دلم برای خوابیدن بدون فکر و خیال تنگ شده است
با این فکر و خیال مدام ، با این غصههای سیاه منتشر ، دنیا دیگر هیچ زیباییای ندارد
خوشترین آرزو ، مرگ در قلب خواب است و در آغوشکشیدن عدمی محض آنطور که انگار هیچوقت نبودهای .
- دویست تیکه استخوان
در عوضِ همه ی اینها دلم میخواهد یک چیزی بیاید و مدتی مرا از این بازیِ احمقانه بیرون کشد ، لحظه ای هم که شده بُگذارد بی خیال زیستن را تجربه کنم
از خواب خستهام ، به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم چیزی شبیه بیهوشی ، برای زمانی طولانی.
شاید هم از بیداری خستهام ، از اینکه بخوابم و تهش بیداری باشد.
کاش میشد سه سال یا شش سال یا نه سال خوابید و بعد هم بیدار شد ، بیدار نشد هم نشد.