دلتنگی مثل یه زخم کهنه میمونه. هر بار که بهش دست میزنی، دوباره تازه میشه و میسوزونه. تو نیستی و من هر روز، هر ساعت، هر دقیقه، جای خالیت رو کنارم حس میکنم. صدای خندههات، گرمی آغوشت، نگاه مهربونت… همه و همه مثل یه رویا از جلوی چشمام رد میشن و فقط حسرت نداشتنت رو به دلم میذارن. کاش میشد زمان برگرده و دوباره همون لحظهها رو زندگی کنیم. کاش میشد فقط یه بار دیگه، حضورت رو کنارم حس کنم. این دلتنگی، نفسگیره.
متاسفانه دیگه روانم یاری نمیکنه صبوری کنم، تذکر بدم، یادآوری کنم یا قهر کنم که درست باهام رفتار بشه؛ فقط حذف میکنم.