به راه میشه.
.
.
جاتون خالی
امشب اومدیم خونه یکی از رفقا
چون کولرشون رو هنوز راه ننداختن
اومدیم تو حیاط بخوابیم.
زیر آسمون خدا
یه طرف صدای ریزِ قد قد مرغ میاد
یه طرف صدای رد شدن ماشین از
تو خیابون.
یه نسیم ملایم خنکی از رو صورتم
رد میشه و منو میندازه به ...
یادمه آخرین باری که تو حیاط خوابیدم
حیاط خونه بابام اینا بود.
کلاس پنجم ابتدایی بودم. حدودا ۲۰
سال پیش.چقد زود گذشت لامصصب.
.
اونموقع تنها دغدغه ام این بود که
چجوری مساحت مثلث متساوی الساقین
رو حساب کنم حالا ساق و ماقه زندگیم
یه جوری رفتن تو هم که هیچ ارشمیدُسی
نمیتونه محیطشو به دست بیاره چه برسه
به مصاحتش...
اون شبا تنها دغدغم این بود که فردا که
زنگ ورزش داریم تو تیم کی بیفتم که واقعا
بهم مزه بده ولی حالا حدود یه سالی
هست که پا زیر توپ نزدم.اصن حوصله
دنبال توپ افتادن هم ندارم....
اون شبا همه هم و غمم این بود که چرا
واقعا صبحا که میریم مدرسه مامان باباها
هرموقع که دلشون بخواد از خواب بیدار میشن ولی ما باید کله صبح بلند شیم بریم مدرسه ولی حالا که نگاه به سیدعلی میکنم میگم بیا تو بخواب من به جات میرم.
.
.
از کجا معلوم شاید ده سال دیگه
وقتی که با عروس دومادام نشستم
نگم یادش بخیر یه شب تو حیاط خونه رفیقم نشسته بودم داشتم تو کانالم پیام میذاشتم؟!!!
کلا ما آدما نمیتونیم کیف لحظه ی
حال رو ببریم
یا حسرت گذشته رو میخوریم
یا حریص آینده ایم
.